قمر تیتان در منظومه شمسی نزدیکترین شرایط اقلیمی را به زمین دارد. آنجا آب و دریاچه هست ولی به شکل یخ زده. به هر حال این امکان هست که شخصیتهای محبوب من در آن زندگی کنند. پس چنین باد. شخصیتها را که یادتان هست؟ جماعتی اردک، یک گربه سگ دیکتاتور، گروه کفتارها و گروه خوکها.
داخلی، غروب، کلوز آپ گربه سگ
گربه سگ رییس جماعت کفتارها را دستگیر کرده و شخصا از او درباره انتخابات تیتان بازجویی می کند. ( چیزی شبیه ماراتن من، صحنه شکنجه داستین هافمن به دست لارنس الیویه):
- گربه سگ با موچین به دست و تهدید به کندن موهای صورت کفتار: امنه؟
- کفتار: چی امنه؟
- می گم امنه؟
- خب چی امنه؟
گربه سگ یک تار موی صورت کفتار را می کند
- امنه؟
- کفتار با ضجه: آخ، آره بابا، امنه
- گربه سگ موی دیگری را می کند: امنه؟
- نه، نه، هیچم امن نیست.
- تکرار شکنجه: امنه؟
- تو که ... ما رو. ...بگو چی می خوای بهت بگم.
- اگه بذارم چهار تا از نوچه هات تایید صلاحیت بشن، امنه؟ گیر نمی دی؟ ریشه ام رو نمی زنی؟
- چهار تا کمه جان تو
- یک موی دیگر: امنه؟
- آی ننم. آی ددم. آره. امنه. امنه. به حضرت عباس امنه. دیگه نکن، امنه.
داخلی، یک ساعت بعد:
گربه سگ دستها را از پشت کمر به هم گره زده، از پنجره افق تیتان را می نگریست. اردکها در تکاپوی خرید شب عید بودند. تیتان امن تر از همیشه به نظر می رسید.
سه شنبه 14 اسفند برای تهیه گزارش از دومین همایش ملی مهندسی ایمنی و مدیریت HSE ( ایمنی، بهداشت، محیط زیست ) ساعت 8 صبح به دانشگاه صنعتی شریف رفتم. قرار بود مراسم افتتاحیه ساعت 9 شروع شود اما به دلیل بروز مشکل در شبکه برق خیابان آزادی ( به گفته دبیر همایش یکی از جعبه های برق را شب قبل دزدیده بودند ) مراسم ساعت 10 و سی دقیقه آغاز شد. این معطلی 1 ساعت و نیمه اعصاب همه را بهم ریخته بود. تا جایی که دکتر رشتچیان دبیر همایش مقدمه سخنرانی خود را به این مساله اختصاص داد و با هیجان ناشی از خشم و شرم گفت: من نه در پی عذرخواهی که مستحق مجازاتم. اگر چه از یک سال پیش مو به مو تمام مقدمات برپایی این همایش را پیگیری کردم اما باز هم امروز به چنین مشکلی برخوردم...
حضار تحت تاثیر خضوع و صراحت دکتر رشتچیان کف زدند...
بعد اشاره کرد: چرا وقتی برای برپایی چنین همایشی باید یک سال دنبال شرکتهای دولتی بدویم که مثلا 500 هزار تومان اسپانسر شوند اما شرکتهای خارجی با همان تماس اول قبول کردند...؟
سپس نوبت معاون وزیر نفت شد که چنین آغاز کند: دکتر رشتچیان می خواست خشم ناشی از مشکل برق را سر یکی خالی کند و کی بهتر از ما...؟
ساعتی بعد نوبت به سخنرانی نماینده شرکت Stat Hydroرسید. مهندس نروژی با یک ساک بزرگ مشکی خود را به تریبون رساند و با تومانینه خاصی منتظر ماند تا دو مسئول امور صدا و تصویر، لپ تاپ او را به پروژکتور متصل کنند. بعد گلویی صاف کرد و به انگلیسی گفت: دوستان ابتدای صحبتهای خود را به مشکل برق اختصاص دادند. اجازه بدهید من هم همین کار را بکنم. تواضع دکتر رشتچیان ستودنی است اما... خب، می دانید...
نروژی در این لحظه دست برد داخل همان ساک بزرگی که به زحمت آورده بود روی سن. چراغ قوه بزرگی در آورد و گفت: من حتا پیش بینی قطعی برق را هم کرده بودم. ولی با خود گفتم این همایش حتا بدون برق، با چراغ قوه هم که شده باید برگزار شود...
جمعیت گیج و منگ، لحظه ای سکوت کرد، آنگاه صدای دست بالا گرفت.
به این داستان واقعی دو فاکتور مستقل اما مرتبط را هم اضافه کنید:
n نروژ تنها کشور نفتخیزی است که دست به نفتش نزده و میدان های جهانی نفت را تنها با تکنولوژی و دانش نفتی تسخیر کرده است. تمام میادین نفتی دنیا، سرتاسر خلیج فارس، به هر جا که نگاه کنید مهندس نروژی می بینید.
n 98 درصد انرژی نروژ از باد تامین می شود! آنها سوخت فسیلی نمی سوزانند. دولت نروژ هم به صراحت اعلام کرده هیچ نیازی به انرژی هسته ای و نیروگاه و این حرفها ندارد. آنها از باد انرژی می گیرند.
در سرسرای تالار گربه سگ این روزها قیامتی است. خوکها و کفتارها به هماغوشی و تغزل مشغولند. گربه سگ بر تارک نشسته و از تماشای این شهوت عریان لذت می برد. اردکها ، اما، بی خیال هیاهوی تالار می دوند تا پیش از صلات ظهر لانه هایشان را دو طبقه کنند، مبادا سیمان گران شود.

سال هاست
نان خشکی ها
از محلهی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید،
همه چیز... همه چیز گران شده است
قند، چای، نان، چراغ، چه کنم، زهرمار ...
همه چیز گران شده است.
و من هر شب آرزو می کنم 
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است.
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند:
خشت، کوره، آجر
سنگ، بیجه، محمد!
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همهی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم.
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم
اینجا
ما هر چه داشته فروختهایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیادههای پاک دشتِ ورامینام
از پیادههای پاک دشتِ بَم، بامیان، کرج، کوفه، آسیا!
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمدهایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفیست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند.
سید علی صالحی
از مجموعه شعر «یوماآنادا ، فاخته باید بخواند ، مهم نیست که نصف شب است.»
عکسها: هادی مختاریان
برداشت از : www.hadipix.com
محمود احمدي نژاد که براي سخنراني روز اربعين حسيني در افتتاحيه هشتمين کنگره سرداران چهار
هزار شهيد منطقه 17 تهران رفته بود، تريبون اين مراسم را به انتقاد شديداللحن از منتقدان برنامه هسته يي و سياست خارجي در داخل اختصاص داد. وي با تاکيد بر اينکه «اکنون همه فهميده اند ايران تبديل به قدرت اول جهان شده است» اظهارات برخي منتقدان را از «جنس دشمن» ارزيابي کرد...
روزنامه اعتماد، شنبه 11 اسفند 86، صفحه 2
راستش کم آورده ام. شوکه شده ام. وای. چه به سر این اردک کده کوچک دوست داشتنی ام دارد می اید. داشتیم قاطی اردکها زندگیمان را می کردیم. اصلا قدرت نمی خواستیم والا. ای داد ای بیداد... اردک کده ام از دستم رفت...
می دانم که جایی ردی از خود باقی می گذاری
در کتاب یک نفر نقش خواهی بست
با آن تمثال زخم خورده ات
آن نگاه مرموزت
تمام آن دردها و خوشی هایت
جایی اثر انگشت تو باقی می ماند
و این چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
آن مرد خالکوبی شده بر بازو، زنی را کشته است
همان که مهمیزی نقره ای بر پاشنه دارد
می گوید: من که به تو چسبیده ام، به آن زن چه می توانستم بگویم
او ناگهان خود را به زیر چرخهای ارابه ام انداخت
آه، چه راه پر مخاطره ای بود
آه، چه بار خطرناکی بود
باری از فشفشه را برای جشن آزادی به بالای تپه می رساندم
که به ناگه منفجر شد
و هنوز این چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
طنین یک نغمه موسیقی با سه آکورد در فضا پیچیده است
و ماه بر سینه آسمان واژگون و معلق است
نمی دانم چرا هنوز پرونده تو را پی می گیرم
و تو هنوز از باقی گذاشتن ردی اکراه داری
چه شهر سردی است
به گمانم هر پیروزی طعمی تلخ و شیرین دارد
و این چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
مارک نافلر، آلبوم" در هر کوی و برزن"(On Every Street) ، سال 1991











پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
