در این که تنها مرهم زخمهای بیداد و ظلم در ایران، روند اصلاحات است، هیچ شکی نیست. قاطبه اهل
فکر بر این باورند که اتفاقی مثل انقلاب در زمانه فعلی نه شدنی و نه منطقی است. بنابراین برای ترمیم جهالت، ارتقای فرهنگ، زدودن ریشه های دیکتاتوری در قانون و فاصله گیری از تبعیض ها و ناملایمات مندرج در شرع و فقه، هیچ راهی به جز اصلاحات بلند مدت به صلاح مردم نیست. ولی آنچه در این میان مطرح است این که مدعیان اصلاحات در ایران، به راستی همان می کنند که می گویند؟ اصلا چه کسی می تواند مشروعیت آنان را و صدق و راستی گفتارشان را به اثبات برساند؟
از یک سو با عده ای - خود روشنفکر خوانده - طرفیم که در لاک حزب و تشکل، دم از اصلاحات می زنند و به تنها چیزی که نمی اندیشند آینده و سعادت ایران است.آنان خودروهای مجلل سوار می شوند، کمتر از جردن و زعفرانیه را به سکونت نمی گزینند و معتقدند که ستادهای انتخاباتی شان نباید از میدان هفت تیر تهران پایین تر رود، چرا که قشر کارگر و فقیر توان فهم اندیشه ها و نظریات آنان را ندارد. از این جماعت، کرباسچی مثال زدنی است که تا زمانی که منابع سرشار شهرداری تهران را در دست داشت گل می کاشت اما زمانی که پول یا مفتی در کار نبود خار هم نکاشت.( اشاره به مدیریت حجره ای او در حزب و روزنامه کارگزاران). صبح شازده احتجاب اصفهانی، اگر سری به زمین اسبدوانی اش در تهرانپارس نزند، شب نمی شود. از ماکسیمای سفیدش پیاده نمی شود مگر آنکه به پیشوازش دویده باشند و در را برایش باز کرده باشند. از این الهه های کبر و غرور در جماعت اصلاح طلبان کم نیست. جالب آن که کارگزاران- متکبرترین اصلاح طلبان - مدعی حمایت از اقتصاد آزاد-Free Market – لیبرال دموکراسی، خصوصی سازی اقتصاد، و مانند اینها هستند و در دو سال گذشته دایم بر دولت تاخته اند. اما تنها آنکه چند صباحی بین آنها آمد و شد داشته می داند که حتی دو نفرشان با یکدیگر منطبق نیستند و نیم متر آنطرف تر از نوک دماغ خود را قبول ندارند. اوایل انتشار روزنامه کارگزاران را به خاطر می آورم که به یکی از روسا گفتم چرا سعی نمی کنید وضعیت توزیع روزنامه در شهر کرج را سامان دهید، گفت اصولا به دنبال عمله جماعت نیستیم. روز دیگری را به خاطر دارم که برای اعتراض به تاخیر در پرداخت حقوق به دفتر مدیر مسوول- سجادیان- رفتیم. اما با عنصری به نام شاپوریان روبرو شدیم که ظاهرا در دوره شهرداری کرباسچی معاونتی در یک جهنم دره ای داشته و به یمن همان ارتباطات٬ با بساز و بفروش جماعت خوب میانه ای داشت. او را وقتی که هیچ بنی بشری در نزدیکی روزنامه یافت نمی شد تا رئیس بخوانند می نشاندند در اتاق مدیر مسوول تا کسی نگوید اینجا سگ صاحابش را نمی شناسد. خلاصه داستان را گفتیم به منشی فربهش و پاسخ شنیدیم مهمان دارند. بعد از 45 دقیقه که مهمان تنومند- هم هیبت شعبان استادخانی، بی هیچ اغراق- مرخص شد از سر کنجکاوی چشمی به زیر دست منشی انداختم تا ببینم مهمان که بود. زیر دست منشی قراردادی بود به این مضمون: این قرارداد بین فلانی و فلانی مبنی بر فروش ماسه خشک تدوین شده است. آری اگر این روزها در این ایام قحط الرجال اصلاحات چی ها، دست به دامان ابوالحسن مختاباد شده اند تا در مجلس برایشان رای جمع کند، یقین دارم جز برای چند مناقصه نفتی و قرارداد میلیاردی دیگر نیست. اینها ذاتا کاسب و بازاری اند. منتها از نوع نفتی اش. خرده فعله ها ، البته زمین و ملک هم می خورند . خودتان بگویید برای امثال خوش چهره که برای این جماعت قلم می زنند چه نامی با مسماتر است؟
اما آنسو چه داریم؟ عده ای عقب مانده ذهنی که با تیغ مذهب و تحجر و سنت و نادانی مملکت را به پرتگاه فنا می رانند؟ فکر نمی کنم. آنها چنین نشان می دهند که به سنت و اصول پایبندند. ولی هدف همان است که گروه نخست دنبال می کنند: کاسبی، بدون در نظر گرفتن سهم مردم. می گویید نه ؟ بله، هدف یکی است، مسیر متفاوت است.
مردم چه می کنند؟ اگر مردم را همان اکثریت بدانیم، که می دانیم، در واقع مردم کاری نمی کنند. هر کس راهی برای بقا در جنگل را آموخته و به فرزندش می آموزد. یکی آموخته که مسافرکشی راه بدی نیست. یکی طعم ساخت و ساز را چشیده، یکی در ادارات، پشت میز برای خود حاشیه امنیتی ساخته و دیگری هم کارچاق کنی در بازار را می آزماید. فردگرایی، حرکت فردی و تلاش برای بقای فردی آنچنان در گوشت و پوست مردم نفوذ کرده که حتی ماندن یک جنازه در خیابان هم با واکنش خاصی روبرو نمی شود. نحوه رانندگی، راه رفتن، حرف زدن، مترو سوار شدن مردم، همه و همه نشان از همین رویه دارد.آنچه در ذهن مردم می گذرد این است: هوا بدجور پسه، کلاهت رو سفت بچسب.
بار بر دوش کیست؟ عده ای کم شمار دانشجو که به اقتضای سن و سال چپ می زنند ( مثل همه جای دنیا ) و عده ای کم شمارتر روزنامه نگار و نویسنده که به اقتضای شغل حرص می خورند ( باز مثل همه جای دنیا ). اما از آنجا که این صداهای معترض همیشه برای به بار نشستن نیازمند حمایت توده مردمند و مردم در ایران تا ابدالدهر همانند که شرح حالشان رفت، دو گروه یادشده را باید فناشدگان اصلی ماجرا دانست. به حال و روزشان بنگرید: افسرده، پریشان، زرد و زار، محبوس، و در خوشبینانه ترین حالت ، بی پول.
چاره چیست؟ این پرسش را هر کس به نحوی پاسخ می دهد. من به شخصه نه خود را جمشید و کاوه می دانم و نه جمشید و کاوه ای می بینم. کشتی ایران مثل تایتانیک به دو نیم شده و در حال فرورفتن به قعر تاریکی است. در این حالت چه می توان کرد؟ من مایلم بیرون بپرم و تخته پاره ای پیدا کنم و خود را نجات دهم. شما چه می کنی دوست عزیز؟












پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
