مدرکی ندارم که ارایه کنم، چون دوربینی همراهم نبود، موبایلم دوربین نداشت(عقب مانده بود) و پول هم نداشتم که کتاب بخرم، بنابراین مجبورم به حضرت عباس قسم بخورم که عین واقعیت است:
نمایشگاه کتاب، روز آخر، غرفه انتشارات ارتش جمهوری اسلامی، کتابی با عنوان" جن چیست" در خصوص دنیای جن، ماهیت آن و سوالات رایج...
من الان با یک داستان کوتاه واقعی می خواهم به شما ثابت کنم که این آمریکای جهانخوار امپریالیست استعمارگر خبیث جنگ افروز را می شود فقط و فقط با صرف هزینه ای ناچیز به مبلغ 15 هزار تومان به خاک سیاه نشاند و منزوی کرد.
هر کدام از ما تا به حال صدها و صدها بار در اخبار منتشره از رادیو و تلویزیون فخیمه جمهوری اسلامی از زبان مجری چنین شنیده ایم که مثلا " در این خصوص آقای فلانی کارشناس مسائل خاورمیانه، یا مخصص امور روسیه، یا کارشناس امور بین الملل، و از این قبیل عناوین، بیشتر توضیح می دهد..."
خوب شاید برای خیلی ها هیچ وقت مشخص نشود که این کارشناسان که شب و روز در این استودیو و آن استودیوی صدا و سیما آسمان و ریسمان را به هم می بافند و کله پاچه همه، از دنیل اورتگا و هوگو چاوز تا حامد کرزای و پرویز مشرف، را بار می گذارند اصلا کیستند و از کجا آمده اند و قرار است به کجا بروند. ولی منی که چند صباحی را در تحریریه روزنامه های این مملکت وقت تلف کرده ام به چشم خود دیده ام که دبیر سرویس محترم سیاسی یا بین الملل به راحتی زمان را مدیریت می کند و دمی را در روزنامه می گذراند، ساعتی به استودیوی شبکه خبر سر می زند، ساعتی را به فلان خبرگزاری اختصاص می دهد، و سرآخر پیشنهاد رپورتر روزنامه نیویورک تایمز در تهران برای مصاحبه را هم رد نمی کند و به این ترتیب هزینه قسط آپارتمان خیابان پاسداران و هزینه منزل و البته هر از گاهی سفر آلمان (برای گشتزنی در محیط حرفه ای دوویچه وله) را به راحتی تامین می کند. همین دبیر سرویس (که بهتر است نامی از او نبرم) می گفت هر بار حضور در برنامه خبری به عنوان کارشناس برایش چیزی حدود 15 هزار تومان منفعت دارد. بالاخره در چهارمین دهه عمرم فهمیدم که این کارشناسان یک مشت روزنامه نگارند - که مورد لطف و محبت وزارت امور خارجه هم هستند و از سفرهای موسمی به اروپا بی نصیب نمی مانند- به علاوه عده ای از عزیزان شاغل در سازمان تحقیقات استراتژیک وزارت امور خارجه و خلاصه اینکه یک جای کار همیشه به این وزارت امور خارجه ربط دارد.
و اصل ماجرا: امروز صبح در تاکسی از گوینده اخبار رادیو ایران شنیدم که همان جمله قدیمی را تکرار کرد: و اینک آقای فلانی کارشناس امور بین الملل در خصوص بسته پیشنهادی ایران به غرب (در مورد مسایل هسته ای، انرژی، صلح، غذا، بشریت، دین، و هزار مورد دیگر) بیشتر توضیح می دهد.
آقای کارشناس آمد پشت میکروفن و از معجزات این بسته الهی گفت و گفت و گفت و آخرش را اینطوری جمع کرد: آمریکا بدون مطالعه بسته به آن واکنش نشان داده و گفته چیز بی اهمیتی است که البته به نظر می رسد این به انزوای آمریکا منجر خواهد شد.
1- به این جمله "به نظر می رسد" توجه کنید. مطبوعات چی ها و در کل کارشناسان امور خیلی به این جمله علا قه مندند، هم یک جورهایی نشان می دهد حتما اهل تفکر هستند که چیزی به نظرشان رسیده، هم دستشان را برای پاسخگویی به اتفاقات احتمالی آینده باز می گذارد. چون آنها فقط به نظرشان رسیده بود و مطمئن نبوده اند که فلان نتیجه حاصل می شود.
2- اینکه چطور بی اهمیتی آمریکا به بسته پیشنهادی محمود (احمدی نژاد) به انزوای این کشور ختم می شود را نه من فهمیدم، نه مجری اخبار و نه خود کارشناس، شما هم بیخودی جوش نزنید، موهایتان سفید می شود.
3- به حول وقوه الهی دیدید که با 15 هزار تومانی که امروز کارشناسی شد، فیتیله آمریکا سوخت. هیچ نیازی هم به ظهور آقا امام زمان نبود.
4- دوستان یک لطفی بکنند دور هم جمع شویم، هم دیداری تازه کنیم هم پول بگذاریم وسط یک زمینی دیده ام در رودبارک، آن طرف کلاردشت، زمین مرغوبی است انشاالله، 500 متر، تایید شورایی، متری 30 هزار تومان، 6 میلیون پیش می خواهند، مابقی اقساط ماهی 66 هزار تومان، انشاالله که شروعی باشد برای سرمایه گذاری، به هر حال در این دوره و زمانه آدم باید آینده نگر هم باشد، آخ..اوی... بدنم اذیت شد...اوی...آخ... راه به راه خیطه...اوخ...مالیده... اوی... از کنارا برو با این حال خرابت... بمیرم برای هادی مختاریان که با اون حال خرابش الان گیر کرده بین یه مشت عرب خرفهم،... اوی... آخ...
تماشای فیلمی که بی ریا و دغل، تو را به سیر و سیاحت در دنیای تصاویر و واژگان فرا می خواند، آنهم در روزگاری که جنون و آز و توحش محیط پیرامونت را آکنده، بیشتر شبیه یک رویای کوتاه اما شیرین است. به بهانه اش، دو ساعتی را از این افکار مالیخولیایی فرار می کنی که: ای دل غافل، همه رفتند و تو جا ماندی، راستی کی سند شش دانگ یک خانه را می توانی زیر تختت قایم کنی، روزی می آید که دست عیال را بگیری و برای یک بار در 8 سال گذشته پا به رستوران بگذاری،...
همه اش مقدمه چینی بود برای دعوت شما به تماشای فیلم "پیش از سپیده دم" (Before Sunrise) با بازی اتان هاوک و جولی دلپی و به کارگردانی ریچارد لینک لیتر.
تصاویری ساده و بی پیرایه، گفتگوهایی حقیقی و آشنا، خواسته هایی دوست داشتنی، ترسهایی ملموس...
حرفهای هفته گذشته قوچانی انگار یک جور اعتراف تلخ بود. از این بابت که بوی صنف روزنامه نگاری و کاغذ می داد به دلم نشست. متن کامل آنرا از سایت انجمن برداشته ام:
روزهایی بود كه در ایران روزنامهنگار شدن دشوار بود روزهایی كه روزنامهها و نشریههای كشور معدود بود و محدود بود به دلخستههای نسل اول روزنامهنگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریهای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانهای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامهنگار مانده بودند. از سیاسینویسی به سینمایینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از سیاسینویسی به ادبینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از روزنامهنویسی به ماهنامهنویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از نشریههای عمومی به مجلههای تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامهنگار مانده بودند.
ورود به این جمع دلخسته و مویهكرده و سیاهپوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی میكردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامهنگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامهنگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بیاعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامهنگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطهای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامههای بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامههای كوچك جای نسل اول. روزنامهنگار شدن سخت بود اما روزنامهنگار ماندن ممكن. جوانان به سختی میتوانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربهها سینه به سینه به نسلها سپرده شود. رازها ناگشوده میماند و رمزها گشوده نمیشد. روزنامهنگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحهبندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرمعلیخانها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه میداشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند!
روزهایی شد كه در ایران روزنامهنگار ماندن دشوار شد
روزهایی كه روزنامهها و روزنامهنگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامهها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامهنگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامهنگاری ایران به دنیا آمد. آغوشها گشوده شد و حلقهها باز شد. هراسها از میان رفت و بیپروایی آمد. هركس میتوانست روزنامهنگار شود. روزنامهنگار میتوانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامهنگاری حرفهای شد. روزنامهنگاری پولساز شد. روزنامهنگاران به شخصیتهای مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامهنگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركهگیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامهنگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند. اما روزنامهنگار ماندن عجیب سخت شد. حاكمیت به نسل سوم به دیده تردید مینگریست. آنان را بازیچه دست منتقدان میدید و جواب پارلمان و دولت را در روزنامه و مجله میداد. شگفتا كه نسبتی میان این توپخانه و آن سنگر نبود: توپخانههای آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاهطلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامهنگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران میتوانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحبامتیاز و ستوننویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامهنگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج میكرد. حاكمیت با این توقیفها و اپوزیسیون با آن تحویلگرفتنها فرصت روزنامهنگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سالها بمانیم تا روزنامهنگار شویم. روسایجمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامهنگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسلهای روزنامهنگاری عوض میشوند اما روسای دولتها سالها باقی میمانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن ندادهاند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون میشویم.
این روزها، روزنامهنگار ماندن سخت شده است.
كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامهنگار بمانند. برای برخی روزنامهنگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامهنگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیفها، با این قتلنفسها، با این نفس در نطفه خفه كردنها، با این افسونهای فرنگ، با این وبلاگهای قشنگ، با این روابط عمومیهای فرمانبردار، با این بولتنهای چاپ اعلا، با این حقوقهای بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر میتوان روزنامهنگار ماند؟ این پرسش وسوسهانگیز نسل سوم روزنامهنگاری ایران است. ما روزنامهنگاران نسل سوم مرگآگاهترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیدهایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بیجانی كه در آغوش ما جان به جانآفرین تسلیم كردند. ما روزنامهنگاران نسل سوم تحقیرشدهترین نسل روزنامهنگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم میكند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچكسی از آینده خود خبر ندارد اما میتواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاهمدت خود- برنامهریزی كند اما ما نمیتوانیم برای فردای خود برنامهریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود میرویم نمیدانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبهها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبهها یا دوشنبهها یا یكشنبهها یا سهشنبه یا چهارشنبهها یا پنجشنبههایی باشد كه ممكن است شعبهای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد.
خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شبهای عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریاتمان لباس نوروزی پوشاندهایم- لباس سیاه میپوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمیبینند میسوزیم. ما سالهای عمرمان را با ویژهنامههای نوروز میشماریم؛ ویژهنامههایی كه روزبهروز كمتر میشوند. به خندههایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشنهایمان نگاه نكنید ما از سر بیخیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچكترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ»...
روزنامهنگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامهنگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامهنگار شود. ای كاش پیر شویم. ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال میماندیم و پیر كه نه حتی فسیل میشدیم. ای كاش پدرم كه همواره آرزو میكرد من كنار روزنامهنگاریام در ادارهای، وزارتخانهای، سازمانی استخدام میشدم، قانع شود كه من سالهاست كه استخدام شدهام، اما هر روز منحل میشود. ای كاش هر روز خانهام را ویران نمیكردند تا پدرم باور كند كه من هم كار میكنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامهنگاری میكنم. ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامهنگار شدیم میتوانستیم به آسانی روزنامهنگار بمانیم و بمیریم. ای كاش روزی كه مردیم قطعهای در گورستان برای روزنامهنگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامهنگاران مرده كه پشت میز كار خود مردهاند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامهنگار بمیریم میفهمیم كه روزنامهنگار زیستهایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.
دیالوگ یک شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 3
- سلام پسر عمه
- سلام فرهاد، چطوری؟
- ای، بد نیستم.
- کار و بار چطوره؟ هنوز کتابت می کنی؟
- آره، چکار کنم. این طوریه دیگه.
- چقدر در میاری؟
- با اضافه کاری، 450 تومنی می شه، خدا رو شکر
- خیلی عالیه (با خودش: خاک بر سرت)
- خیلی ممنون!
- خونه ای، زمینی دست و پا نکردی؟
- والله یه 4 تومنی گذاشتم موسسه مهر سر 4 ماه 4 میلیون وام میدن، خدا بخواد می خوام تو ممدشهر کرج یه 60 متر زمین قولنامه ای بخرم برای سرمایه گذاری.
- (تو دلش: ای خاک عالم بر سرت.)
تا تو بیای وام بگیری اون 60 متری شده 20 میلیون
- بله، اگر خدا بخواد، خیلی ممنون، راستی حضرتعالی چه می کنید؟
- من تو همون کار سابقم. با نیسان بار اینور اونور می کنم. ماهی 2 میلیون در میاد ولی راضی نیستم.
- صحیح!
- یه خونه خریدم تو کرج، یه 30 میلیونی هم نقد دارم می خوام تو شمال یه تیکه زمین بخرم. تو هم یه فکری به حال خودت بکن. از قضیه عقب موندی ها!
- بله، ممنون.
- سلام، آقای پدر، حال شما؟
- سلام فرهاد، باز پول می خوای؟
- نه، خواستم احوالی بپرسم.
- خوبم، دنبال کار سوم می گشتی برای شیفت شب، پیدا کردی؟
- اتفاقا، بعد از احوالپرسی می خواستم در همین مورد مزاحم بشم.
- ( با خودش: ای خاک بر سرت.) آره، یه مورد هست، روزی 8 صفحه روزنامه مطلب فارسی رو باید به انگلیسی ترجمه کنی، همون روز هم مزدت رو میدن: فکر کنم روزی هزار تومن.
- ای وای خیلی ممنون مزاحم نمی شم. به مادر سلام برسونید.
- خداحافظ ( تو دلش: این الدنگ آدم بشو نیست. ما با دست خالی به اینجا رسیدیم، اینا با این همه امکانات دو قدم نتونستن بردارن. ای خاک بر سرت.)
- سلام قربان، روز به خیر.
- ( تو دلش: معلومه این قرمدنگ از اون گدا گشنه هاس): بله؟
- قربان، تقاضای یک وام داشتم از حضورتون.
- شرایط رو می دونی؟
- نخیر قربان.
- ( تو دلش: ای خاک بر سرت): برای ۴ میلیون باید ۴تومن بخوابونی تو حساب ۳ تا ضامن جور کنی کارمند رسمی با دسته چک. خودت هم باید چک بدی. بعد ۴ ماه وامت حاضره. قسطش هم هست ماهی ۳۰۰ هزار تومن، با سود ۱۳ درصد که از راس حساب می شه.
- امکانش هست با دو تا ضامن خدمتتون عارض بشم؟
- نخیییییییییییییییییییر آقا
- بله، وام عالی مستدام. ( تو دلش:...) ( به دلایل اخلاقی قابل ذکر نمی باشد.)
نتیجه اخلاقی:
این روزها روند اشاعه "خاک بر سرت" از بالا به پایین و متقابلا فحش ناموسی از پایین به بالا به شدت شایع است.
تکمله:
شنیدم تو پاکدشت ( جولانگاه ممد بیجه، مسلخ بچه های معصومی که قربانی حرص و جنون بالادستی ها و ضعف و فقر پایین دستی ها شدند، و بالاخره خوابگاه بچه های خیابانگرد تهران) زمین و ملک بدجور رو به ترقی است. 6 ماه پیش یکی از رفقا زمین 60 متری را با باجناقش شریکی خریده متری 100 تومن الان مشتری پاش خوابیده متری 250 . چی داره به سرمون میاد؟ چی به سر آدم میاد وقتی سلام و نفسش به خاطر پول در میاد؟ چی به سر جامعه میاد؟ می ترکه؟ پس چرا نمی ترکه؟ درست می شه؟ پس چرا درست نمی شه؟ آخرش چی می شه؟
تعدادی از دوستان همکار که امروز به مناسبت هفته کارگر به دیدار رهبر رفته بودند اشاره کردند که تکبیرگویان، به رسم چند ساله، هنوز در جریان سردادن تکبیر عبارت" مرگ بر منافقین و صدام" را تکرار می کنند. خب، در خصوص منافقین که هیچ بحثی نیست ولی شاید لازم باشد یکی این مساله را یادآور شود که صدام چند مدتی است مرده است و احتمالا برای مرگ او باید دنبال معادل و جایگزین دیگری گشت. چه میدانم، شاید بوش، سلمان رشدی، یا هر کس دیگری که مرگش واجب است.
امروز بر پیکرم زخم می زنم
تا ببینم که هنوز حسی مانده؟
بر درد متمرکز می شوم
که تنها واقعیت زندگی است
سوزن، سوراخی را می شکافد
همان نیش قدیمی آشنا
سعی می کنم همه چیز را ندیده بگیرم
در عوض همه چیز به خاطرم می آید
به چه تبدیل شده ام
ای شیرین ترین یار من؟
هر آنکه را می شناسم
سر آخر، می گذرد و می رود
و تو می توانی تمامش را داشته باشی
آری، امپراتوری کثافات من را
و من تو را خواهم آزرد
و من گزندت خواهم رساند
این تاج خار را بر سر می گذارم
نشته ام بر صندلی دروغگو*
از افکار تکه پاره ای انباشته ام
که هرگز نمی توانم به هم بچسبانم
در اعماق رشته زمان
احساس من رو به نامریی شدن می رود
تو آن دیگری شده ای
ومن هنوز همینجا مانده ام
به چه تبدیل شده ام
ای شیرین ترین یار من؟
هر آنکه را می شناسم
سر آخر، می گذرد و می رود
و تو می توانی تمامش را داشته باشی
آری، امپراتوری کثافات من را
و من تو را خواهم آزرد
گزندت خواهم رساند
آه، اگر می توانستم بار دگر آغاز کنم
یک میلیون مایل دورتر از اینجا
خود را نگاه می داشتم
راهی پیدا می کردم
شعر از : Trent Reznor
· استعاره ای است از تناقضی که در آسوده گرفتن و نشستن نهفته. می نشینی و گمان می بری که دمی آسوده خاطری، اما غافلی از روزنه ای جدید که شاید چند قدم آنسوتر به رویت باز شده: صندلی به تو دروغ گفته است.
· جانی کش فقید "Johnny Cash" این ترانه را در واپسین سال عمرش خواند و اجرا کرد. او در سال 2003 درگذشت.












پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
