روز انتقام نزدیک است
سراغ اولی ها را اگر می خواهید بگیرید کافیست نیم نگاهی به دور و برتان بیاندازید. از سردبیرها و مدیر مسئول های باسمه ای هستند تا مدیران روابط عمومی ادارات و سازمانها و مدیران نهادها و نمایندگان مجلس و بروید بالاتر تا به عظمی ترین مقامهای حد تصورتان برسید. اینها خود دو دسته اند. فرماندهانشان خط شکنند و برای پولسازی حدی نمی شناسند و گوشت مردم به دندان می گیرند و چشم به روشنترین حقایق بسته اند. پیروانشان حکم مگسان دور مدفوع را دارند و وزوزکنان تلاش می کنند تمام محرومیت های دوران رعیتی خود و پدرانشان را در دوران مگسی امروزیشان جبران کنند. اینها این روزها در روزنامه ها در حد ناظر ارشد و سردبیر محتوایی و مانند آن مشغولند. خود را بهترین می دانند و از روزگارشان و پیشرفتهایی که یک شبه عایدشان شده سخت مغرورند. خانه های ۷۰ متریشان در اتابک و قلعه حصار به سرعت در حال تبدیل به آپارتمانهای شیک در بالا شهر تهران است و همگی از مزایای نگاه مثبت به کائنات سخن می گویند: هذا من فضل ربی.
گروه دوم هنوز وجدانی دارند و با تمام ناملایمات زندگی می سازند و غر هم می زنند، هرچند بی فایده. میرزا بنویس و مسافرکش و کارگر، زندگی اینها مشقت بار اما پاک است. کوتوله نیستند و برعکس اهل عقلانیت و خرد مبتنی بر اخلاقند، حتی اگر کارگری کنند.
سومی ها اصولا از مزایای هوش سرشار و سیستم های اجتماعی سالم در حکومت های سالم بهره می برند و بر تارک مایکرو سافت و امثال آن تکیه می زنند. خوشا به حالشان لابد!
تمام بدبختی ما اینجاست که آن گروه اول اهل حیله اند و مکر و ریا و اگر پاشنه در به سمت دیگری بچرخد، به همان سمت جدید می جهند. بنابراین هیچ گاه نمی توان امید به اضمحلالشان داشت. آنها مثل انرژی از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند و نابودی ندارند.
شما چند نفر از این کوتوله های پولساز را در اطراف و اکنافتان می شناسید؟ چند نفرشان در چشمان شما نگریسته اند و گفته اند در ناآرامی های اخیر هیچ نیروی امنیتی به مردم آتش نگشود و کسی را نزد و نکشت؟ آن لحظه چه احساسی داشتید؟

در مراسم تنفیذ همه آنانی که باید می بودند، بودند و غیبت یکی دو تا مردود معلوم الحال کاریکاتورنما اصلا اهمیت نداشت. یکی هم که از همه مهمتر بود، بود!
ایناهاش.
پیرمرد اسکاتلندی آلبوم جدیدش را در راه دارد. Get Lucky آلبوم جدید مارک نافلر است که سپتامبر- شهریور- منتشر می شود.
مشتاقانه منتظرم تا روحم را به آن نغمه های متین و اصیل و آن پنجه های میخکوب کننده بسپارم. لعنت به این جبر جغرافیایی که دلمشغولیهایمان را به تماشای تصاویر اجساد عزیزانمان تبدیل کرده.
حرف آخر: اگر خاورمیانه و حاکمان خونریزش نبود، دنیا قدری قشنگتر نبود؟
مدنیون اهل آرا و اندیشه اند. فکر می کنند و دنیا دیده اند. صلح و آرامش و آزادی می خواهند. سیرت و صورت زیبا را با هم دارند.
بربریون اهل تحجر و توحشند. سلطه گرا و تنگ نظر و کوته فکرند. جار و جنجال می خواهند و حیاتشان در گرو همین بلواهاست. نه سیرت زیبا دارند و نه صورت زیبا.
آن اولی ها رئوفند و مهربان. آزارشان به جنبنده ای نمی رسد. توان آزار ندارند.
دومی ها سنگ دلند و ضحاک صفت. به آسانی قلب می درند و جگر می خورند.
خدایا. اگر هستی که انگار نیستی، بگو آن خوبان چگونه بر این بدان فائق توانند شد؟ اگر جهانت را از این رو خلق کردی که خون خوبان به دست بدان ریخته شود، لعنت جاودان بر این خلقتت.
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید مظلوم
بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال 1388 که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز 18 تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.
بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!.
صبح جمعه 2/5/1388 به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.
به آقای روح الامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را اینگونه برایم تشریح کرد: بر اساس اطلاعات دریافتی این دوروزه، محسن را در روز پنج شنبه 18 تیرماه، افراد لباس شخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه 19 تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می نمایند. سپس این آیه قرآن را قرائت کرد:
و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء – آیه 100).
و ادامه داد، ًمن از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هرکدام از خود سلب مسؤلیت می کردند. دو هفته را اینگونه سپری کردم، به هرکجا سر می زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبرو می شدم. تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر 4 میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد. از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت، شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی دهد. او به من گفت به شما تسلیت عرض می کنم. من فکر کردم که می خواهد بلوف بزند و مرا بترساند، بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم را می دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای 40 درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند. آنها، پس از یک هفته، ما را در جریان قتل فرزندم، قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم. ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمی دادند و بهانه می آوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود، من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد. بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.
مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.
آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آنرا به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می-خواستیم؟ من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آنقدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده می ترسد؟
دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، می گفت: به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.
او می گفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را می¬گیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانواده¬ها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند نه این که در بلاتکلیفی بسر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشت شدگان حفظ می¬شود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و مـــن قتـــل مظـــلوماً فقـــد جعــلنا لولیــه سلــطانا
(اسراء - 33) .
البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او می گفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رئیس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بوده ام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه 222 که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم، تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر می رفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود. آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم می گفت: یکی بخر 2 تا ببر.
در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنـا لله و إنـا إلیه راجــعون.
حسین علائی
جمعه، دوم مردادماه
سال ۱۳۸۸
پی نوشت میرزا: ظاهرا مودت و دوستی آقای علایی با آقای روح الامین پدر آنقدر پر رنگ بوده که ایشان را به کتابت چنین نامه ای واداشته است. اما ایشان باید در نظر داشته باشند که در حافظه تاریخی ایرانیان نام حسین علایی با سرکوبهای خونین ۱۸ تیر ۱۳۷۸ گره خورده و به این زودیها هم پاک نخواهد شد. ملت می دانند که چنین نامه نگاریهایی به معنای تبرئه و برائت کاتب از رفتارهای سرکوبگرانه حکومت نیست.












پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
