حالا سوال این نیست که " رای من کو ؟"
سوال اصلی این است که " من اینجا چکار می کنم؟ "
برای دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
شمس لنگرودی- اول تیر ۸۸
برداشت: وبلاگ خبرنگار گیلانی
گفت و گو با یکی از چماقداران لباس شخصی
جلال کیهان منش- روز آنلاين- چهارشنبه 3تير 88
صبح شنبه 23 خرداد ماه، در حالیکه تهران همچنان روز پر التهابی را پیش رو داشت، چهره افراد لباس شخصی که با چماق هایی یکدست به ضرب و شتم مردم می پردازند پررنگ تر شد. این افراد اغلب به طور روزمرد استخدام شده اند و آن طور که یکی از آنان می گوید "به روزمزدان ایرانی روزانه 200 هزارتومان و به غیرایرانی ها تا چند برابر این مقدار" در روز پرداخت می شود. چماقداری که خبرنگار روز با وی صحبت کرده همچنین گفته است:ما درآسایشگاه هستیم اما غیرایرانی ها در هتل اقامت دارند.
این گفت و گوی ویژه در پی می آید.
از چهار روز پس از اعلام نتایج انتخابات، نیروهایی لباس شخصی اما با کلاه کاسکت نیروهای ضد شورش در خیابان ها پدیدار شده اند که لهجه آنها آشنا نیست. برخی از شاهدان عینی می گویند:این چماقدارها یک چیزهایی می گویند که ما نمی فهمیم. بعضی هم به طور مشخص خبر از آن می دهند که در برابر خود چماق به دستانی را دیده اند که زبان شان عربی بوده است. دیروز در یک ساندویچ فروشی فرصتی دست داد تا با یکی از این لباس شخصی ها صحبت کنم.
من داخل مغازه بودم که او وارد شد. از مغازه داریک نوشیدنی خنک خواست؛آن هم در حالیکه چماقش را به همراه داشت. سر صحبت با وی را باز کردم.
سلام برادر خسته نباشی
خدا عمرت دهد. التماس دعا (او که در چشمانش دلهره نهفته است، لهجه غلیظی دارد)
اهل کجا هستی؟
تربت
تربت؟
تربت جام.
چند سال داری؟
36 سال
زن و بچه هم داری حتما؟
نی. زن و بچه خرج دارد. من بیکارم.
بیکار؟ مگر تو بسیجی نیستی؟ حقوق نمی گیری از سپاه؟
نی. بسیجی نیستم که. بیکارم.
ولی الان که سرکاری؛ نه؟
ها!
چوبدستی چرا دستت گرفتی؟
ما را آورده اند اینجا تا منافقین را بزنیم. این چوبدستی را هم برای همین به ما داده اند.
چه کسی داده؟
حاجی. گفته جوری بزن که دیگر بلند نشود. اینها خائن هستند.
خودت چه فکر می کنی؟
من به این کارها کاری ندارم؛ پولم را می گیرم.
پول کتک زدن می گیری. حال هم می کنی.
ها! آنها پول داده اند تا بزنم. توباشی نمی زنی؟
حالا چقدر می دهند؟
روزی 200 تومان. [خنده ای می آید توی چشم هایش]200 هزار تومان
خیلی زیاد است. با این پول می خواهی چه کار کنی؟
می روم زن می گیرم. دو تا هم بخواهم می دهند وقتی اینقدر پول داشته باشم. می دانی چقدر می شود؟ دو میلیون. حالا شاید دیگر نروم تربت. شاید همینجا بمانم. حاجی می گفت باز هم تظاهرات می شود؛ به ما کار می دهند.
چند روز است آمده ای تهران؟
3 روز. 7 روز دیگر قرارست بمانیم.
کسان دیگری که با تو هستند از کجا آمده اند؟
همه را نمی شناسم اما در آسایشگاه ما از مازندران، اراک و خوزستان هم آدم هستند. از تربت حیدریه و خواف هم هستند. [نوشیدنی اش را خورده است. در خواست یک نخ سیگار می کند. می دهم. آتش می زند. در حال دود کردن سیگار به حرف زدن ادامه می دهیم. ]
عرب هم هست بین تان. نه؟
آره؛ ولی من شنیدم آنها را به هتل برده اند. می گویند از لبنان آمده اند. دیشب که به ما شام تن ماهی دادند، بچه ها می گفتند به عرب ها غذای خوب می دهند.
آسایشگاه شما کجاست؟
نمی دانم. تهران را بلد نیستم. اما دور است. اینطرفی می رویم تا می رسیم به آسایشگاه. ( او شرق تهران را نشان می دهد).
تا حالا تهران آمده بودی؟
نه ؛اولین باراست.
نماز هم می خوانی؟
بله. اما اینجا می گویند وقتی در ماموریت هستی دستشویی هم نباید بروی.
ناراحت نمی شوی مردم را می زنی؟
مردم؟ حاجی می گوید کسانی که شعار می دهند منافق هستند. من حرف او را قبول دارم. او حاجی است. می دانی حاجی دروغ نمی گوید. [در این موقع مرد هیکلمند و چاقی وارد مغازه می شود. با اخم به دور وبر نگاه می کند و چشمش به آن جوان می افتد. ]
می گوید: اینجا چه می کنی؟ با کی حرف می زدی؟
مرد جواب می دهد: هیچی؛ آمده بودم کانادا بخرم.
برو سر پست خودت. یا الله.
مرد چماقش را بر می دارد و می رود. نوشابه خنک خورده و حالش جا آمده. هفت روز دیگر که برسد، باز برای او کار خواهد بود؟
او وابسته به گروهكهاي تروريست يا عوامل استكبار جهاني نبود.
او هرگز سنگي را به سمت سربازان جان بر كف مقام عظماي ولايت نشانه نرفته بود.
او پايه هاي ولايت مطلقه فقيه را هم نلرزانده بود.
فقط آمده بود تا در سايه هيجانات همان انتخابات كذايي كه مقام عظماي ولايت ناشي از شور و شعور ملت دانسته بود، وجود پاكش را اثبات كند.
اما پاسخش چه بود؟ گلوله اي داغ كه بر قلبش نشست.
او هرگز نمرده است. شهيدان اين كودتاي شوم محكوم به فنا هميشه نزد ايرانيان زنده اند.
اين لقمه از گلوي دژخيمان ضحاك نشان تاريخ پايين نخواهد رفت.
۲- نظام جمهوری اسلامی طی ۳۰ سال چنان تقدس کاذبی به خود بخشیده که ادبیات مهره های همین نظام را در قالبی محدود، با محدوده واژگان و کلمات مقدس نما جا داده است. منبرها و تریبونها همواره جایی بوده برای مقدس نشان دادن همه چیز. تمام خطابه ها و نطق ها با الگویی تکراری و کلیشه ای آغاز و تمام شده اند:
بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم عجل لولیک الفرج، مردم شریف و همیشه در صحنه ایران سرفراز در رویارویی با استکبار جهانی...
می بینید؟ این واژه ها دیگر به جوک و فکاهی تبدیل شده اند و نزد مردم ماهیتی معلوم الحال دارند. همان تعارف و شیرین زبانی و بار معنایی تحمیلی. حال که آقایان به طرز غریبی در مناظرات، از آسمان و عرش و درگاه الهی به روی زمین پا گذاشته اند و قرار است با اعداد و ارقام اقتصادی از زندگی دنیوی سخن بگویند، واژه کم آورده اند. انگار در ادبیات و زبان فارسی اصلا کلماتی برای زندگی دنیوی وجود خارجی ندارند.
۳- ضعف و کم کاری رسانه ها باز هم آشکار شد. رسانه ها به رسالت واقعی خود یعنی تن دادن به تلاشی انسانی برای کشف نسبی واقعیت، هیچ خدمتی نکرده اند. هر چه بوده، جوسازی، هوچی گری و تخریب حریف بوده. مردم غایبان اصلی این عرصه اند. سولات بعد از تمام این مناظرات عجیب تازه مشخص شده:
چرا وقتی احمدی نژاد در دفاع از اتهام " برداشت غیر قانونی از بودجه شهرداری-۳۰۰میلیارد تومان- برای فعالیت انتخاباتی دوره نهم" می گوید اگر می توانید ثابت کنید، هیچ کس مدرکی ژورنالیستی ارائه نمی دهد؟
چرا وقتی احمدی نژاد از تبدیل خانه ۱۰۰ متری کروبی به خانه ای چند صد متری در شمال تهران می گوید، روزنامه اعتماد ملی خفقان می گیرد؟
چرا وقتی کروبی می گوید چاوز صدام را محکم تر از احمدی نژاد به آغوش می گرفت، روزنامه های کیهان و ایران و وطن امروز خفقان مرگ می گیرند؟
در همه جای دنیا رسانه ها به قدرت وابسته اند. در ایران رسانه ها در مالکیت مادی و معنوی قدرت قرار دارند. این همان رسالت نیم بند تعریف شده برای رسانه ها را هم به فضاحت می کشد: تلاش انسانی برای کشف نسبی واقعیت. در ایران اسلامی خبری از همان نسبیت نیم بند هم نیست. چون هم قانونی از روزنامه نگار حمایت نمی کند و هم آن تقدس تصنعی و زجرآور ادبیان نظام مانع از نقد است. اما آیا هیچ تقصیری متوجه ژورنالسیت ها نیست؟ بزرگان روزنامه نگاری ایران که هنوز مشغول به کارند و خیال بازنشستگی هم ندارند، در کارنامه خود چه نشانی از جسارت و تهور دارند؟ بهنود، فرقانی، شکرخواه، نمکدوست، محسنیان راد، صدیقی، قاضی زاده، و اصلا همان معتمد نژاد بزرگ، همگی مدعی اند و شاگرد پرورش می دهند. هر یک منصبی در روزنامه ای دارند و چند میلیونی حقوق می گیرند. در کارنامه آنها کدام گزارش افشاگرانه، جریان ساز و سرنوشت سازی دیده اید که تاریخ مطبوعات ایران را تکان داده باشد؟
در همین گیر و دار، ما روزنامه نگاران ایرانی که متاسفانه اغلب، خود را علامه، فرهیخته، عالم و فرزانه می پنداریم، بد نیست لحظه ای هم با وجدان خود خلوت کنیم. البته که پشتوانه قانونی نداریم و از خطر مصون نیستیم، اما دست بردن در دهان شیر و جنگ با اختاپوس قدرت، جوهره این شغل است. یا اهلش هستیم یا نیستیم. اگر نیستیم، بهتر است جنگل و چوب را با اراجیف و انشاهای متعفن مان تبدیل به کاغذ باطله نکنیم.
دوستان تحریمی به شکل غریبی خشمگینند. . دوستان تحریمی می گویند مچبند سبز نماد پوپولیسم مذهبی است. دوستان تحریمی عهد بسته اند برای نشان دادن خشم خود به دیکتاتوری و خفقان، انزوا پیشه کنند و تا زمان ظاهر شدن دموکراسی صد درصد خالص آفتابی نشوند. دوستان تحریمی نمی دانند که..
مچبندهای سبز، نه نشانه امید جوانان به معجزه سید مردی نوخاسته، که نماد همدلی و غلیان همان جریان سرکوب شده ۱۸ تیر ۷۸ است. امید به گام نهادن در مسیری است که نه امروز و فردایش، که سالها پس از آن هنوز با سرکوب و خفقان مواجه خواهد بود اما آغاز همدلی دوباره برای رسیدن به آزادی است، نه با سیدها و شیخ ها، که با همان جوانان مچبند بسته. فرصتی است برای مطالبه. مطالبه فضای تنفس. فضای بودن. فضای خواستن.
به لحاظ جنس مطالبات، تحريمي ها تعارض و تضادي با آنان كه به موج سبز پيوسته اند، ندارند. هر دو گروه جواناني هستند كه از خفقان مذهبي، سركوب جنسي، تعرض به حقوق بشر و اقتدارگرايي به ستوه آمده اند و در يك كلام جوياي آزادي اند. زياده خواه نيستند. مي خواهند مثل همه دنيا زندگي كنند. گاو پيشاني سفيد نباشند. خلاف جهت رود شنا نكنند. مي خواهند از بافت نكبت بار خاورميانه بيرون بجهند و به دنياي توسعه يافته ملحق شوند. مي خواهند منافع ملي كشور را تامين شده بيابند، منافعي كه گاه بايد به خاطرش سكوت كرد، گاه بايد جنگيد، گاه بايد مدارا كرد، نه آنكه چشمها را بست و ليچار بار دنيا كرد.
اينان همه در يك گروه مي گنجند. در مقابل، مذهبيون، حكومتيان سيرناشدني، خرافه پرستان، و متحجران قرار دارند. تقابل همين دو گروه است كه فضاي ايران را چنين ملتهب كرده. گروه دوم، دنيا نديده اند. داشته هايشان را بهترين مي پندارند. هر آنكه را كه برادري اش ثابت نشده باشد خائن، مرتد و سزاوار سخت ترين مجازات ها مي دانند. خطرناكند. جنتي را به خاطر داريد كه در نماز جمعه اي گفت وظيفه ما اين است كه اينان را به زور چماق هم كه شده راهي بهشت كنيم؟ اينان خود را قيم مردم مي دانند. سالها محروميت و فقر ناشي از توسعه نيافتگي روستاها ( ماواي اكثريت شان) را مي خواهند با ثروت بيشمار نفتي كه به چنگشان افتاده، جبران كنند و عجبا كه سير هم نمي شوند.
گروه اول، اما، بي آنكه دلي به خود بسوزانند و چاره اي بيانديشند و همدل شوند، به جان هم افتاده اند. يكي در مدح تحريم مي گويد و ديگري در باب مشاركت. آن طرف، متحجران سوداگر از اين دعوا حظ مي برند و تجارت مي كنند.
تقابل جوانان و به غنیمت بردگان انقلاب، سیاسی نیست. مذهبی است. جوانان سکولارند و انقلاب خوردگان، مذهبی. همه اهالي گروه اول مي دانند كه موسوي، خاتمي، كروبي، كرباسچي و امثالهم نمي توانند و نمي خواهند آنها را به سرحد مطالباتشان برسانند. تحريمي ها همين جا از دوستانشان جدا مي شوند. اما...
اما شكي نيست كه آزادي متاعي پربهاست و آسان به چنگ نمي آيد. اين جنگ مذهبي را اگر كه نتوان سياسي كرد، هيچ راهي براي حصول نتيجه باقي نمي ماند. در سياست است كه همان جوانان گروه اول مي توانند آرام آرام كرسي و تريبوني براي حرف زدن پيدا كنند. افكارشان را به سردمداران مذهبي اصلاحات بفهمانند. خلاقيت و نبوغشان را به رخ بكشند و صاحب منصب شوند. نسلهاي بعدي را تربيت كنند و اميد به روزگاري داشته باشند كه ايران به دور از جبر ايدئولوژي مذهبي، با دنيا آشتي كند. اين اتفاق يك شبه نمي افتد. نيازمند صبوري است. همان صبوري كه از عهده و توان روشنفكران ايران از مشروطيت تا كنون خارج بوده.
تحريمي هاي عزيز. بسياري از شما را مي شناسم. دوست داشتني ترين آشنايانم بوده ايد و هستيد. اگر مي دانستيد كه رفتار سياستمدارانه نتايج روشنتري از بينش سياه و سفيد دارد، چنين نمي كرديد. ملاك رفتار و گفتار شما همواره وجدان، انسانيت و نجابت بوده است. براي آن كه به اين بينش شما احترام بگذارند بايد سياست داشته باشيد. بايد در حكومت رخنه كنيد و صدايتان را به گوش همكيشان خود برسانيد. وگرنه همان بر شما و ما مي رود كه بر اجدادمان رفته و بر فرزندانمان هم خواهد رفت.
در همین رابطه بخوانید:
عمیقاً «ضدانقلاب» باشید و رأی بدهید! حسین قاضیان
روزنامه کیهان در شماره دیروز خود به مناسبت سالروز اعدام رهبر گروه فرقان(اکبر گودرزی) اشتباها عکس مدیرمسئول خود(حسین شریعتمداری) را به جای رهبر اعدام شده گروه فرقان منتشر کرد.
رو موهیون به خاطر رسوایی مالی خود را از یک پرتگاه کوهستانی به پایین پرت کرد. پیش از این هم خبرهای پراکنده ای در خصوص خودکشی مقامات دولتی ژاپن منتشر شده است. خودکشی در فرهنگهای مشترک جنوب شرق آسیا، به ویژه نزد چشم بادامی ها اگر به خاطر ادعای حیثیت یا پاسخگویی به افکار عمومی باشد، پسندیده و ستودنی است و قرار هم نیست که چنین واکنشی برای دیگران درس آموز باشد. اما آن فضایی که باعث می شود یک مقام دولتی برای ابراز شرمندگی و پوزش در برابر جامعه چنین حکم سنگین و دلخراشی را در محکمه وجدان خود صادر و اجرا کند، حتما درسهایی برای آموختن دارد.
گستره اقتصاد و سیاست و فرهنگ و حتا ورزش ما از فساد و چپاول رد و نشانهای زیادی دارد. این نشانه ها آنقدر هستند که هر دولتمرد محتاج رای مردم، به وقت تبلیغ خود، از آنها سخن می گوید و البته که هرگز نام و آماری هم به زبان نمی آورد. مافیا تمام آن چیزی است که مردم ایران از فساد اقتصادی شنیده اند و عجبا که ماهیت این مافیا اصلا کشف شدنی نیست. مردم هیچگاه به طور جدی افشای نام مفسدین را در مطالبات خود نگنجانده اند و گاه، خود برای امرار معاش در مسیر همان رفتار ناپاکی قدم گذاشته اند که در محیط پیرامونی خود از دولتیان الگو گرفته اند.
هرگز نمی توان شعار اصلاح الگوی مصرف را در فرهنگ و رفتار مردم تزریق کرد، وقتی هر سفر و لشگر کشی گویندگان نخستین این شعارها هزینه های میلیاردی دارد. هرگز نمی توان الگوی مصرف کالاهایی را اصلاح کرد که از مسیر اقتصاد رانتی و دولتی و به شیوه ای کاملا انحصاری، نابخردانه و ولنگارانه به کشور وارد شده است. پس هرگز هم نمی توان از رسانه های دولتی و وابسته به قدرت انتظار داشت که قدرتهای مفسد را افشا و به پریدن از پرتگاه متقاعد کنند. ولی می توان از روزنامه نگاران مستقل انتظار داشت که چرایی اقدامی نظیر رئیس جمهور سابق کره جنوبی را تحلیل و به زبانی ساده این پیام را به مردم منتقل کنند که فشردن حلقوم مفسدین دولتی یک حق مسلم و کتمان نشدنی است.
شهر خفقان و دروغ، شهر سوء تفاهم ها، شهر شهوت و حرص، شهر سرخاب و سفیداب دخترکان نورسیده. شهر فروش کلیه. شهر فروش شعر و مدیحه. روزنامه نگاران شاعر پیشه. شاعران روزنامه نگار. شهر آدم های اشتباهی. شهر حقوق ۳۰۰ هزار تومانی. دلالان ثروتمند. کاتبان فقیر. شهر وبلاگ نویسی. شهر ۳۰ ساله های پیر. شهر پز و ادعا. مرگ نازنین های بی ادعا. شهر نعره زدن به وقت خاموشی و دم فرو بستن به وقت فریاد. شهر مماشات و ملاحظه. شهر تعارف. شهر جنون و نوربالا. شهر پژو ۲۰۶. شهر مسافر کشی با پیکان یاتاقان زده. طرح ترافیک و زوج و فرد. شهر بلاهت دو به دو. شهر بازیگران بالفطره. شهر مدیر مسئولهای چاق. شهر خبرنگاران لاغر. بهمن های جو گرفته. رکساناهای غم گرفته. شیخ های خیزگرفته. سیدهای پس رفته. شهر کیهان. شهر اعتماد. الیاس و رجب و ماشا الله مقابل عزت و حسین و محمود. شهر پلاکارد و بیلبورد. شهر انتخابات. شهر فقها و خبرگان و شورای نگهبان. شهر هرمز شجاعی مهر و پیرزن های خانه نشین . شهر خاطره. خاطرات دهه ۶۰. شهر خالکوبی. شهر افیون. شهر طلاق. شهر نفرت. شهر بارقه چاقو در ظلمات شب. شهر محمد بیجه. مهر جاودانی بر پیشانی پسرکهای پاکدشت. آفتابه بر گردن اراذل. کلاش بر دست عمو پلیسه. شهر گشت ارشاد و چادر و روپوشهای سبز لجنی. شهر چشم های لوچ ارشادگر. شهر قاضیان خشمگین. شهر متهمان مرعوب. شهر دیه، چهار نفر شتر برای پیشانی ترک برداشته ...
چه شهری است این تهران. اما چه جسارتی می خواهد دل کندن از آن و رفتن به .. رفتن به ... رفتن به .. رفتن به کجا؟
مضمون یادداشتی که مرتس از مذاکراتش با احمدینژاد برداشته، منتشر شده است. بر پایهی این یادداشت یک موضوع مهم گفتوگو روابط ایران و آمریکا بوده است. مرتس همچنین از احمدینژاد خواسته که در کنفرانس ژنو خویشتندار باشد.
هانس رودولف مرتس، رییسجمهور سوئیس، با محمود احمدینژاد، رییسجمهوری ایران در ژنو دیدار کرد. دیدار یک شب پیش از شروع برگزاری کنفرانس ضد نژادپرستی سازمان ملل در ژنو انجام شد. رئیس تشریفات دولت سوئیس از عکاسان خواسته بود که از دست دادن مرتس و احمدینژاد عکس نگیرند. اسرائیل پیش و پس از دیدار، به آن اعتراض کرد.
مرتس جریان دیدار را در یادداشتی ثبت کرده است. رسانهها از مضمون آن مطلع شدهاند. سایت روزنامهی "نویه تسورشر" (NZZ) حاوی گزارشی دربارهی یادداشت مرتس است.
میانجیگری میان ایران و آمریکا
در گزارش "نویه تسورشر" آمده است که انگیزهی اصلی مرتس از دیدار با احمدینژاد کمک به برقراری رابطه میان ایران و آمریکا بوده است. احمدینژاد در گفتوگو با مرتس در مورد سیاست باراک اوباما، رئیس جمهور جدید آمریکا، ابراز امیدواری کرده است. دو طرف قرار گذاشتهاند که دستگاه دیپلماسی سوئیس با دولت ایران در تماس باشد تا بتواند به برقراری تماس میان تهران و واشنگتن یاری رساند. فردای این دیدار سفارت آمریکا در برن از تلاش رئیس جمهور سوئیس قدردانی کرده است.
حرفهای احمدینژاد در مورد آمریکا
احمدینژاد ضمن ابراز امیدواری به سیاست جدید آمریکا گفته است که «ایران از وضعیت فعلی ناراضی است و خواهان تغییر آن است»، بدین منظور باید گام اول را آمریکا بردارد و تغییری جدی در سیاست خود بدهد. احمدینژاد همچنین گفته است اگر اوباما بخواهد، میتواند این دگرگونی را به انجام رساند. این تغییر از نظر احمدینژاد بایستی در همین ماهها انجام شود، چون بعدا مشکلتر خواهد شد. مرتس یادداشت کرده که احمدینژاد خواسته است این پیام به واشنگتن رسانده شود.
در یادداشت رئیس جمهور سوئیس گفتوگو دربارهی روابط ایران و آمریکا "مثبت" ارزیابی شده است. دو طرف توافق کردهاند که گفتوگوها در سطح دیپلماتهای ارشد ادامه یابد.
موضوع رکسانا صابری
هانس رودولف مرتس قضیهی دستگیری رکسانا صابری، خبرنگار ایرانی−آمریکایی را نیز پیش کشیده است. احمدینژاد گفته که ماجرا برایش مطبوع نیست و افزوده که حقوق صابری برای دفاع از خود محفوظ است و او میتواند فرجامخواهی کند.
مرتس به ماجرای آمریکایی گمشده در ایران، رابرت لوینسن نیز پرداخته است. در یادداشت او ذکر نشده که پاسخ احمدینژاد چه بوده است.
موضوع سخنرانی در کنفرانس ژنو
از یادداشت مرتس برمیآید که او از احمدینژاد خواسته، در سخنرانیاش در کنفرانس ضد نژادپرستی تندروی نکند. او به احمدینژاد تذکر داده که «هولوکاست یک واقعیت تاریخی است که نباید انکار شود، و به همینسان حق موجودیت اسرائیل».
تقاضای مرتس از احمدینژاد برای رفتار ملایم کارساز نبوده است. در عین حال ممکن است تأثیری به جا گذاشته باشد، چون آن گونه که روزنامهی فرانسوی "لو موند" در روز چهارشنبهی پیش نوشته، احمدینژاد عین متنی را که برای سخنرانی تهیه کرده بوده، نخوانده است. متن اصلی از نطق ایراد شده تندتر بوده است.
فضای دوستانهی گفتوگو
مرتس نوشته است که از جریان گفتوگو راضی است، چون در آن توانسته پیامهای لازم را بدهد، «بهویژه در رابطه با حقوق بشر و هولوکاست». او از «اعدام خردسالان و سنگسار» به عنوان اقداماتی غیر قابل قبول نام برده و گفته است، اینکه ممکن است حکومت ایران سیاست خود را در این زمینه تغییر دهد، مثبت ارزیابی میشود.
قضاوت کلی رئیس جمهور سوئیس از دیدار با رئیس جمهوری اسلامی ایران این است که «گفتوگو در فضایی دوستانه جریان یافت، هر چند دو طرف نشان دادند که در بسیاری از عرصهها اختلاف نظر دارند».
پی نوشت شیر فرهاد برره: احمدی نژاد تاکید کرده که تغییرات باید همین ماهها انجام شود وگرنه کار مشکل خواهد شد. کیانوش، ای الان یعنیییی چه؟ اوهه....
برداشت از مدرسه همشهری













پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
