تبليغاتX

رصدخانه فضايي است براي تجميع شنيده هاي دنياي اخبار و رسانه با تحليل هاي شخصي، به زباني نرم تر از دنياي مطبوعات. اولويتي در كار نيست. همه سرخط ها، از ديپلماسي و روابط بين الملل گرفته تا عرصه ارتباطات و رسانه و شنيدني هاي ادب و هنر، مجال حضور دارند. شراكت با آرا و نظرهاي شما هم غنيمتي است براي افزودن بر غناي محتوا.
 

Home Email World Pictures Art Society English Version Archive

روزنامه نگاری تحقیقی ؛ بایدها و نبایدها مدرسه همشهری افتتاح شد آنچه خبرنگاران درباره صدا باید بدانند What is a multimedia story غم نامه های ترانه سرایی از سرزمین شمالی نمونه ای از یک گزارش تحقیقی در اکونومیست آفتاب به حیاط ما هم خواهد تابید نگاهی به پروژه ساخت سالن فیلارمونیک پاریس

رصدخانه

مطلبی که می خوانید ترجمه ای است از مقاله ای در مجله Pipe Line مورخ جولای ۲۰۰۷ که در ماهنامه نفت پارس منتشر شده است.

    آنچه امروزه ذهن بسياري از توليدكنندگان نفت جهان را به خود مشغول كرده، چگونگي افزايش عرضه است. توليدكنندگان عمده ناچارند براي برطرف ساختن نيازهاي بازار- كه برآورد شده از حجم كنوني85 ميليون بشكه در روز به120 ميليون بشكه تا سال2030 مي رسد- از تجهيزات و امكانات به مراتب پيچيده تري استفاده كنند.
    بسياري از ميدان هاي عمده نفت و گاز جهان، چندين دهه است كه به طور مداوم مورد بهره برداري قرار گرفته اند. از اين رو استخراج نفت و گاز بيشتر از اين ميدان ها، مقوله اي بس پيچيده و دشوار مي نمايد. علاوه براين، انتظار مي رود آن دسته از ميدانهايي كه در دست اكتشاف قرار دارند يا بناست توسعه يابند، استحصال و خروجي كمتري داشته باشند. اينجاست كه مبحث جديدي به نام »چاههاي هوشمند« و »استخراج هوشمندانه نفت و گاز« مطرح مي شود. كارشناسان انرژي معتقدند بازار آينده نفت و گاز در دست توليدكنندگاني خواهد بود كه از فناوري هاي هوشمند در امر اكتشاف و استخراج بهره بگيرند.
    چندي پيش »ياپ فان بالگوين« مدير برنامه ميدان هاي هوشمند در كمپاني شل، طي يك كنفرانس شبكه اي زواياي جديدي از اين فناوري را نمايان ساخت.
    بالگوين در بخشي از سخنانش گفت: خبر خوش اين است كه ما مي دانيم بخش عمده نفت، كجا خوابيده است. اين نفت درهمان محل هايي قرار دارد كه ساليان سال مورد استخراج و بهره برداري قرار داشته است.
    به گفته بالگوين، كمپاني نفتي شل استفاده از نسل جديدي از تجهيزات ويژه چاههاي نفت را با هدف افزايش توان بازيابي و استخراج و توسعه ميدان هاي حاشيه اي با هزينه هاي به صرفه و اقتصادي آغاز كرده است. اين امر با ارايه اطلاعات واقعي و دقيق از جريان استخراج، كمپوزيسيون سيالات ساختاري و فشار و دماي داخل چاه به مهندسان و اپراتورها ميسر شده است...
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:46 | لینک  | 

نمی خوام قازرات ببافم. ولی فکر می کنم این حق منه که حداقل برا خودم غر غر کنم. ما که نه فهمیدیم دنیا چیه نه برا سیاحت غرب توشه جمع کردیم بذا حداقل غر بزنیم اموراتمون بگذره.

آقا، بیا برا یه روزم که شده بی خیال خودت شو. از فکر تنبون واسه بچت  و کفش برا زنت و بیمه تامین اجتماعی و قسط پراید و اون دندون درد بی پدر مادرت بیرون بیا، برا چند دقیقه به دور و بریات نگاه کن. ببین چی می بینی؟ به جزئی ترین حرکات و رفتار مردم دم دستت توجه کن و ازشون نتیجه بگیر. بعد اونها رو به منم بگو. فکر کنم بازی خوبیه تا هم سرگرم شی و هم مردمت رو بهتر بشناسی. اگه نویسنده ای، روزنامه نگاری، هنرمندی، باید مردمت رو بشناسی و الا هم خودت بدرد لا جرز می خوری هم نوشته هات. از خودم شروع می کنم. من هر روز ساعت 6 صبح از خونم تو کرج می زنم بیرون و باید 7:30 تو میرداماد کارت بزنم. سفر امروزم اینطوری بود:

رسیدم ایستگاه تاکسی کرج ونک. مثل هر روز 30 نفری تو صف واستاده بودن.  یه 10 تا ماشین هم تو صف بود! خب، آره. مسافر میگه من که باید 1000 تومن پیاده شم لااقل بذا صندلی جلو بشینم. واسه همین هم مسافر تو صف می مونه هم ماشین. ولی من دیرم شده بود. دلو زدم به دریا و عقب یه تاکسی سمند نشستم. هنوز داشتم خودمو جابجا می کردم تا جا بیفتم دیدم صدای خر و پف 3 مسافر دیگه هواست. بغلیم با دهن باز و نفس های متعفن، هیکلشو انداخت روم و کپید.

راننده صورت دفرمه ای داشت. حدودا 50 ساله بود با چشمای ورقلمبیده و سبیلهای پهن درویشی. احتمالا صوفی بود. هم عکس علی و شمشیر و شیر تو ماشین گذاشته بود هم یه انگشتر عقیق تو انگشت داشت به کلفتی لوله بخاری.

اون موقع صبح حرکت ماشینها تو اتوبان به سمت تهران دیدنیه. صد رحمت به پیست فرمول 1. ملت می تازن. درویش خان هم شروع کرد...

چپ، راست، نور بالا برا جلویی، بوق برا بغلی، فحش خارمادر برا دست چپی، فحش گور پدر برا دست راستی. می رفت و می رفت و کله پاچه ملت رو بار می گذاشت و البته عینا جواب می شنید.

نعش بغلیم یواش یواش داشت سنگینی می کرد...

نرسیده به اکباتان یه بیلبورد خورد به چشمم با عکس این یارو عماد قرنیه، نه، مغنیه. عکس بزرگی ازش داشت و یه جمله که نخوندم. یادمه پارسال درست همونجا بیلبورد سید حسن نصرالله رو زده بودن.

نعش بغلیم به دنده چپم بدجور فشار می آورد. نفسم داشت بند می آومد....

رادیو پیام ترانه "ای دوست" افتخاری رو داشت پخش می کرد و درست قسمتی بود که آقای مفتخر، باید به روش جواد یساری صدا رو میداد بالا و یاها یاهاهه هاهایی راه مینداخت که خر رو تو چمن خجل میکرد.

حس می کردم دنده ام داشت خورد می شد...

اخبار 7:15 رادیو پیام شروع شد. عماد افروغ داشت از ویژگیهای یه نماینده خوب می گفت که باید شجاع باشه، گل باشه، ماه باشه، مدیر و مدبر باشه.

به نظرم اومد صورتم باید کبود شده باشه. اکسیژن به مغزم نمی رسید.

دهن جنازه بو خلا می داد. صورتش کج شده بود سمتم..

درویش، تکلیف ننه یکی دیگه رو هم روشن کرد...

به ونک که رسیدیم ساعت 8 شده بود. ساعت بیولوژیکی سه تا  جنازه یهو به کار افتاد و هر سه تاشونو پروند. دست تو جیب کردن و هزاری هارو رو کردن و بعد هم غیبشون زد.

به اداره که رسیدم درست 1 ساعت تاخیر خوردم...

خب حالا اگه قرار باشه یه موخره بیارم واسه نتیجه، اینو ترجیح میدم:

هی افندیم، گدی منیم بامیه... گدی مریض خانیه... سن میکله یه خروس داشت برای تقویتش هر روز بهش میداد شیر و عسل... انقذه خوبه...مارکو پسرم...اوه نه پدر تو نمی تونی... من توی دهن این دولت می زنم... من مرغ توفانم... شنوندگان عزیز توجه فرمایید...استکبار جهانی بداند که ما هیچ نمیدانیم...تا کی باید گه بچه رو از زیر ناخنم جمع کنم؟...من آمده ام وای وای من آمده ام... امنه؟ امنه؟ چی امنه؟ امنه؟ آره بابا چه جورم امنه. امنه؟ نه اصلا امن نیست... صدای انقلاب شمارو شنیدم. اعوذ با لله منم شیطان رجیم... مای نیم ایز الکسیس زوربا... چرا دهنت بو موال میده؟ ... هی ماریوس بیخیال کوزت شو جونتو وردار و در رو...من بازم غذا می خوام...امنه؟ ای عمتو، نه بابا، نا امنه...

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:45 | لینک  | 

 اعطای جوایز سالانه عکسهای مطبوعاتی از سوی سازمان World Press Photo در دنیای عکاسی چیزی است شبیه مراسم اسکار در دنیای سینما. مراسم امسال هفته گذشته با معرفی آثار برتر به کار خود پایان داد. به شماری از این آثار نگاهی بیندازید. 

  

صحنه قتل بی نظیر بوتو- عکاس: جان مور(آمریکا)- گتی ایمج. جایزه اول تک عکس بخش spot news (خبر فوری)

پسری مجروح در دستان مرد افغان- عکاس:Balazs Gardi(مجارستان)، شبکه VII. جایزه اول تک عکس بخش General News (اخبار عمومی)

ولادیمیر پوتین- عکاس: پلاتون(انگلستان)، مجله تایم. جایزه اول تک عکس بخش Portraits (پورتره)

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:18 | لینک  | 

بوی تیز و دماغ سوز مدفوع که در سرسرا پیچید، چشمهای آبدزدک باز شد. شب شده بود. نوری در کار نبود. وقت آن بود که از گوشه نمور کمد بیرون بزند و خوراک شکم را فراهم کند. بی درنگ به سمت منبع انتشار بو جهید. شاخکهایش خیلی زود مسیر صحیح را برایش ردیابی کرد.

بو از تکه ای مدفوع داغ و تازه متصاعد می شد. خودش بود. گربه سگ، باز هم وسط سرسرا خودش را سبک کرده بود. طبیعت حشره ای اش نهیب می زد که

" یالا، بپر روی اون تپه داغ و مهمونی رو شروع کن."

اما ذهن نیم بندش هشدار می داد که

" نکنه بازم تله باشه."

گربه سگ گرسنه بود و این روزها حتا به جیرجیرکهای خانه هم چشم داشت. حشره، یکبار پیش از این، در یکقدمی مرگ، از خطر جسته بود. البته به لطف بیضه های سنگین گربه سگ. پروستات، مدتها بود که یارای تیز دویدن را از موجود گرفته بود.

چپ و راست را نگریست. خبری نبود. از بوی تاپاله مست مست شده بود. بزاق دهانش بدجور ترشح می کرد. یکی از پاهای پرزدارش را جلو گذاشت. از گوشه دیوار، گربه سگ را دید که روی کاناپه ولو شده و مقابل تلویزیون آخرین اخبار مربوط به انتخابات و رقابت دو جریان اصلی قدرت را  تماشا می کند. خیالش راحت شد. به تاپاله چشم دوخت و آهسته آهسته نزدیکش شد. گرمای تاپاله به صورتش خورد. سر جلو برد. هنوز لب تر نکرده بود که پنجه گربه سگ، سنگین و پر صدا روی سرش فرود آمد و با تاپاله یکی اش کرد.

شکم آبدزدک ترکید و سفیدی هایش تا عمق تاپاله فرو رفت. گربه سگ، خونسرد و آرام  کوفته قهوه ای و سفید را از روی زمین جمع کرد، قدری ورز داد تا یک رنگ شود، خوب که مخلوط شد با وسواس نصف کرد، نیمی را به دهان سگی و نیمی را به کام گربه ای اش فرو برد. بعد آروغی زد و رفت دوباره روی کاناپه لمید.  

بیرون، برف می آمد...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:12 | لینک  | 

زندگی٬ موسیقی چنگی پنهان است که در دل شب٬ 

از پشت کاج های باغی تاریک و جغد زده٬

تو را به خود می خواند.

و تنها در پایان است که در می یابی راز آن موسیقی غریب را٬

آنگاه که با آخرین رمق٬ از لای پلک های نیمه باز٬ و از فراز سر می شنوی:

آه٬ بنده دیگری را خواباندم 

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 17:35 | لینک  | 

نمی دانم چرا ولی هر وقت یاد چنگیز محمودزاده می افتم حتما تصویری از آمریکای لاتین به ذهنم می آید. شاید به خاطر  آن ریش و سبیل انتزاعی اش است یا آن سیگار  دست پیچ خوش عطرش. به هر حال امروز همین طوری باز آن قیافه همیشه خندان به واقع گریانش آمد جلو چشمم و البته برای به یادآوردن روزهای همکاری، چه چیزی بهتر از مرور قطعات پراکنده ای از اشعار ویکتور خارا. خود چنگیز بود که پارسال یادداشت خوبی از این هنرمند مبارز شیلیایی نوشت و از این اشعار خارا در نوشته اش بهره برد.

**********

همانند بسیاری دیگر، من عرق ریختن آموختم
نه فهمیدم که مدرسه چیست و نه دانستم بازی چه معنایی دارد
در سپیده دم آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند
و در کنار پدر با کار بزرگ شدم

پسر، مادرت به راه افتاده است
آنان جاده پهناور را در پیش گرفته اند
و با گام های شتابان از دل ذرت زاران می گذرند
بیا با من بیا
جاده پهناور را درمی نوردیم
آینده دیگری در کار تکوین است

من زبان آقایان را آموختم
و همین طور زبان مالکین و اربابان را
آنها، اغلب مرا کشتند
چراکه من صدایم را علیه آنها بلند کردم

شعر من در مدح هیچ کس نیست
و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید
من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می سرایم
که هر چند باریکه ای بیش نیست
اما ژرفایش را پایانی نیست
شعر من آغاز و پایان همه چیز است
شعری سرشار از شجاعت
شعری همیشه زنده و تازه و پویا

پرسش من این است
هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست
مال کسی است که بخش بزرگی از آن را در اختیار دارد
...
حصارها را ویران کن
آنها را در هم بکوب
این سرزمین مال ماست

نه برای خواندن است که می خوانم
و نه برای عرضه صدایم، نه
من آن شعر را با آواز می خوانم
که گیتار پراحساسم می سراید
...
چراکه ترانه آن زمانی معنا می یابد
که قلبش نیرومندانه در تپش باشد
و انسانی آن ترانه را بسراید
که سرودخوانان شهادت را پذیرا شود

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:28 | لینک  | 

مارك نافلر آنچه در پی آمده نگاهی کوتاه و گذراست به جدیدترین آلبوم  دکتر "مارک فئودور نافلر" با عنوان:

Kill to Get  Crimson

در مجالی دیگر حتما مشروح تحلیل و نقدم را بر این جدیدترین اثر هنرمند اسکاتلندی لهستانی تبار می آورم. اما فعلا به همین بسنده می کنم که هنرمند، دیگر احساس سالخوردگی می کند. تو گویی تمام آن خوشی و سرمستی حاصل از بودن در کنار امیلو هریس به یکباره جای خود را به سیاهه ای از غم، غربت، هراس و خستگی داده. نافلر باز به همان اشعار و موسیقی وهم آلود، مرموز و یگانه اش بازگشته و این بار مخاطب را با خود حتی تا فضای اروپای قرون وسطی، چیزی شبیه به سوزاندن ژاندارک در تلی از آتش، می کشاند. این بار آکاردئون را هم به میهمانی تنهایی هایش دعوت کرده تا در کنار گیتار غریب و نالان او، درد تنهایی هنرمند در دنیای لوکس اما تهی از انسانیت امروز را به فغان بنشینند.

در میان ترانه های این آلبوم، به ویژه 3 ترانه گویای تمام رخ مختصات نافلر و نمونه ای از اوج تکامل و پختگی این ادیب و شاعر و موزیسین هستند: Let it all go  که واگویه ایست از شرح هجران و حیران هنرمند از گوشه ای به گوشه ای دیگر تا مدینه فاضله اش را بیابد. اگرچه این هجرتهای مکرر دردآلود است اما مگر نه آنکه شهوت و جان و مال روزی به خاک خواهد افتاد اما هنر بر دیوار ملتها ماندگار  می ماند؟ اگر ندانی برای چه آمده ای، چگونه می خواهی بروی؟ آن ندا را که فقط خطاب به تو سر داده شده پیدا کن و بشنو و از هر چیز دیگری بگذر.

Anyway, now i'm old
but if you won't be told
if you've been created
to answer the call
all passion and lust
is going to end in the dust
but you'll hang on some
government gallery wall

در ترانه The Fish and The Bird  او مرثیه ای می خواند بر عشق بین عاشقان نامتجانس:

از پسرک کارگری شنیدم که ماهی و چلچله هم گاهی گرفتار عشق یکدیگر می شوند.

اما چو بین  پرنده و ماهی عشق افتد محکوم خواهند بود به جدایی

پرنده و ماهی عاشق، هرگز نتوانند که خانه ای بسازند و سقفی تا زیرش بیاسایند...

شاهکار آلبوم اما ترانه ایست  به نام Madam Geneva's   که گیتاری میخکوب کننده دارد و اوج غمگساری و تم محزون ترانه را در پارادوکسی تمام عیار با ریتم والس به فضا تراوش می کند.

او چنین آغاز می کند:

منم آن ترانه سرای چیره دست

ترانه هایم را همین جا در خیابان می سرایم

و تو می توانی آنها را در سرتاسر شهر به یکجا بخری

برای تو بهای هر صفحه، یک پنی است

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:10 | لینک  | 

توضیح: نوشته مسعود بهنود در آستانه  سالگرد انقلاب خواندنی بود. از همین رو پست جدید این وبلاگ بی کم و کاست به مطلب ایشان اختصاص یافت.

با گذشت سی سال از چاپ مقاله رشیدی مطلق که به نوشته آنتونی پارسونز فتیله انقلاب را آتش زد، سالی ‏آغاز می شود که هر روزش یادآور حوادثی است که سی سال قبل رخ داد و سرانجام به 22 بهمن سال 57 ‏رسید. بار دیگر آن بحث کهن شده آغاز می شود که مقصر که بود. یا لعنت به ‏روشنفکران. و آن سئوال مقدر که چرا به اصلاحات تن ندادید و انقلاب را ممکن کردید.‏

 

در دو سوی 22 بهمن، حکومت پادشاهی و هم حکومت اسلامی، اگر هیچ شباهت دیگر نداشته باشند در این ‏نکات شبیه به هم اند که به يک اندازه از "روشنفکر" نفرت داشته و دارند. هر دو هواداران آزادی را علت ناکامی ‏های کشور می دانند. از نظر دو نهادهای حقوق بشری جهان آلت دست قدرت های جهان اند. هر دو حکومت خود را در ‏حال مبارزه با قدرت های جهانی می دیدند و می بینند و به همين دليل توقع دارند کسی از آزادی دم نزند. با خارجی ها ‏هیچ رفت و آمد نکند. هیچ کاری نکند که فرنگی از وی تحسین کند.‏

 

برخی از اعضای نسل جدید گمان دارند همه اين ها از جمله خصلت های دوران فعلی است و تصور می کنند در ‏حکومت مدرن پادشاهی این ها معمول نبود. ولی چنین نیست. از قضا آن چه کار اهل تاریخ را دشوار می کند ‏همین است که هواداران جمهوری اسلامی، همه عیب های جهان را در حکومت پادشاهی سراغ می کنند اما ‏از حال خود هیچ خبر ندارند. هواداران پادشاهی هم همه نقدها را به جمهوری اسلامی دارند اما در قامت ‏پادشاهی هیچ خطائی نمی بینند. حقیقت هیچ کدام از این ها نیست...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:33 | لینک  | 

اگر چه معتقدم این روزها مردم ایران از دورترین فاصله ممکن با اهل قلم، سخت به کاسبی و نزاع بر سر بقا مشغولند و حاضرند برای زنده ماندن از روی جنازه یکدیگر گذر کنند، ولی بی انصافی است اگر تدبیر جسورانه یک همکار را کم اهمیت بخوانم و از آن به سادگی عبور کنم. مسیح علی نژاد، روزنامه نگار جوانی که از همان ابتدای حضورش در عرصه روزنامه نشان داد جسارت کافی برای رویارویی با لشگر تاریکی را دارد، مسابقه ای راه انداخته به نام " یاد قلم "، بلکه نهیبی برپیکر خواب آلود همکارانش وارد آورد که گاه خاموشی و عزلت نیست. البته که بی ثباتی شغلی، استثمار بیرحمانه کارفرماها، فقر و از همه بالاتر خفقان و سانسور گلوی همه را می فشارد، ولی نباید از یاد برد که ما هم سهمی از ایران داریم و مسئولیت حفظ این آب و خاک و سپردنش بر دستان فرزندانمان را نمی توانیم کتمان کنیم. اژدهای جبر و بیداد در آسمان پاک سرزمین مهرگان جولان می دهد اما دیده ایم که هر از گاهی خون سیاهش بر صخره های البرز مانده، و هر موجودی که مجروح شود، به یقین قابلیت مردن هم دارد. قلم ها را برداریم. گاه خاموشی نیست.

محورهای مسابقه:
- انتخابات مجلس هشتم و اما و اگرهای حضور و مشارکت در آن
- فراز و فرودهای حقوق شهروندی در ایران
- ایران و حقوق بشر
- سیاست خارجی ایران در دولت نهم
- معضلات اجتماعی جامعه امروز ایران
- ایران و آمریکا: تقابل یا تعامل؟
- بخش آزاد:
در بخش آزاد٬ شرکت کنندگان می‌توانند هر موضوعی را که مرتبط با ایران باشد انتخاب نمایند. انتخاب سوژه بکر و جالب نیز توجه می‌تواند یکی از ملاک‌های تعیین برنده این مسابقه باشد.

شرایط شرکت در مسابقه:
همه جوانان روزنامه نگار٬ وبلاگ نویس و علاقه مندان به حوزه خبرنگاری و نویسندگی می‌توانند در این مسابقه شرکت کنند. ارسال مقالاتی که در شش ماه گذشته در نشریه و یا وبلاگی منتشر شده باشد بلامانع است.
علاقمندان می‌توانند مطالب خود را در هشتصد تا هزار کلمه تهیه و از اول تا سی ام بهمن ماه سال جاری به ایمیل زیر ارسال نمایند:
masih_pooyan@yahoo.com

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 20:56 | لینک  |