تبليغاتX

رصدخانه فضايي است براي تجميع شنيده هاي دنياي اخبار و رسانه با تحليل هاي شخصي، به زباني نرم تر از دنياي مطبوعات. اولويتي در كار نيست. همه سرخط ها، از ديپلماسي و روابط بين الملل گرفته تا عرصه ارتباطات و رسانه و شنيدني هاي ادب و هنر، مجال حضور دارند. شراكت با آرا و نظرهاي شما هم غنيمتي است براي افزودن بر غناي محتوا.
 

Home Email World Pictures Art Society English Version Archive

روزنامه نگاری تحقیقی ؛ بایدها و نبایدها مدرسه همشهری افتتاح شد آنچه خبرنگاران درباره صدا باید بدانند What is a multimedia story غم نامه های ترانه سرایی از سرزمین شمالی نمونه ای از یک گزارش تحقیقی در اکونومیست آفتاب به حیاط ما هم خواهد تابید نگاهی به پروژه ساخت سالن فیلارمونیک پاریس

رصدخانه

این مطلب  به مناسبت درگذشت پل فوت در مرداد ۸۳ در همشهری - ایرانشهر، صفحه خبرسازان -چاپ شده است.

 

پل فوت، روزنامه نگار محقق و پرتلاش انگليسي، هجدهم جولای ۲۰۰۴  در سن ۶۶ سالگي درگذشت.

در آئين تشييع جنازه اش، آنهايي كه به لطف مقالات و گزارش هاي آتشين او از زندان رهايي يافته بودند، بيش از ديگران حضور داشتند. پل فوت، البته شكوه اين وداع را مرهون حمايت هاي بي دريغ سردبير خود در ديلي ميرور نيز بود.

در نتيجه تلاش هاي پل فوت به عنوان يك ژورناليست مبارز و خستگي ناپذير، طي ساليان متمادي بسياري از قربانيان ناعدالتي در دستگاه قضائي انگلستان، از حبس آزاد شدند.

وي علاوه بر تاليف مقاله ها و كتاب هاي پراكنده، در ديلي ميرور ستوني را به نام «تجسس» باز كرده بود و در آن ضمن تحقيق و موشكافي پرونده هاي قضائي، هرگونه ناعدالتي را افشا مي كرد. نه اينكه او اهل پيشداوري و جنجال بود، بيشتر، محقق بود و عضوي با وجدان از جامعه روزنامه نگاران. در اين، ميان آنكه هميشه مورد تحسين و ستايش فوت قرار مي گرفت، لئون تروتسكي بود. از ديگر سو، بخش اعظم انرژي پل فوت صرف حزب كارگران اجتماعي، متعلق به تروتسكي مي شد. حال چگونه شخصي با بينش او مي توانست تعادل را در روزنامه نگاري حفظ كند؟

پاسخ روشن است: او نتوانست و نخواست كه چنين كند. در عوض، بهترين نتيجه را مي گرفت.فوت، اطلاعاتي را فاش مي ساخت كه صاحبان قدرت هرگز مايل به انتشار آنها نبودند.

ژورناليسم راديكال در بريتانيا، پيشينه اي طولاني دارد، از ويليام هازليت گرفته تا ويليام كابت، تام پين، جان ويلكس و ديگران، هيچ يك از اين مقاله نويس هاي قرن هجدهم و نوزدهم ميلادي، به مشاهده خنثي و بي نظر بسنده نكردند و نخواستند با تفكيك واقعيت و نظر، مردم را فقط در جريان حقايق خبري قرار دهند و قضاوت را به خود مردم واگذار كنند. آنها مبارزاني بودند كه در مقالاتشان اظهارنظر هم مي كردند و از كسي هم به خاطر اظهاراتشان، معذرت نمي خواستند. پل فوت، آشكارا به اين گروه از روزنامه نگاران تعلق داشت. فراموش نكنيد اين دسته از روزنامه نگاران نيمي از موفقيت خود را از سردبيران و مديران مسوول خود دارند. مديران مسوولي كه به لحاظ شايستگي حرفه اي بر صندلي رياست يك روزنامه نشسته اند، نه به دنبال تقسيم غنايم سردمداران قد رت. به عقيده اين افراد، رسالت نخستين يك روزنامه نگار، افشاگري است.مهم اين است كه يك اتفاق پوشيده مانده و بايد - به هر طريق - از استتار درآيد.

در نوشته هاي پل فوت، نشاني از طنز انگليسي نيز به چشم مي خورد. طنزي كه به سبك و سياق بزرگاني چون جاناتان سويفت، جيمز گيلاري و توماس رولاندسون، در عين گزندگي و تلخي، شرافت و وارستگي از آن مي باريد. در دهه ۶۰ ميلادي، طنز ادبي انگلستان از رنسانسي شگفت آور بهره مي برد و در تمام محافل، از كلوب هاي شبانه تا تلويزيون و راديو و نشريات، گسترش يافته بود.

زاده شد تا شورشي باشد

به واسطه تربيت، شعور و البته اوضاع سياسي حاكم بر انگلستان، پل فوت خيلي زود به دنياي طنز انتقادي - با اساس مخالفت و سركشي - گام گذاشت. پدربزرگش، ايساك فوت، يك متديست پارسا و عضو يكي از احزاب ليبرال بود. هر سه عموي او هم افكار ليبرال داشتند و به عضويت حزب كارگري انگلستان درآمده بودند. پدرش هيوفوت (كه بعدها به لرد كارادون تغيير نام داد)، ديپلمات مستعمراتي بود و تا مقام نماينده انگلستان در سازمان ملل متحد هم پيش رفت.

پل، نخستين تمايلاتش به طنز را در مدرسه شروزبري بروز داد.

وي براي روزنامه ديواري مدرسه، مطلب مي نوشت. كريستوفر بوكر، ريچارد اينگرامز و ويلي راشتون، ديگر نويسندگان همدوره او نيز نوشتن را درست از همين مدرسه و همين روزنامه ديواري آغاز كردند. اين سه نفر بودند كه پايه هاي مجله «پرايوت آي»(Private Eye) را در سال ۱۹۶۱ شكل دادند. نشريه اي كه شش سال بعد، فوت را هم به سمت ملحق شدن به دوستان سوق داد. او، در تمام دوره فعاليت حرفه اي خود در عرصه نويسندگي، هر چند براي نشريات زيادي چون ديلي ركورد (در گلاسگو)، ديلي ميرور، گاردين، آيسيس و سوشياليست وركر قلم زد، اما هرگز رابطه اش را با «پرايوت آي» قطع نكرد.

البته او ميان دوستان قديمي، تافته اي جدا بافته بود. به تقريب تمامي همدوره اي هاي او - از جمله جان ولز، دوست دوران آكسفورد - هدف اصلي خود را تضييع شكوه و جلال آدم هاي بزرگ نما و صاحب قدرت و در پي آن، خنداندن مردم مي دانستند. فوت هر چند به قريحه فكاهي نويسي مجهز بود و مي توانست در استهزاي كوبنده، بهترين باشد، اما به خنداندن صرف بسنده نكرد، چون ذاتا يك مجادله گر و به اصطلاح كثافت نما(۱) بود.

نوشته هايش در پرايوت آي، مانند جان ولز و راشتون به تصاوير مضحك محدود نمي شد. او در پاورقي هايش، آشكارا به سمت افشاگري فساد و رسوايي تمايل داشت.

پل فوت، حتي از ژورناليست هاي راديكال انگلستان هم فراتر رفت و از گونه كلاسيك آنها فاصله گرفت. تحقيقات او، چه در قالب كتاب و چه در شكل مقاله، واگويه انديشه شخصي او در حمايت بي چند و چون از حقوق مردم بود. همين امر، محملي بود براي تحسين ابدي مردم از او.

پي نوشت:

1-     اصطلاح Muck - raker (كثافت جمع كن) در اصطلاح ژورناليست هاي غربي به روزنامه نگاري گفته مي شود كه همه وقت در پي مچ گيري، رسوايي و افشاگري فساد سياستمداران و دولتمردان بر مي آيد.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:56 | لینک  | 

گربه سگ، از اول گربه سگ نبود. نمی دانم گربه بود یا سگ، ولی هرچه بود گربه سگ نبود. می دانستی که با یک گربه یا یک سگ طرفی. یکی بود. پس می شد درباره اش به نتیجه مشخصی رسید. نحیف بود. لاغر بود. سرمایه ای به جز جهل اردکها نداشت. گذشت...

کم کم که قدرت گرفت و پول زیر زبانش مزه کرد، زائده ای از زیر شکمش بیرون زد. هی بزرگ و بزرگتر شد. دست و پا پیدا کرد. سر و بدنش مشخص شد. او گربه سگ شده بود. دو تا شده بود. یکی بود اما دو شخصیت داشت. نه، دو شخصیتی هم نبود. همان یکی بود اما بویی داشت که هم سگها را به سمت خود می کشید هم گربه ها را. از قضا هم سر سگی و هم سر گربه ای اش خطرناک بودند. سگ، پاچه می گرفت و تکه پاره می کرد. گربه چنگ می زد و چشم در می آورد.

پول او را به این روز انداخت. حالا چاق بود. چاق چاق. گوشت می خواست. بوی گوشت که می شنید مست می شد. دیوانه می شد. چشمانش قرمز می شد. جنون وجودش را می گرفت.

اردکها دیگر دوستش نداشتند. از او می ترسیدند. اما خب، خود آنها هم پولکی شده بودند. اصلا حس و حال دیدن گربه سگ را هم نداشتند. گربه سگ هم اگر به پر و پاچه اش نمی پیچیدند، به آنها کاری نداشت. هر کس پی خودش بود. همه پول در می آوردند.
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:3 | لینک  |