تبليغاتX

میرزا بنویسی هستم غرغرو، ساکن کوی اردکسرا. گردن کلفت کوی ما، گربه سگی است کهنسال که به گمانم فعلا خیال هجرت از این محله را ندارد. سعیم بر این است هر از گاهی با جوالدوز در کف مغزم ایجاد خارش یا درد کنم تا به خواب نروم، چون یقین دارم با خوابیدن من، گربه سگ به سراغم خواهد آمد. خیال دارم بیدار بمانم.
 

Home Email World Pictures Art Society English Version Archive

غم نامه های ترانه سرایی از سرزمین شمالی درسهای تاریخ یاد قلم نگاهی به پروژه ساخت سالن فیلارمونیک پاریس نگاهی به پدیده رواج موسیقی کلاسیک غرب در چین فرهاد فرجاد



این مطلب را به مناسبت درگذشت پل فوت در مرداد ۸۳ در همشهری - ایرانشهر، صفحه خبرسازان -نوشتم. مرور آن پس از ۴سال چندان خالی از لطف نیست.

 

پل فوت، روزنامه نگار محقق و پرتلاش انگليسي، هجدهم جولای ۲۰۰۴  در سن ۶۶ سالگي درگذشت.

در آئين تشييع جنازه اش، آنهايي كه به لطف مقالات و گزارش هاي آتشين او از زندان رهايي يافته بودند، بيش از ديگران حضور داشتند. پل فوت، البته شكوه اين وداع را مرهون حمايت هاي بي دريغ سردبير خود در ديلي ميرور نيز بود.

در نتيجه تلاش هاي پل فوت به عنوان يك ژورناليست مبارز و خستگي ناپذير، طي ساليان متمادي بسياري از قربانيان ناعدالتي در دستگاه قضائي انگلستان، از حبس آزاد شدند.

وي علاوه بر تاليف مقاله ها و كتاب هاي پراكنده، در ديلي ميرور ستوني را به نام «تجسس» باز كرده بود و در آن ضمن تحقيق و موشكافي پرونده هاي قضائي، هرگونه ناعدالتي را افشا مي كرد. نه اينكه او اهل پيشداوري و جنجال بود، بيشتر، محقق بود و عضوي با وجدان از جامعه روزنامه نگاران. در اين، ميان آنكه هميشه مورد تحسين و ستايش فوت قرار مي گرفت، لئون تروتسكي بود. از ديگر سو، بخش اعظم انرژي پل فوت صرف حزب كارگران اجتماعي، متعلق به تروتسكي مي شد. حال چگونه شخصي با بينش او مي توانست تعادل را در روزنامه نگاري حفظ كند؟

پاسخ روشن است: او نتوانست و نخواست كه چنين كند. در عوض، بهترين نتيجه را مي گرفت.فوت، اطلاعاتي را فاش مي ساخت كه صاحبان قدرت هرگز مايل به انتشار آنها نبودند.

ژورناليسم راديكال در بريتانيا، پيشينه اي طولاني دارد، از ويليام هازليت گرفته تا ويليام كابت، تام پين، جان ويلكس و ديگران، هيچ يك از اين مقاله نويس هاي قرن هجدهم و نوزدهم ميلادي، به مشاهده خنثي و بي نظر بسنده نكردند و نخواستند با تفكيك واقعيت و نظر، مردم را فقط در جريان حقايق خبري قرار دهند و قضاوت را به خود مردم واگذار كنند. آنها مبارزاني بودند كه در مقالاتشان اظهارنظر هم مي كردند و از كسي هم به خاطر اظهاراتشان، معذرت نمي خواستند. پل فوت، آشكارا به اين گروه از روزنامه نگاران تعلق داشت. فراموش نكنيد اين دسته از روزنامه نگاران نيمي از موفقيت خود را از سردبيران و مديران مسوول خود دارند. مديران مسوولي كه به لحاظ شايستگي حرفه اي بر صندلي رياست يك روزنامه نشسته اند، نه به دنبال تقسيم غنايم سردمداران قد رت. به عقيده اين افراد، رسالت نخستين يك روزنامه نگار، افشاگري است.مهم اين است كه يك اتفاق پوشيده مانده و بايد - به هر طريق - از استتار درآيد.

در نوشته هاي پل فوت، نشاني از طنز انگليسي نيز به چشم مي خورد. طنزي كه به سبك و سياق بزرگاني چون جاناتان سويفت، جيمز گيلاري و توماس رولاندسون، در عين گزندگي و تلخي، شرافت و وارستگي از آن مي باريد. در دهه ۶۰ ميلادي، طنز ادبي انگلستان از رنسانسي شگفت آور بهره مي برد و در تمام محافل، از كلوب هاي شبانه تا تلويزيون و راديو و نشريات، گسترش يافته بود.

زاده شد تا شورشي باشد

به واسطه تربيت، شعور و البته اوضاع سياسي حاكم بر انگلستان، پل فوت خيلي زود به دنياي طنز انتقادي - با اساس مخالفت و سركشي - گام گذاشت. پدربزرگش، ايساك فوت، يك متديست پارسا و عضو يكي از احزاب ليبرال بود. هر سه عموي او هم افكار ليبرال داشتند و به عضويت حزب كارگري انگلستان درآمده بودند. پدرش هيوفوت (كه بعدها به لرد كارادون تغيير نام داد)، ديپلمات مستعمراتي بود و تا مقام نماينده انگلستان در سازمان ملل متحد هم پيش رفت.

پل، نخستين تمايلاتش به طنز را در مدرسه شروزبري بروز داد.

وي براي روزنامه ديواري مدرسه، مطلب مي نوشت. كريستوفر بوكر، ريچارد اينگرامز و ويلي راشتون، ديگر نويسندگان همدوره او نيز نوشتن را درست از همين مدرسه و همين روزنامه ديواري آغاز كردند. اين سه نفر بودند كه پايه هاي مجله «پرايوت آي»(Private Eye) را در سال ۱۹۶۱ شكل دادند. نشريه اي كه شش سال بعد، فوت را هم به سمت ملحق شدن به دوستان سوق داد. او، در تمام دوره فعاليت حرفه اي خود در عرصه نويسندگي، هر چند براي نشريات زيادي چون ديلي ركورد (در گلاسگو)، ديلي ميرور، گاردين، آيسيس و سوشياليست وركر قلم زد، اما هرگز رابطه اش را با «پرايوت آي» قطع نكرد.

البته او ميان دوستان قديمي، تافته اي جدا بافته بود. به تقريب تمامي همدوره اي هاي او - از جمله جان ولز، دوست دوران آكسفورد - هدف اصلي خود را تضييع شكوه و جلال آدم هاي بزرگ نما و صاحب قدرت و در پي آن، خنداندن مردم مي دانستند. فوت هر چند به قريحه فكاهي نويسي مجهز بود و مي توانست در استهزاي كوبنده، بهترين باشد، اما به خنداندن صرف بسنده نكرد، چون ذاتا يك مجادله گر و به اصطلاح كثافت نما(۱) بود.

نوشته هايش در پرايوت آي، مانند جان ولز و راشتون به تصاوير مضحك محدود نمي شد. او در پاورقي هايش، آشكارا به سمت افشاگري فساد و رسوايي تمايل داشت.

پل فوت، حتي از ژورناليست هاي راديكال انگلستان هم فراتر رفت و از گونه كلاسيك آنها فاصله گرفت. تحقيقات او، چه در قالب كتاب و چه در شكل مقاله، واگويه انديشه شخصي او در حمايت بي چند و چون از حقوق مردم بود. همين امر، محملي بود براي تحسين ابدي مردم از او.

پي نوشت:

1-     اصطلاح Muck - raker (كثافت جمع كن) در اصطلاح ژورناليست هاي غربي به روزنامه نگاري گفته مي شود كه همه وقت در پي مچ گيري، رسوايي و افشاگري فساد سياستمداران و دولتمردان بر مي آيد.

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 12:56 | لینک  | 



گربه سگ، از اول گربه سگ نبود. نمی دانم گربه بود یا سگ، ولی هرچه بود گربه سگ نبود. می دانستی که با یک گربه یا یک سگ طرفی. یکی بود. پس می شد درباره اش به نتیجه مشخصی رسید. نحیف بود. لاغر بود. سرمایه ای به جز جهل اردکها نداشت. گذشت...

کم کم که قدرت گرفت و پول زیر زبانش مزه کرد، زائده ای از زیر شکمش بیرون زد. هی بزرگ و بزرگتر شد. دست و پا پیدا کرد. سر و بدنش مشخص شد. او گربه سگ شده بود. دو تا شده بود. یکی بود اما دو شخصیت داشت. نه، دو شخصیتی هم نبود. همان یکی بود اما بویی داشت که هم سگها را به سمت خود می کشید هم گربه ها را. از قضا هم سر سگی و هم سر گربه ای اش خطرناک بودند. سگ، پاچه می گرفت و تکه پاره می کرد. گربه چنگ می زد و چشم در می آورد.

پول او را به این روز انداخت. حالا چاق بود. چاق چاق. گوشت می خواست. بوی گوشت که می شنید مست می شد. دیوانه می شد. چشمانش قرمز می شد. جنون وجودش را می گرفت.

اردکها دیگر دوستش نداشتند. از او می ترسیدند. اما خب، خود آنها هم پولکی شده بودند. اصلا حس و حال دیدن گربه سگ را هم نداشتند. گربه سگ هم اگر به پر و پاچه اش نمی پیچیدند، به آنها کاری نداشت. هر کس پی خودش بود. همه پول در می آوردند.
نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 12:3 | لینک  | 



درست همانطور که تکرار و کثرت اخبار حوادثی چون زن کشی و شوهر کشی و خودسوزی و تجاوز و کودک آزاری در جامعه فخیمه ایران اسلامی آرام آرام بر تار و پود مردم نشسته و دیگر به روزمرگی ها پیوسته، مثل اینکه باید به اخبار گندکاریهای غیراخلاقی این مسوول خدوم و آن مقام معصوم هم عادت کرد. اگر زمانی واکنش به این اخبار، تعجب و حیرت و ناباوری بود، این روزها اما به تلخندی مختصر می گذرد.

سوء رفتارهای جنسی دولتمردان و یاران حکومتی، البته مختص ایران نیست. در هر گوشه و کناری، هر از گاهی گندی بالا می آید. و مگر می توان بالاتر از رسوایی بیل کلینتون در تاریخ معاصر موردی یافت؟ هر چقدر که زنهای طرف مغازله با رضا زارعی حقیر مجالی برای بازگویی حقیقت نیافتند، مونیکا لوینسکی این فرصت را داشت که از مغازلات داخل حمامش با کلینتون کبیر  هم برای خوانندگات تایمز تعریف کند. اما جامعه آمریکا کلینتون را نه به خاطر اشتهای جنسی، که فقط به خاطر قسم دروغینش مواخذه کرد که چرا کردی و گفتی نکردم.او قرار نبوده پسر پیغمبر باشد اما قول داده که رییس جمهور صادقی باشد.

تفاوت اینجا و آنجا درهمان حکومت سکولار و الهی است. وقتی همگان خود را نایب خدا در زمین می خوانند و زمین و زمان را الهی جلوه می دهند و  معنویت را در خلا و آبریزگاه هم جای می دهند و به نام دین در پی فتح دنیا بر می آیند، اینجاست که دلگی های جنسی یک خرده مقدار کم مایه، چنین صدا می کند، تو گویی در تمام کائنات، صدای هیچ طبلی بالاتر از این نیست. آخر قرار نبود این تنها بندگان راستین خدا در این تنها سرزمین الهی چنین سست ضمیر باشند. مگر در تمام این ۳۰ سال تمام در و دیوار و رادیو و تلویزیون و سینما و روزنامه و حتی فوتبال این مملکت الهی و ملکوتی نبود؟ گلی که به دروازه می نشست گزارشکر الله و اکبر سر می داد و تیتراژ برنامه نیمرخ تلویزیون نمایی از نگاه معنوی و سبز نوجوانی الهی و بهشتی را به نمایش می گذاشت. پس چه شد آن همه نور؟ خود را به اغوای زن باخت؟ عجب... این روزها هاله های نور را چه می شود؟

این داستانها را چه از سر بخوانی چه از ته، فقط به یک واژه کریه المنظر می رسی: ریا.

در باب ریاکاری و پیوند تاریخی این صفت با ایرانیان، مسعود بهنود در "روز" گفتنی ها را گفته که متن کاملش را در پی می خوانید. اما از قول من یک کلام باقی می ماند و آن اینکه: دکتر مددی، خوبی؟ کیفت کوک است؟ دماغت چاق است؟ چه خبر؟...

و اين تازه اول موبايل است

مسعود بهنود

 آن چه پريروز در زنجان اتفاق افتاد، بايد از خوابمان بيدار کند. نه دفعه اولي است که يک صاحب مقام دست به دامن يک ‏دختر زده است، نه مخصوص ايران است، و نه رياکاري در امثال معاون دانشگاه زنجان يا آن فرمانده نيروي انتظامي ‏خلاصه شده است که خود را متعبد و مومن، دلخون و فدائي نهي از منکر نشان دهند اما چون به پنهان مي رود آن کار ‏ديگر مي کند. سابقه اين تزوير اگر از همان زمان حافظ شروع شده باشد هم دست کم ششصد سال تاريخ رياکاري است.‏

 حتي بهره گرفتن گروه هاي سياسي از اين گونه حوادث براي کوبيدن رقيبان هم تازه نيست اما آن چه تازه است اين که يکي ‏با موبايلي که همه در دست هايشان هست از صحنه فيلم بگيرد و يکي آن را با فشار دادن دکمه اي در يوتيوب قرار دهد و به ‏مدت چهار ساعت سي هزار نفري تماشا کنند. يعني حاج آقا تير از کمان گذشت. گير افتادن مچ جناب معاون دانشکاه ‏منصوب آقاي زاهدي وزير علوم دولت احمدي نژاد عالمگير شد. اگر بپرسيد متهم را چرا اين گونه نشاني دادم در حالي ‏که آقاي زاهدي و آقاي احمدي نژاد را در اين ماجرا تقصيري نيست، پاسخم اين است: چون همين ها هستند که الهي بودن ‏دولت و هزينه کردن در راه امام زمان را به رخ مي کشند و دنيا را به علت شيوع فساد به سخره مي گيرند. چون همين ها ‏هستند که خود را مرکز دايره امکان گرفته اند و تا کسي با آنان هست از همه بدي ها برکنارست و اعتبارنامه اش را امام ‏زمان امضا کرده اما چندان که برگشت آقاي جوانفکر براي همين است که قلم را بگرداند و شبانه دانش جعفري جاه طلب بي ‏سوادي شود که براي نزديک شدن به دشمن امام زمان را رنجانده است. پورمحمدي هم دست کم از او ندارد. تازه چه بگوئيم ‏از کساني مانند طهماسب مظاهري که هنوز هم مقاومت مي کنند و دل امام زمان را خون. از اين روست که نام اينان آورده ‏شد در ماجرائي که به ظاهر تقصيري در آن ندارند.‏

 هر کس و هر جامعه با يک صدا بيدار مي شود. برخي با صداي زنگ کليسا و برخي با اذان موذن، عده اي با صداي وزش ‏نسيمي از خواب مي گذرند. و هم کم نيستند که مانند شاه سلطان حسين زير منبر مي خوابند و فرمان مي دهند که بر منبر ‏نفس به نفس روضه عاشورا بخوانند چنان بلند که در تمام محلات اصفهان شنيده شود، و چنان کردند، پس نشنيدند صداي ‏ستوران محمود را. قشون محمود – سلف طالبان – نيامده بودند روضه بشنوند براي غارت آمده بودند. پس پاتخت صفويه ‏جايگاه شيخ طوسي را محاصره کردند. چندان گرسنگي حاکم شد که نوشته اند موش و گربه خوردند مردم اصفهان و کشيش ‏شاهد نوشته دخترکي درگذشت پدر سينه وي به خنجر دريد و در دهان گذاشت به سد جوع. شاه خواب زده که فخرش به اين ‏بود که مردم او را نه شاه سلطان حسين بلکه ملاحسين بنامند ناگزير تاج سلطان اسماعيل محبوب ترين شاه همه تاريخ ايران ‏و تبرزين شاه عباس سازنده ترين شاه همه تاريخ را خود دو دستي تقديم محمود کرد که مادرش در حال گاز زدن ترب سياه ‏در عقب قافله مي آمد. ‏

 به همين کرشمه و شلختگي تمدني که نشاني هايش را فرنگيان داده اند در کتاب هايشان اگر بخوانيد، به باد رفت. اگر ثبت ‏تواريخ را درست بدانيم سه بار هر بار سي و چهل قاطر آثار هنري و جواهر و طلاي ساخته که پاره اي از تکه هاش هم ‏اکنون در موزه هاي عالم هست بار شتر شد و به قندهار رفت و از آن جا تکه تکه شد و به کجا رفت و يا در کدام خاک ‏پنهان ماند چه کس مي داند. مهم نيست اين ها، مهم آن آرامش و تمدني است که فکر مي سازد و سازندگان انديشه را در دل ‏خود جا مي دهد، قرار و استقرار و نظمي که جامعه را از وضعيت قرون وسطائي به موقعيت فرهنگساز ترقي مي دهد... ‏همه رفت و رفت و رفت تا چشم گشوديم قرن معجزه بار نوزدهم به نيمه رسيده بود و معجزه يک نفر بود آن هم نامش ‏ميرزا تقي خان اميرنظام بود، همو که نه مي گذاشت به بهانه روضه خواني کار آبله کوبي تعطيل شود و نه به مداح صله مي ‏داد. او را کشتيم و چهل سالي ديگر خفتيم که به بيداري حاجتمان نبود.‏

 اما به هر حال آئين چراغ خاموشي نيست. بيداري حاجت انسان است و اگر بيداري در آئين ما باشد بايد يکي از همين ‏صداها بيدارمان کند لابد.‏

 ما که ايرانيان باشيم، حتي بدون نيازي به تاريخ باستان که چيزي از عظمتش براي ما به جا نمانده و چيزي از افتخاراتش به ‏نسل ما نرسيده، بدون نيازي به آن تاريخ که هر از گاه براي فريب خلق بادش مي دهيم، خلقي هستيم با سر سوزن علاقه اي ‏به اين وطن و خرده ذوقي، و هنري. بي آن که هنر نزد ما باشد و بس، ديگر نمي توانيم در حجر زندگي کنيم. موبايل فقط آن ‏نيست که از جعبه بازش مي کنيم و به برق مي زنيم و با فشار تکمه اي از احوالات ضعيفه در خانه با خبر مي شويم، و ‏امکان مي يابيم که خبر نزول وجود شريفمان را به گوش خدمه برسانيم. موبايل يعني فيلم، يعني عکس، يعني بگير و دکمه ‏اي را بزن و رفت به جائي که ديگر بازگشتش نيست. حالا تو به صلابه بکش. فرمان بده عاملش را پيدا کنند. دستور صادر ‏کن که سايتش را هک کنند. فتوا بده به راحت کردنش از زندگي، چنان که شده است و مي دانيم. اما کار به سامان نمي رسد. ‏يعني مي رسد اما از اين راه نمي رسد.‏

 در فيلمي که در يوتيوب هست، بدون آن که کار ما باشد داوري، که قضاوت کار قاضي است و کار هر کس نيست، اين که ‏شخصي که در مقام معاون دانشگاه تا يک لحظه پيش هارت و هورت مي کرد و براي دانشجوها خط و نشان مي کشيد حالا ‏در برابر بچه ها مانند جوجه اي به دام افتاده و هي به در و ديوار مي زند، براي آن موبايل است. پيش از آن صداي سم ‏ستوران محمود افغان را نشنيده، فکر اين بخش را نکرده بود.‏

 در همين هفت هشت سال که اينترنت عمومي و ملي شده در ايران، نگاه کنيد به اثري که در رفتار اجتماعي ما گذاشته. يکي ‏اش اين که همه کساني که در مقام و موقعي بودند و هستند تا همين اواخر به آساني به ديگران فقط به صرف اين که ‏مخالفشان بودند تهمت هاي بزرگ مي زدند، اما حالا ديگر مي ترسند از تهمت زدن. مگر آن که مانند کيهان و کيهانيان ‏فرمان عاقبت خود بريده باشند.‏

 اگر محاسبه شود که هر يک از صاحب نامان در سي سال گذشته در نماز جمعه و يا مصاحبه ها و يا سخنراني هاشان، چه ‏تهمت ها به آدم ها زده اند که عملا بعدا خلاف آن ثابت شده، تعدادشان قابل شمارش نيست. و کسي هم قصد شمارش نداشت ‏و به نظر مي آمد که اصلا نه آخر پايئزي هست و نه شمارشي. اما نگاه کنيد که همين کسان در سال هاي اخير چند خطابه ‏درباره ضرورت خودداري از اتهام، ضرورت رعايت آبروي مردم ادا کرده اند. و اين تازه اول موبايل است.‏

 کوتاه تر از ديوار آقاي امامی کاشانی ديواري نمي شناسم مثال را از ايشان قرض مي گيرم. ‏

 آيا آقاي امامی هيچ قابل شمارش مي داند مواردي که اتهامي به کسي زده، بدون آن که مطمئن باشد. به نظرم قابل شمارش ‏نيست و ميزانش بسيار زيادست اما حالا يک تن پيدا شده، که عباس پاليزدار نام دارد و رفته در دانشگاهي و انطاقيه فرموده و ‏از جمله نام از آقاي امامی را هم آورده در ميان مفسدان البته که در مملکت اسلام کسي چنين مزخرفاتي را پخش نمي کند از ‏صدا و سيما و جرات ندارد چاپ کند در نشريات، اما دکمه اي و فشاري و ارسال به يوتيوب، آن وقت ماجرا جهانگير مي ‏شود. گوش کنيد در نماز جمعه اين هفته آقاي امامی بدون آن که نام بياورد از موضوع، از ته دل چه نفرين ها کرد. چه وعده ‏هاي سخت و تند داد تهمت زنندگان را. از مکر خداوند ترساندشان که بالاترين مکرهاست. حالا آيا آقاي امامی در همين مقام ‏فعلي و يا در هر مقام ديگر که قرار گيرد تصور مي کنيد آسان و مانند سابق با دل مطمئن به ديگران تهمت خواهد زد. باورم ‏نيست.‏

 ما ديگر نمي توانيم تاريخ را طوطي وار بخوانيم، شعار طوطي وار بدهيم. طوطي وار زندگي کنيم، طوطي وار خود را به ‏مردن بزنيم مگر راه خلاصي از قفس به دست آيد. چون يک مرتبه جواني پيدا مي شود و بسياري از مضاميني را که لقلقه ‏لسانمان شده است با موبايل ضبط مي کند و در يوتيوب مي گذارد و بايد جوابش را داد.‏

 

 

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 11:16 | لینک  | 



چندی پیش یکی از سیاسیون ایران در مصاحبه ای، مفهوم رفاه را امری نسبی خواند و گفت رفاه برای یک اروپایی در چارچوب مسایلی چون حفظ محیط زیست معنا دارد اما برای یک ایرانی در قالب های دیگری مثل فاصله با خط فقر مفهوم پیدا می کند چون حداقلهای زندگی آنها با ما تفاوت دارد.

این حرف، البته بیراه نیست. اما از یک نگاه می تواند ماله ای باشد بر تمام اهمال کاری ها و حماقت های ایرانیان در هجمه وحشیانه به محیط زیست. آیا چون دموکراسی، حقوق بشر و رفاه مالی نداریم، می توانیم زمین را چپاول کنیم؟ من همیشه به جزئیات زندگی پیرامونم دقیق شده ام و نتیجه گیریهای من بر اساس مشاهده جزئی ترین نکاتی است که شاید به چشم خیلی ها نیاید. تکه پاره کردن جنگلها و مراتع و شالیزارهای شمال از نگاه من همجنس و خانواده با همان فرهنگی است که به من ایرانی آموخته: به هنگام سوارشدن به مترو چون گوساله ای سرکنده رفتار کنم، در رانندگی، بر میزان خودشیفتگی ام بیافزایم و همه را ناحق و خود را حق بشمارم، در نویسندگی همه را بیسواد و خود را عالم دهر بدانم، در موسیقی هر صوتی را گوشخراش و سلیقه خود را صوت الملائک بدانم، و در سیاست همه مردم دنیا را منحرف و احمق و بی قید و خودم را تنها ملت شایسته فردوس بپندارم. بر پایه همین فرهنگ است که من ایرانی 1000 یا 10 هزارمتر از جنگلهای کجور و کلاردشت را حق مسلم خود می دانم. و باز بر اساس همین نگاه است که فقر، خشکسالی و بی آبی سیستانی ها و بوشهری ها و کنگانی ها هیچ ربطی به من تهران نشین پیدا نمی کند.

پنجشنبه گذشته، روز جهانی محیط زیست بود. البته باز به من ایرانی هیچ ارتباطی ندارد که دغدغه مشترک مردمان این کره خاکی، این روزها یافتن راه نجاتی است و راهکاری تا زمین زنده بماند. برای من دانش انرژی های تجدیدپذیری چون خورشید و باد که در سرزمینم به وفور دارم چه اهمیتی دارد؟ مگر در دنیای حقیر و احمقانه من ایرانی به جز سود، ملک، زمین، مغازه، ویلا و  ماشین،  چیز دیگری هم اهمیت دارد؟

همواره، رفتار و کردار دولتمردان و حکام، الگوی رفنار و کردار مردم بوده است. ملت اگر دولت را دزد ببینند، دزدی می کنند. اگر دولت را جنایتکار و قاتل ببینند، آدم می کشند. اگر حریص ببینند، حرص می زنند. اگر بی وجدان ببینند، وجدانشان را کنار می گذارند. آیا حکومتیان، اهل احترام گذاشتن به محیط زیست اند که از مردم چنین انتظاری می رود؟ حکومت و دولت ایران از کدام جنس است که جامعه چنین به سیه روزی افتاده است؟

دوستان زیادی اصرار دارند تا اطرافیان را به طرح وبلاگستان سبز ترغیب کنند. سبزنویسی پسندیده است، اما در این حال و روزی که فرهنگ ما ایرانیان به آن گرفتار است، به امیدواری راهیابی تیم ملی به جام جهانی و پیروزی در مقابل پرتغال و آلمان و مکزیک می ماند. شما به ژن ورزشی اعتقاد ندارید؟ فکر می کنید ژن ورزشی یک ایرانی 170 سانتی توان رویارویی با ژن ورزشی یک آلمانی 2 متری را دارد؟ حجم ریه یک تهرانی سیگاری عصبی و افسرده با حجم ششهای یک آلمانی ساکن یرلین برابر است؟ آیا جامعه به شدت مادی گرا، حریص و سردرگم ایران را می توان به نادیده گرفتن سود زمین خواری و حفظ فضای سبز متقاعد کرد؟ هرکدام از سبزنویسان همیشه امیدوار که من هرگز نفهمیدم این همه امید -  به گمان من توهم -  را از کجا می آورند، اگر جوابی برای این پرسشها دارند، من را راهنمایی کنند.

راستی اگر قرار باشد جامعه امروز ایران را در شکل و شمایلی ترسیم کنم، این شکل بالا را مناسبترین و منصفانه ترین گزینه می دانم. شما چطور دوستان سبزاندیش؟

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 9:23 | لینک  | 



سلام محمود. چطوری؟ می گویند مهندسی. پس احتمالا خوب می فهمی چه می گویم. گوش کن:

در خیابانهای زاهدان، خیلی از پسر بچه های 10،12 ساله کاندوم و پاسور مصور به عکسهای پورنو و این قبیل چیزها به دست دارند و به مسافرها می فروشند. دهها میلیاردر زاهدانی در تهران ساکنند چون در زاهدان امنیت ندارند. سیستان و بلوچستان فقیر است. تشنه است. آب می خواهد. مردمش کار می خواهند. کارخانه می خواهند. صنعت و فناوری و زیرساخت می خواهند. بهداشت و آموزش می خواهند. می فهمی؟

شنیده ام به سریلانکا وعده کمک 2 میلیارد دلاری داده ای. شنیده ام از اول رییس شدنت تا امروز 200 میلیارد دلار خرج کرده ای. من یک شهروند ایرانی ام.قانون اساسی به من حق داده از تو جواب بخواهم. این پول را کجا خرج کرده ای؟ چطور است که نجوای کمک خواهی ونزوئلا و سوریه و حزب الله و بولیوی و نیکاراگوئه و سریلانکا را می شنوی اما فریاد کر کننده سیستانی ها را نمی شنوی؟ مگر مهندس نیستی؟ مهندسها صدای سازندگی را می شنوند. نیاز به سازندگی را می شناسند.

جنوب ایران آب می خواهد. این آب را می توان با هزینه خیلی کمتر از  2 میلیارد دلاری که به سریلانکا قول داده ای از دریای عمان و خلیج فارس به شهرها و روستاهای تفتیده جنوب رساند و شیرین کرد و به محرومیت های 100 ساله مردمانش پایان داد. آقای مهندس، با اسمز معکوس، گرفتن نمک از آب دریا می توان آب شور را قابل شرب و زراعت کرد. همان طور که در جزیره کیش این اتفاق افتاده، درست مثل دوبی که بیابانهایش را در 10 سال گذشته فردوس کرده. تو می فهمی چه می گویم؟

محمود، شنیده ام داعیه دار مدیریت جهانی. به عالم و آدم هی بسته پیشنهاد می دهی. بسته ات برای سیستان و بلوچستان چیست؟ می شنوی؟ با تو ام. آره با تو ام. اصلا صدایم را می شنوی؟

3 سال گذشت. برای ایران چه کردی؟ چه ساختی؟ از خودت چه یادگاری به جا گذاشتی؟ تو دیگر چه رییسی هستی؟

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 10:30 | لینک  | 



خب اگر یک معمم دوست داشتنی بخواهد طرح فضای داخلی اتومبیلش به خصوص دسته دنده را تیونینگ یا به قول ماشین بازها اسپرت کند و در عین حال از مدلهای غربی تبعیت نکند (تا مشت محکمی به دهان دشمن بکوبد) به نظرم این طرح، طرح ارزان، خلاقانه و جالبی است.

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 8:18 | لینک  | 



مدرکی ندارم که ارایه کنم، چون دوربینی همراهم نبود، موبایلم  دوربین نداشت(عقب مانده بود) و پول هم نداشتم که کتاب بخرم، بنابراین مجبورم به حضرت عباس قسم بخورم که عین واقعیت است:

نمایشگاه کتاب، روز آخر، غرفه انتشارات ارتش جمهوری اسلامی، کتابی با عنوان" جن چیست" در خصوص دنیای جن، ماهیت آن و سوالات رایج...

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 13:42 | لینک  | 



من الان با یک داستان کوتاه واقعی می خواهم به شما ثابت کنم که این آمریکای جهانخوار امپریالیست استعمارگر خبیث جنگ افروز را می شود فقط و فقط با صرف هزینه ای ناچیز به مبلغ 15 هزار تومان به خاک سیاه نشاند و منزوی کرد.

هر کدام از ما تا به حال صدها و صدها بار در اخبار منتشره از رادیو و تلویزیون فخیمه جمهوری اسلامی از زبان مجری چنین شنیده ایم که مثلا " در این خصوص آقای فلانی کارشناس مسائل خاورمیانه، یا مخصص امور روسیه، یا کارشناس  امور بین الملل، و از این قبیل عناوین، بیشتر توضیح می دهد..."

خوب شاید برای خیلی ها هیچ وقت مشخص نشود که این کارشناسان که شب و روز در این استودیو و آن استودیوی صدا و سیما آسمان و ریسمان را به هم می بافند و کله پاچه همه، از دنیل اورتگا و هوگو چاوز تا حامد کرزای و پرویز مشرف، را بار می گذارند اصلا کیستند و از کجا آمده اند و قرار است به کجا بروند. ولی منی که چند صباحی را در تحریریه روزنامه های این مملکت وقت تلف کرده ام به چشم خود دیده ام که دبیر سرویس محترم سیاسی یا بین الملل به راحتی زمان را مدیریت می کند و دمی را در روزنامه می گذراند، ساعتی به استودیوی شبکه خبر سر می زند، ساعتی را به فلان خبرگزاری اختصاص می دهد، و سرآخر پیشنهاد رپورتر روزنامه نیویورک تایمز در تهران برای مصاحبه را هم رد نمی کند و به  این ترتیب هزینه قسط آپارتمان خیابان پاسداران و هزینه منزل و البته هر از گاهی سفر آلمان (برای گشتزنی در محیط حرفه ای دوویچه وله) را به راحتی تامین می کند. همین دبیر سرویس (که بهتر است نامی از او نبرم) می گفت هر بار حضور در برنامه خبری به عنوان کارشناس برایش چیزی حدود 15 هزار تومان منفعت دارد. بالاخره در چهارمین دهه عمرم فهمیدم که این کارشناسان یک مشت روزنامه نگارند - که مورد لطف و محبت وزارت امور خارجه هم هستند و از سفرهای موسمی به اروپا بی نصیب نمی مانند-  به علاوه عده ای از عزیزان شاغل در سازمان تحقیقات استراتژیک وزارت امور خارجه و خلاصه اینکه یک جای کار همیشه به این وزارت امور خارجه ربط دارد.

و اصل ماجرا: امروز صبح در تاکسی از گوینده اخبار رادیو ایران شنیدم که همان جمله قدیمی را تکرار کرد: و اینک آقای فلانی کارشناس امور بین الملل در خصوص بسته پیشنهادی ایران به غرب (در مورد مسایل هسته ای، انرژی، صلح، غذا، بشریت، دین، و هزار مورد دیگر) بیشتر توضیح می دهد.

آقای کارشناس آمد پشت میکروفن و از معجزات این بسته الهی گفت و گفت و گفت و آخرش را اینطوری جمع کرد: آمریکا بدون مطالعه بسته به آن واکنش نشان داده و گفته چیز بی اهمیتی است که البته به نظر می رسد این به انزوای آمریکا منجر خواهد شد.

1-     به این جمله "به نظر می رسد" توجه کنید. مطبوعات چی ها و در کل کارشناسان امور خیلی به این جمله علا قه مندند، هم یک جورهایی نشان می دهد حتما اهل تفکر هستند که چیزی به نظرشان رسیده، هم دستشان را برای پاسخگویی به اتفاقات احتمالی  آینده باز می گذارد. چون آنها فقط به نظرشان رسیده بود و مطمئن نبوده اند که فلان نتیجه حاصل می شود.

2-     اینکه چطور بی اهمیتی آمریکا به بسته پیشنهادی محمود (احمدی نژاد) به انزوای این کشور ختم می شود را نه من فهمیدم، نه مجری اخبار و نه خود کارشناس، شما هم بیخودی جوش نزنید، موهایتان سفید می شود.

3-     به حول وقوه الهی دیدید که با 15 هزار تومانی که امروز کارشناسی شد، فیتیله آمریکا سوخت. هیچ نیازی هم به ظهور آقا امام زمان نبود.

4-     دوستان یک لطفی بکنند دور هم جمع شویم، هم دیداری تازه کنیم هم پول بگذاریم وسط یک زمینی دیده ام در رودبارک، آن طرف کلاردشت، زمین مرغوبی است انشاالله، 500 متر، تایید شورایی، متری 30 هزار تومان، 6  میلیون پیش می خواهند، مابقی اقساط ماهی 66 هزار تومان، انشاالله که شروعی باشد برای سرمایه گذاری، به هر حال در این دوره و زمانه آدم باید آینده نگر هم باشد، آخ..اوی... بدنم اذیت شد...اوی...آخ... راه  به راه  خیطه...اوخ...مالیده... اوی... از کنارا برو با این حال خرابت... بمیرم برای هادی مختاریان که  با اون حال خرابش الان گیر کرده بین یه مشت عرب خرفهم،... اوی... آخ...

 

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 9:41 | لینک  | 



تماشای فیلمی که بی ریا و دغل، تو را به سیر و سیاحت در دنیای تصاویر و واژگان فرا می خواند، آنهم در روزگاری که جنون و آز و توحش محیط پیرامونت را آکنده، بیشتر شبیه یک رویای کوتاه اما شیرین است. به بهانه اش، دو ساعتی را از این افکار مالیخولیایی فرار می کنی که: ای دل غافل، همه رفتند و تو جا ماندی، راستی کی سند شش دانگ یک خانه را می توانی زیر تختت قایم کنی، روزی می آید که دست عیال را بگیری و برای یک بار در 8 سال گذشته پا به رستوران بگذاری،...

همه اش مقدمه چینی بود برای دعوت شما به تماشای فیلم "پیش از سپیده دم" (Before Sunrise) با بازی اتان هاوک و جولی دلپی و به کارگردانی ریچارد لینک لیتر.

تصاویری ساده و بی پیرایه، گفتگوهایی حقیقی و آشنا، خواسته هایی دوست داشتنی، ترسهایی ملموس...

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 10:0 | لینک  | 



مطلبی که محمد قوچانی هفته گذشته پیش از دریافت جایزه اش از انجمن صنفی روزنامه نگاران قرائت کرد بدجور به دلم نشست. از کرختی و نشئگی  درم آورد. هیچ وقت با او برخوردی نداشته ام ولی همیشه احساس می کردم نوعی تکبر ناشی از جاه طلبی و بها دادن موقت بالایی ها گریبانگیر او و دوستانش شده. از اینکه می دیدم خبرهای داغ داغ روی زمین می مانند و بیات می شوند اما شرقی ها چپ و راست از روشنفکری دینی می نویسند و در تاریخ ۱۰۰ سال پیش دنبال علل ناکامی های امروز ایران می گردند حرص می خوردم و همین باعث می شد هیچ وقت رغبتی به همکاری با آنها نداشته باشم. همیشه معتقد بوده و هستم که کار روزنامه نگار فقط خبررسانی و زدن پنبه حکومت است. حتا اگر حکومت پیغمبر هم باشد باز باید اخبار پشت پرده آن را به گوش مردم رساند تا مثل یه چوب بالای سر حکومت عمل کند. اما در روزنامه های ایران هیچوقت چنین چیزی ندیدم. همه انشا نویسند و فیلسوف و متفکر. هیچ کس خبر رسان نیست. اصلا همین فکرها باعث شده که از چپ و راست در ایران متنفر باشم و به این فکر کنم که دماوند تنهای تنهاست. 

 حرفهای هفته گذشته قوچانی انگار  یک جور اعتراف تلخ بود. از این بابت که بوی صنف روزنامه نگاری و کاغذ می داد به دلم نشست. متن کامل آنرا از سایت انجمن برداشته ام:

روزهایی بود كه در ایران روزنامه‌نگار شدن دشوار بود روزهایی كه روزنامه‌ها و نشریه‌های كشور معدود بود و محدود بود به دل‌خسته‌های نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریه‌ای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانه‌ای سیاه‌پوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامه‌نگار مانده بودند. از سیاسی‌نویسی به سینمایی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از سیاسی‌نویسی به ادبی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از روزنامه‌نویسی به ماهنامه‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از نشریه‌های عمومی به مجله‌های تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامه‌نگار مانده بودند.

 ورود به این جمع دل‌خسته و مویه‌كرده و سیاه‌پوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی می‌كردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامه‌نگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامه‌نگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بی‌اعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامه‌نگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطه‌ای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامه‌های بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامه‌های كوچك جای نسل اول. روزنامه‌نگار شدن سخت بود اما روزنامه‌نگار ماندن ممكن. جوانان به سختی می‌توانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربه‌ها سینه به سینه به نسل‌ها سپرده شود. رازها ناگشوده می‌ماند و رمزها گشوده نمی‌شد. روزنامه‌نگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحه‌بندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرم‌علی‌خان‌ها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه می‌داشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند!
روزهایی شد كه در ایران روزنامه‌نگار ماندن دشوار شد
روزهایی كه روزنامه‌ها و روزنامه‌نگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامه‌ها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامه‌نگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران به دنیا آمد. آغوش‌ها گشوده شد و حلقه‌ها باز شد. هراس‌ها از میان رفت و بی‌پروایی آمد. هركس می‌توانست روزنامه‌نگار شود. روزنامه‌نگار می‌توانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامه‌نگاری حرفه‌ای شد. روزنامه‌نگاری پول‌ساز شد. روزنامه‌نگاران به شخصیت‌های مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامه‌نگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركه‌گیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند. اما روزنامه‌نگار ماندن عجیب سخت شد. حاكمیت به نسل سوم به دیده تردید می‌نگریست. آنان را بازیچه دست منتقدان می‌دید و جواب پارلمان و دولت را در روزنامه و مجله می‌داد. شگفتا كه نسبتی میان این توپخانه و آن سنگر نبود: توپخانه‌های آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاه‌طلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامه‌نگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران می‌توانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحب‌امتیاز و ستون‌نویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج می‌كرد. حاكمیت با این توقیف‌ها و اپوزیسیون با آن تحویل‌گرفتن‌ها فرصت روزنامه‌نگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سال‌ها بمانیم تا روزنامه‌نگار شویم. روسای‌جمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامه‌نگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسل‌های روزنامه‌نگاری عوض می‌شوند اما روسای دولت‌ها سال‌ها باقی می‌مانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن نداده‌اند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون می‌شویم.

این روزها، روزنامه‌نگار ماندن سخت شده است.
كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامه‌نگار بمانند. برای برخی روزنامه‌نگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامه‌نگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیف‌ها، با این قتل‌نفس‌ها، با این نفس در نطفه خفه كردن‌ها، با این افسون‌های فرنگ، با این وبلاگ‌های قشنگ، با این روابط عمومی‌های فرمانبردار، با این بولتن‌های چاپ اعلا، با این حقوق‌های بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر می‌توان روزنامه‌نگار ماند؟ این پرسش وسوسه‌انگیز نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران است. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم مرگ‌آگاه‌ترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیده‌ایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بی‌جانی كه در آغوش ما جان به جان‌آفرین تسلیم كردند. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم تحقیرشده‌ترین نسل روزنامه‌نگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم می‌كند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچ‌كسی از آینده خود خبر ندارد اما می‌تواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاه‌مدت خود- برنامه‌ریزی كند اما ما نمی‌توانیم برای فردای خود برنامه‌ریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود می‌رویم نمی‌دانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبه‌ها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبه‌ها یا دوشنبه‌ها یا یكشنبه‌ها یا سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ها یا پنجشنبه‌هایی باشد كه ممكن است شعبه‌ای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد.

خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شب‌های عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریات‌مان لباس نوروزی پوشانده‌ایم- لباس سیاه می‌پوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمی‌بینند می‌سوزیم. ما سال‌های عمرمان را با ویژه‌نامه‌های نوروز می‌شماریم؛ ویژه‌نامه‌هایی كه روزبه‌روز كمتر می‌شوند. به خنده‌هایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشن‌هایمان نگاه نكنید ما از سر بی‌خیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچك‌ترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ»...

روزنامه‌نگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامه‌نگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامه‌نگار شود. ‌ای كاش پیر شویم. ‌ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ‌ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال می‌ماندیم و پیر كه نه حتی فسیل می‌شدیم. ‌ای كاش پدرم كه همواره آرزو می‌كرد من كنار روزنامه‌نگاری‌ام در اداره‌ای، وزارتخانه‌ای، سازمانی استخدام می‌شدم، قانع شود كه من سال‌هاست كه استخدام شده‌ام، اما هر روز منحل می‌شود. ‌ای كاش هر روز خانه‌ام را ویران نمی‌كردند تا پدرم باور كند كه من هم كار می‌كنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامه‌نگاری می‌كنم. ‌ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامه‌نگار شدیم می‌توانستیم به آسانی روزنامه‌نگار بمانیم و بمیریم. ‌ای كاش روزی كه مردیم قطعه‌ای در گورستان برای روزنامه‌نگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامه‌نگاران مرده كه پشت میز كار خود مرده‌اند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامه‌نگار بمیریم می‌فهمیم كه روزنامه‌نگار زیسته‌ایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 10:0 | لینک  | 



دیالوگ یک شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 3

-        سلام پسر عمه

-          سلام فرهاد، چطوری؟

-          ای، بد نیستم.

-          کار و بار چطوره؟ هنوز کتابت می کنی؟

-          آره، چکار کنم. این طوریه دیگه.

-          چقدر در میاری؟

-          با اضافه کاری، 450 تومنی می شه، خدا رو شکر

-         خیلی عالیه  (با خودش: خاک بر سرت)

-          خیلی ممنون!

-          خونه ای، زمینی دست و پا نکردی؟

-          والله یه 4 تومنی گذاشتم موسسه مهر سر 4 ماه 4 میلیون وام میدن، خدا بخواد می خوام تو ممدشهر کرج یه 60 متر زمین قولنامه ای بخرم برای سرمایه گذاری.

-          (تو دلش: ای خاک عالم بر سرت.)

 تا تو بیای وام بگیری اون 60 متری شده 20 میلیون

-          بله، اگر خدا بخواد، خیلی ممنون، راستی حضرتعالی چه می کنید؟

-          من تو همون کار سابقم. با نیسان بار اینور اونور می کنم. ماهی 2 میلیون در میاد ولی راضی نیستم.

-          صحیح!

-          یه خونه خریدم تو کرج، یه 30 میلیونی هم نقد دارم می خوام تو شمال یه تیکه زمین بخرم. تو هم یه فکری به حال خودت بکن. از قضیه عقب موندی ها!

- بله، ممنون.

 دیالوگ همان شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 2

-          سلام، آقای پدر، حال شما؟

-          سلام فرهاد، باز پول می خوای؟

-          نه، خواستم احوالی بپرسم.

-          خوبم، دنبال کار سوم می گشتی برای شیفت شب، پیدا کردی؟

-          اتفاقا، بعد از احوالپرسی می خواستم در همین مورد مزاحم بشم.

-          ( با خودش: ای خاک بر سرت.) آره، یه مورد هست، روزی 8 صفحه روزنامه مطلب فارسی رو باید به انگلیسی ترجمه کنی، همون روز هم مزدت رو میدن: فکر کنم روزی هزار تومن.

-          ای وای خیلی ممنون مزاحم نمی شم. به مادر سلام برسونید.

-          خداحافظ ( تو دلش: این الدنگ آدم بشو نیست. ما با دست خالی به اینجا رسیدیم، اینا با این همه امکانات دو قدم نتونستن بردارن. ای خاک بر سرت.)

 

 دیالوگ همان شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 1

-          سلام قربان، روز به خیر.

-          ( تو دلش: معلومه این قرمدنگ از اون گدا گشنه هاس):  بله؟

-          قربان، تقاضای یک وام داشتم از حضورتون.

-          شرایط رو می دونی؟

-          نخیر قربان.

-           ( تو دلش: ای خاک بر سرت): برای ۴ میلیون باید ۴تومن بخوابونی تو حساب ۳ تا ضامن جور کنی کارمند رسمی با دسته چک. خودت هم باید چک بدی. بعد ۴ ماه وامت حاضره. قسطش هم هست ماهی ۳۰۰ هزار تومن، با سود ۱۳ درصد که از راس حساب می شه.

-       امکانش هست با دو تا ضامن خدمتتون عارض بشم؟

-        نخیییییییییییییییییییر آقا

-           بله، وام عالی مستدام. ( تو دلش:...) ( به دلایل اخلاقی قابل ذکر نمی باشد.)

 

نتیجه اخلاقی:

این روزها روند اشاعه "خاک بر سرت" از بالا به پایین و متقابلا فحش ناموسی از پایین به بالا  به شدت شایع است.

تکمله:

شنیدم تو پاکدشت ( جولانگاه ممد بیجه، مسلخ بچه های معصومی که قربانی حرص و جنون بالادستی ها و ضعف و فقر پایین دستی ها شدند، و بالاخره خوابگاه بچه های خیابانگرد تهران) زمین و ملک بدجور رو به ترقی است. 6 ماه پیش یکی از رفقا زمین 60 متری را با باجناقش شریکی خریده متری 100 تومن الان مشتری پاش خوابیده متری 250 . چی داره به سرمون میاد؟ چی به سر آدم میاد وقتی سلام و نفسش به خاطر پول در میاد؟ چی به سر جامعه میاد؟ می ترکه؟ پس چرا نمی ترکه؟ درست می شه؟ پس چرا درست نمی شه؟ آخرش چی می شه؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 8:37 | لینک  | 



تعدادی از دوستان همکار که امروز به مناسبت هفته کارگر به دیدار رهبر رفته بودند اشاره کردند که تکبیرگویان، به رسم چند ساله، هنوز در جریان سردادن تکبیر عبارت" مرگ بر منافقین و صدام" را تکرار می کنند. خب، در خصوص منافقین که هیچ بحثی نیست ولی شاید لازم باشد یکی این مساله را یادآور شود که صدام چند مدتی است مرده است و احتمالا برای مرگ او باید دنبال معادل و جایگزین دیگری گشت. چه میدانم، شاید بوش، سلمان رشدی، یا هر کس دیگری که مرگش واجب است.

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 13:20 | لینک  | 



امروز بر پیکرم زخم می زنم

تا ببینم که هنوز حسی مانده؟

بر درد متمرکز می شوم

که تنها واقعیت زندگی است

سوزن،  سوراخی  را می شکافد

همان نیش قدیمی آشنا

سعی می کنم همه چیز را ندیده بگیرم

در عوض همه چیز به خاطرم می آید

 

به چه  تبدیل شده ام

ای شیرین ترین یار من؟

هر آنکه را   می شناسم

سر آخر، می گذرد و می رود

و تو می توانی تمامش را داشته باشی

آری، امپراتوری کثافات من را

و من تو را خواهم آزرد

و من گزندت خواهم رساند

 

این تاج خار را بر سر می گذارم

نشته ام بر صندلی دروغگو*

از افکار تکه پاره ای انباشته ام

 که هرگز نمی توانم به هم بچسبانم

در اعماق رشته زمان

احساس من رو به نامریی شدن می رود

تو آن  دیگری شده ای

ومن هنوز همینجا مانده ام

 

به چه  تبدیل شده ام

ای شیرین ترین یار من؟

هر آنکه را   می شناسم

سر آخر، می گذرد و می رود

و تو می توانی تمامش را داشته باشی

آری، امپراتوری کثافات من را

و من تو را خواهم آزرد

گزندت خواهم رساند

 

آه، اگر می توانستم بار دگر آغاز کنم

یک میلیون مایل دورتر از اینجا

خود را نگاه می داشتم

راهی پیدا می کردم

  

شعر از : Trent Reznor

·         استعاره ای است از تناقضی که در آسوده گرفتن و نشستن نهفته. می نشینی و گمان می بری که دمی آسوده خاطری، اما غافلی از روزنه ای جدید که شاید چند قدم آنسوتر به رویت باز شده: صندلی به تو دروغ گفته است.

·         جانی کش فقید "Johnny Cash"  این ترانه را در واپسین سال عمرش خواند و اجرا کرد. او در سال 2003 درگذشت.

نوشته شده توسط فرهاد فرجاد در ساعت 11:2 | لینک  | 



بختک، طبق عادت همیشه نیمه شب به خیابانهای شهر پرکشید تا طعمه آن شب را انتخاب کند. از این بازی چند هزارساله به ستوه آمده بود اما چاره ای به جز اطاعت از طبیعتش نداشت. می خواست در آن تاریکی شهوت انگیز شب، در پیچ و خم کوچه ای با دلبری خلوت کند و کام بستاند ولی چه سود که بختکی بیش نبود. بدتر این که این شبها هر چه  می گشت کمتر انبان پری  به بالین نهفته می یافت. او دستور داشت آنان را که شبانگاه با اشکم پر سر بر بالین می گذارند اندکی ادب کند و بترساند تا سلامتی شان حفظ شود. همین و دیگر هیچ. اما روزگار این گونه می گذشت که دیگر نانی بر سر سفره ها نمانده بود چه رسد به آنکه غذایی چرب سلامتی  کسی را به خطر اندازد.

در اندیشه هایش غوطه ور بود که از سرای گربه سگ گذر کرد. ایستاد. خودش بود. یکی از انگشت شمار شکمهای پر شهر که گویی با گوشت و خون فرودستان از همیشه بر آمده تر می نمود. گربه سگ طاقباز خسبیده بود و صفیر خرناسه اش حتا گوش بختک را می آزرد. آرام و بی صدا پر کشید و بر سینه گربه سگ فرود آمد. خواست نفس موجود کریه تر از خودش را بمکد که به ناگه غافلگیر تردستی گربه سگ شد. صید در چشم بر هم زدنی بختک را به زیر آورد و صیاد شد...

ملازمان گربه سگ آن شب اربابشان را چنین به یاد می آورند که بر پشت بختک فائق آمده، کتف و گردن او را به زیر آورده، به عنف عارض او گشته و فریاد زنان می خواند:

گربه سگم من، منم گربه سگ       سوار این بختک پیر سگ