مدتی است که آلبوم جدید مارک نافلر با عنوان Get Lucky منتشر شده است. و مدتی است که آن را شنیده ام و مدتی هم هست که قصد دارم درباره اش بنویسم. اما هنوز فرصتی فراهم نشده.
مختصر و مفید که بگویم، نافلر در این آلبوم دوباره به فضای راک سلتیک، یعنی همان ژانری که از ابتدا با آن شناخته شده است، بازگشته و در عین حال از موسیقی گرم شرق اروپا و تلفیق این هر دو با موسیقی فولک آمریکا غفلت نکرده است.
حنجره دورگه و به تعبیر خودش "استراکوستر مانند" او البته حکایت از کهولت سن دارد، اما او از همان ابتدا سبکی را برای خواندن ابداع کرد که صدایش را تکمله ای بر گیتار قرار دهد، نه سوار بر گیتار. بنابراین هواداران پیرمرد اسکاتلندی مجار تبار می توانند امیدوار باشند که حداقل ۱۰ سال دیگر کارهای قدرتمند و مثل همیشه میخکوب کننده او را خواهند شنید.
اگر روزمرگی و شعف و سرور زندگی زیر سایه ولایت فقیه مجال دهد، از ترانه های زیبای این آلبوم بیشتر خواهم گفت.
تابستان۱۳۸۴ . بعد از ظهری آفت زده در خانه. دستم روی کنترل تلویزیون، شبکه ۴ را همینجوری نشانه گرفت. سینما ۴ بود. وراجی گوینده بعد نیم ساعت تمام شد. نوبت به نمایش فیلم رسید. آیتم معرفی عوامل فیلم شروع شد. و ناگهان...
وحشتناک ترین صدا. غریب ترین فریاد. خودکشی دسته جمعی چند نت رهاشده در زمان...
۳۰، ۴۰ ثانیه موسیقی انتخاب شده برای این آیتم در حقیقت یک قطعه بلوز متعلق به دلتای میسی سیپی بود که با تکنیک اسلاید یا باتل نک نواخته شده بود. به هم ریختم. مثل مرغ سرکنده دست و پا می زدم. دست خودم نبود. نگاه عاقل اندر سفیه زنم بود که به خودم آورد. شکی نبود که نوازنده سفید پوست است. مویسقی اش از بلوز سیاهان نشات گرفته بود اما تکنیک اسلاید نوازی حتما کار نوازنده ای متعلق به نواحی سفید نشین تگزاس بود. همین. از این قطعه همین را می دانستم. فقط یک حدس. اما او که بود؟ چه بود؟ همان روز جست و جوی من برای کشف هویت نوازنده آغاز شد.
جست و جوی من ۴ سال طول کشید. تا همین امروز. از ایمیل به روابط عمومی شبکه ۴ بگیر تا تمام دوستانی که می دانستم در زمینه فیلم و سینما ادعا دارند. هیچ کس کمک نکرد. کسی چیزی نمی دانست. برای کسی مهم نبود. من می ماندم و لبخند تمسخری که عایدم می شد: دیوانه، به چیز دیگری نمی توانستی گیر دهی؟
هفته پیش داشتم در اینترنت گشت می زدم. سری به بلوزنوازهای سیاه دهه ۲۰ و ۳۰ می زدم و اگر اثری، کاری، قطعه ای قابل شنیدن بود، گوش می کردم. به ویلی جانسون که رسیدم و آهنگ "Dark Was The Night" را شنیدم، خشکم زد. خودش بود. خود خودش بود. همان نغمه بود، بی هیچ شکی. اما آن سفیدپوستی که این آهنگ را کاور کرده بود، که بود؟ سرچ اینترنتی شروع شد. خیلی ها این آهنگ را کاور کرده بودند. یک جورهایی حکم "Little Wing" را داشت برای بلوز نوازهای سنتی. جدیدترها از little wing جیمی هندریکس مشق نوشته اند و قدیمی ترها از "Dark was the Night" ویلی جانسون. در صدر کاورهای معاصر از این آهنگ نام Ry Cooder به چشم می خورد. آهنگ را با دلهره و دلواپسی و هیجان وصف نشدنی گوش کردم. زیبا بود، اما آنی که من را دیوانه کرد نبود. کاورهای دیگر را شنیدم. یکی بعد از دیگری. نه، هیچ کدام آنی نبود که ۴ سال پیش بیخوابم کرد.
نا امید و خسته هنوز می گشتم. کاملا اتفاقی نمونه ای 10 ثانیه ای از آهنگ Paris,Texas اثر ری کودر را کلیک کردم که برای فیلمی به همین نام اثر ویم وندرس ساخته بود. و ناگهان....
خودش بود. خود خود خودش بود. آه. ۴ سال. ۴ سال لعنتی. اگر فقط یک کم سینمایی و فیلمی هم بودم، شاید هرگز این قدر آوارگی نمی کشیدم. سینمایی ها این جور چیزها را راحت تر رصد می کنند. اما مگر به 10 تایشان نگفته بودم؟من که از همه شان پرسیده بودم. ... لعنت. لعنت. به چه؟ نمی دانم. نمی دانم. به مکان و زمان اشتباهی. به جای عوضی. به زندگی اشتباهی. به قدم زدن زیر پل کریمخان و زندگی کردن در شهرک وحدت کرج، به جای مصاحبه و مکالمه با .. با... با... شاید با ری کودر.
ری کودر این آهنگ را متاثر از همان dark was the night برای فیلم پاریس تگزاس ساخته بود. سفری روحانی به اعماق غربت انسان، با نوایی جنون آور و داغ، به داغی نیش کژدم که از گیتار کودر در می آید.
سطر آخر: ری کودر را که پیدا کردم و آهنگ غریب و زوزه دارش را، دیدم در وبلاگهای فارسی زبان چند نفری مثل من دنبالش بوده اند و به محض یافتن، چیزی نوشته اند. شاید برای دل خودشان که روزهایی در جست و جوی چیزی بوده اند که آتش به جانشان انداخته.
ری کودر 62 ساله در فهرست 100 گیتاریست برتر تمام دوران که رولینگ استونز منتشر کرده، رتبه هشتم را دارد. تا کنون 3 جایزه گرمی برده و به خاطر اسلاید نوازی اش در جهان شهره است.
برای دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
شمس لنگرودی- اول تیر ۸۸
برداشت: وبلاگ خبرنگار گیلانی
روز 22 مرداد، 12 اوت سالروز تولد یکی از محترم ترین و اصیل ترین اهالی موسیقی راک بود: مارک نافلر، شاعر، آهنگساز، گیتاریست و خواننده اسکاتلندی راک، کانتری، و موسیقی فولک آمریکا و سلتیک.
درباره نافلر و موسیقی عمیق و تاثیرگذار او گفتنی زیاد است. اما اگر قرار باشد تمام موسیقی او را در یک جمله توصیف کنم، این را ترجیح می دهم: نوای غریب تنهایی.
ویژگی نافلر، ترکیب نامتعارف و غریبانه ای از صدای فرشته مانندش با اشعار و نت های آرام کاملا شخصی او است. اشعار این ادیب اسکاتلندی گاه شنونده را تا پیچیدگی واژگان شکسپیر منگ می کند و گاه او را تا سادگی فرهنگ دوران جسی جیمز و بل استار به رقص کانتری وا می دارد. او کلامش را کاملا برخاسته از تجربیات و رویاهای شخصی خود در ترانه جا می دهد. تا جایی که گاه احساس می کنی دارد خواب پریشان شب گذشته را برایت تعریف می کند اما در دل همان خواب ناگهان وجوه مشترکی می یابی. دنیای شخصی نافلر ناگهان صدها هزار سابسکرایبر پیدا می کند.
نافلر را 17 سال پیش با آلبوم On Every Street کشف کردم. همان بار اول به محض شنیدن صدای موقر، بم و متین او خشکم زد. او مرا وادار کرد موسیقی اش را محترم بشمارم. تکنیک منحصر به فرد نوازندگی اش باعث می شد از گیتار استراتوکاستر او صدایی شبیه به ویولن خارج شود و این برایم تازگی داشت. او تک مضرابهایی از بلوز و کانتری را روی باره های نخست دسته گیتار چنان با راک سلتیک می آمیخت که ناخودآگاه می ایستادم و می نشستم و بعد دوباره از جا می پریدم بی آنکه قادر به تکلم واژه ای باشم. دنیای شخصی من با دنیای شخصی او مخلوط می شد و سالها می گذشت. خوابش را می دیدم. یک بار دیدم که دارم با او مصاحبه می کنم آنهم به زبان فارسی. اگر بخش زبان فارسی را فاکتور بگیرید، این تنها آرزوی من در این دنیای سیاه و سفید است. نه خانه 60 متری می خواهم نه پژو 206، نه ویلا در کجور و بسطام، لعنت به تمامشان. ای کاش قبل از آنکه بمیرم دقیقه ای با این مرد هم کلام شوم.
استاد. 59 سالگی ات مبارک. باز هم برایم بخوان.
مطالب مرتبط:
تماشای فیلمی که بی ریا و دغل، تو را به سیر و سیاحت در دنیای تصاویر و واژگان فرا می خواند، آنهم در روزگاری که جنون و آز و توحش محیط پیرامونت را آکنده، بیشتر شبیه یک رویای کوتاه اما شیرین است. به بهانه اش، دو ساعتی را از این افکار مالیخولیایی فرار می کنی که: ای دل غافل، همه رفتند و تو جا ماندی، راستی کی سند شش دانگ یک خانه را می توانی زیر تختت قایم کنی، روزی می آید که دست عیال را بگیری و برای یک بار در 8 سال گذشته پا به رستوران بگذاری،...
همه اش مقدمه چینی بود برای دعوت شما به تماشای فیلم "پیش از سپیده دم" (Before Sunrise) با بازی اتان هاوک و جولی دلپی و به کارگردانی ریچارد لینک لیتر.
تصاویری ساده و بی پیرایه، گفتگوهایی حقیقی و آشنا، خواسته هایی دوست داشتنی، ترسهایی ملموس...
امروز بر پیکرم زخم می زنم
تا ببینم که هنوز حسی مانده؟
بر درد متمرکز می شوم
که تنها واقعیت زندگی است
سوزن، سوراخی را می شکافد
همان نیش قدیمی آشنا
سعی می کنم همه چیز را ندیده بگیرم
در عوض همه چیز به خاطرم می آید
به چه تبدیل شده ام
ای شیرین ترین یار من؟
هر آنکه را می شناسم
سر آخر، می گذرد و می رود
و تو می توانی تمامش را داشته باشی
آری، امپراتوری کثافات من را
و من تو را خواهم آزرد
و من گزندت خواهم رساند
این تاج خار را بر سر می گذارم
نشته ام بر صندلی دروغگو*
از افکار تکه پاره ای انباشته ام
که هرگز نمی توانم به هم بچسبانم
در اعماق رشته زمان
احساس من رو به نامریی شدن می رود
تو آن دیگری شده ای
ومن هنوز همینجا مانده ام
به چه تبدیل شده ام
ای شیرین ترین یار من؟
هر آنکه را می شناسم
سر آخر، می گذرد و می رود
و تو می توانی تمامش را داشته باشی
آری، امپراتوری کثافات من را
و من تو را خواهم آزرد
گزندت خواهم رساند
آه، اگر می توانستم بار دگر آغاز کنم
یک میلیون مایل دورتر از اینجا
خود را نگاه می داشتم
راهی پیدا می کردم
شعر از : Trent Reznor
· استعاره ای است از تناقضی که در آسوده گرفتن و نشستن نهفته. می نشینی و گمان می بری که دمی آسوده خاطری، اما غافلی از روزنه ای جدید که شاید چند قدم آنسوتر به رویت باز شده: صندلی به تو دروغ گفته است.
· جانی کش فقید "Johnny Cash" این ترانه را در واپسین سال عمرش خواند و اجرا کرد. او در سال 2003 درگذشت.
می دانم که جایی ردی از خود باقی می گذاری
در کتاب یک نفر نقش خواهی بست
با آن تمثال زخم خورده ات
آن نگاه مرموزت
تمام آن دردها و خوشی هایت
جایی اثر انگشت تو باقی می ماند
و این چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
آن مرد خالکوبی شده بر بازو، زنی را کشته است
همان که مهمیزی نقره ای بر پاشنه دارد
می گوید: من که به تو چسبیده ام، به آن زن چه می توانستم بگویم
او ناگهان خود را به زیر چرخهای ارابه ام انداخت
آه، چه راه پر مخاطره ای بود
آه، چه بار خطرناکی بود
باری از فشفشه را برای جشن آزادی به بالای تپه می رساندم
که به ناگه منفجر شد
و هنوز این چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
طنین یک نغمه موسیقی با سه آکورد در فضا پیچیده است
و ماه بر سینه آسمان واژگون و معلق است
نمی دانم چرا هنوز پرونده تو را پی می گیرم
و تو هنوز از باقی گذاشتن ردی اکراه داری
چه شهر سردی است
به گمانم هر پیروزی طعمی تلخ و شیرین دارد
و این چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
چهره توست که در هر کوی و برزن می جویم
مارک نافلر، آلبوم" در هر کوی و برزن"(On Every Street) ، سال 1991
زندگی٬ موسیقی چنگی پنهان است که در دل شب٬
از پشت کاج های باغی تاریک و جغد زده٬
تو را به خود می خواند.
و تنها در پایان است که در می یابی راز آن موسیقی غریب را٬
آنگاه که با آخرین رمق٬ از لای پلک های نیمه باز٬ و از فراز سر می شنوی:
آه٬ بنده دیگری را خواباندم
نمی دانم چرا ولی هر وقت یاد چنگیز محمودزاده می افتم حتما تصویری از آمریکای لاتین به ذهنم می آید. شاید به خاطر آن ریش و سبیل انتزاعی اش است یا آن سیگار دست پیچ خوش عطرش. به هر حال امروز همین طوری باز آن قیافه همیشه خندان به واقع گریانش آمد جلو چشمم و البته برای به یادآوردن روزهای همکاری، چه چیزی بهتر از مرور قطعات پراکنده ای از اشعار ویکتور خارا. خود چنگیز بود که پارسال یادداشت خوبی از این هنرمند مبارز شیلیایی نوشت و از این اشعار خارا در نوشته اش بهره برد.
**********
همانند بسیاری دیگر، من عرق ریختن آموختم
نه فهمیدم که مدرسه چیست و نه دانستم بازی چه معنایی دارد
در سپیده دم آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند
و در کنار پدر با کار بزرگ شدم
پسر، مادرت به راه افتاده است
آنان جاده پهناور را در پیش گرفته اند
و با گام های شتابان از دل ذرت زاران می گذرند
بیا با من بیا
جاده پهناور را درمی نوردیم
آینده دیگری در کار تکوین است
من زبان آقایان را آموختم
و همین طور زبان مالکین و اربابان را
آنها، اغلب مرا کشتند
چراکه من صدایم را علیه آنها بلند کردم
شعر من در مدح هیچ کس نیست
و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید
من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می سرایم
که هر چند باریکه ای بیش نیست
اما ژرفایش را پایانی نیست
شعر من آغاز و پایان همه چیز است
شعری سرشار از شجاعت
شعری همیشه زنده و تازه و پویا
پرسش من این است
هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست
مال کسی است که بخش بزرگی از آن را در اختیار دارد
... حصارها را ویران کن
آنها را در هم بکوب
این سرزمین مال ماست
نه برای خواندن است که می خوانم
و نه برای عرضه صدایم، نه
من آن شعر را با آواز می خوانم
که گیتار پراحساسم می سراید
... چراکه ترانه آن زمانی معنا می یابد
که قلبش نیرومندانه در تپش باشد
و انسانی آن ترانه را بسراید
که سرودخوانان شهادت را پذیرا شود
آنچه در پی آمده نگاهی کوتاه و گذراست به جدیدترین آلبوم دکتر "مارک فئودور نافلر" با عنوان:
Kill to Get Crimson
در مجالی دیگر حتما مشروح تحلیل و نقدم را بر این جدیدترین اثر هنرمند اسکاتلندی لهستانی تبار می آورم. اما فعلا به همین بسنده می کنم که هنرمند، دیگر احساس سالخوردگی می کند. تو گویی تمام آن خوشی و سرمستی حاصل از بودن در کنار امیلو هریس به یکباره جای خود را به سیاهه ای از غم، غربت، هراس و خستگی داده. نافلر باز به همان اشعار و موسیقی وهم آلود، مرموز و یگانه اش بازگشته و این بار مخاطب را با خود حتی تا فضای اروپای قرون وسطی، چیزی شبیه به سوزاندن ژاندارک در تلی از آتش، می کشاند. این بار آکاردئون را هم به میهمانی تنهایی هایش دعوت کرده تا در کنار گیتار غریب و نالان او، درد تنهایی هنرمند در دنیای لوکس اما تهی از انسانیت امروز را به فغان بنشینند.
در میان ترانه های این آلبوم، به ویژه 3 ترانه گویای تمام رخ مختصات نافلر و نمونه ای از اوج تکامل و پختگی این ادیب و شاعر و موزیسین هستند: Let it all go که واگویه ایست از شرح هجران و حیران هنرمند از گوشه ای به گوشه ای دیگر تا مدینه فاضله اش را بیابد. اگرچه این هجرتهای مکرر دردآلود است اما مگر نه آنکه شهوت و جان و مال روزی به خاک خواهد افتاد اما هنر بر دیوار ملتها ماندگار می ماند؟ اگر ندانی برای چه آمده ای، چگونه می خواهی بروی؟ آن ندا را که فقط خطاب به تو سر داده شده پیدا کن و بشنو و از هر چیز دیگری بگذر.
Anyway, now i'm old
but if you won't be told
if you've been created
to answer the call
all passion and lust
is going to end in the dust
but you'll hang on some
government gallery wall
در ترانه The Fish and The Bird او مرثیه ای می خواند بر عشق بین عاشقان نامتجانس:
از پسرک کارگری شنیدم که ماهی و چلچله هم گاهی گرفتار عشق یکدیگر می شوند.
اما چو بین پرنده و ماهی عشق افتد محکوم خواهند بود به جدایی
پرنده و ماهی عاشق، هرگز نتوانند که خانه ای بسازند و سقفی تا زیرش بیاسایند
...
شاهکار آلبوم اما ترانه ایست به نام Madam Geneva's که گیتاری میخکوب کننده دارد و اوج غمگساری و تم محزون ترانه را در پارادوکسی تمام عیار با ریتم والس به فضا تراوش می کند.
او چنین آغاز می کند:
منم آن ترانه سرای چیره دست
ترانه هایم را همین جا در خیابان می سرایم
و تو می توانی آنها را در سرتاسر شهر به یکجا بخری
برای تو بهای هر صفحه، یک پنی است
ماجرا خیلی ساده است؛ جک نیکلسون 70 ساله شده و این بهانه خوبی است برای مطبوعات جهان که درباره اش بنویسند. او از 70 سال حضور در دنیایی که همواره به ریشخندش نشسته، 50 سال را در دنیای سینما و فیلم گذرانده است.
به عبارت دیگر، نیم قرن است که سینما دوست ها چهره مردی را بر پرده نقره ای می بینند که پس از دوره همفری بوگارت، جیمز کاگنی و جیمز استوارت، بزرگ ترین هنرپیشه سینمای آمریکا خوانده شده است. او در اغلب فیلم هایش ویژگی های فیزیکی خاصی را به نمایش گذاشته و چنان آنها را به مخاطب تحمیل کرده که به نظر می رسد تماشای فیلمی بدون این عناصر مشترک، دیگر چندان لطفی نداشته باشد؛ تصویر سبعیت و جنون، ناآرامی، خشونت از طریق نمایش لبخند و خونسردی.
شاید بتوان تنها نمونه مشابه از تصویر «لبخند معترض» در تاریخ سینما را بازی پل نیومن در «لوک خوش دست» دانست.
لبخندی که از تمام زورآزمایی ها و رجزخوانی های تکراری، قدرتمندتر و زهردارتر است. اما همان قدر که چهره معصوم و کودکانه پل نیومن اجازه و مجال بازی در نقش های منفی را به او نمی داد، جک نیکلسون این توانایی و ویژگی میمیکی را داشت که در مقابل معصومیت مک مورفی در «دیوانه از قفس پرید»، توحش و جنون جک در «درخشش» را هم به تصویر بکشد...
ادامه مطلب
جوان پر شر و شوری که در دهه 70 و 80 آستین پیراهنش را تا جای ممکن تا می زد و بالا می داد، دستمال گردنی می بست و طوری فریاد می زد که بر پرده گوش مخاطب اثر بگذارد، حالا دیگر میانه سالی است جا افتاده و پخته، محترم و به مراتب دوست داشتنی تر، اگرچه هنوز دوست دارد روی سن همان انرژی و شور سابق را به تماشاگر القا کند.صحبت از بروس اسپرینگ استین است؛ یکی از محدود بازماندگان دوران طلایی راک اند رول و خواننده ای که از سوی «جان لانو»، منتقد سابق مجله رولینگ استون در سال 74، آینده موسیقی راک لقب گرفت.
استین، هفته گذشته، سرانجام پس از غیبتی یک ساله در تالار موسیقی «کارنگی» نیویورک روی صحنه رفت تا به مردم و شاید هم به خود، ثابت کند که هنوز زنده است! عنوان برنامه، موسیقی اسپرینگ استین بود؛ بهانه ای برای بزرگداشت و مرور آثار او توسط گروهی از هنرمندان جوان که همواره مشتاق و شیفته موسیقی و ترانه استین بوده اند.
اما شگفتی مراسم آنجا بود که ناگهان سروکله استین روی صحنه پیدا شد و حدود یک سوم از 20 اجرای پیش بینی شده را خودش خواند. از آن عجیب تر جمله ای بود که استین در واپسین لحظه های عصرگاه، دو ساعتی پس از آغاز برنامه خطاب به تماشاگران بر زبان آورد؛ احساسی که هم اکنون دارم به رویایی می ماند که برای هیچ انسانی غریبه نیست؛ گویی از نظرها پنهانی و برفراز یک اتاق، شناور. همه، راجع به تو صحبت می کنند...
ادامه مطلب

به رغم اعمال نفوذ بسیاری از چهره های شناخته شده موسیقی در فرانسه، مثل «پیر بولز» - آهنگساز و رهبر ارکستر- خواسته های آنان مبنی بر احداث یک سالن کنسرت مجلل و مدرن در پاریس، مدت ها است که نادیده گرفته شده است.
اما به تازگی، اتفاقی افتاده که می تواند دل آزردگی 20ساله پاریسی ها را مرتفع کند. رئیس جمهور فرانسه، ژاک شیراک در حالی که چند هفته بیشتر به خروج از کاخ الیزه فرصت ندارد تصمیم گرفته که صبر و مدارای دوستداران موسیقی کلاسیک را با احداث یک سالن کنسرت 260 میلیون دلاری پاسخ دهد. این ساختمان که سالن فیلارمونیک پاریس نام گرفته توسط آرشیتکت فرانسوی «ژان نوول» طراحی شده و قرار است در سال 2012 در پارک «لاویلت» - شمال شرقی پاریس- افتتاح شود.
نمای ساختمان - چنان که در عکس های رایانه ای مندرج در همین صفحه مشخص است- را آلومینیوم خواهد پوشاند. سالن فیلارمونیک پاریس که در طرح های یارانه ای به تلی از چندین جام عجیب و غریب غول آسا می داند، 2400 صندلی خواهد داشت و به گونه ای طراحی شده که تماشاچیان پس از عبور از تراس های چندسطحی فضای پیرامون محل اجرای کنسرت را احاطه کنند.
اگر هزینه های هنگفت احداث این ساختمان به واقع تامین و تالار ساخته شود، به یقین به جرگه بهترین سالن های کنسرت اروپا خواهد پیوست؛ هم رتبه با سالن فیلارمونیک برلین در آلمان، سالن «موزیک ورین» در وین (اتریش) و سالن «کنسرت گبو» در آمستردام (هلند). بنا است سالن فیلارمونیک پاریس پایگاه اصلی ارکستر سمفونی پاریس باشد ضمن اینکه پذیرای دیگر ارکسترهای مطرح کشور نیز خواهد بود. در اینکه سالن فیلارمونیک پاریس در منطقه پرتی مثل «لاویلت» احداث شده، مسائل سیاسی بیش از مسائل فرهنگی دخیل بوده اند...
ادامه مطلب
«یو ژن یانگ» ویولنیست 15 ساله بدون استفاده از دفتر نت و از حفظ، در حال نواختن قطعه ای از کنسرت «مندلسون» بود. معلم او ناآرام و بی قرار از این سوی اتاق به آن سو می جهید، دستانش را بالا می آورد، سعی می کرد هر آنچه را در توان دارد، برای برانگیختن احساسات هنر آموزش به کار گیرد، بلکه نوجوان ویولن نواز، با شعف و شور بیشتری بنوازد؛مثلا تو تک نواز ما هستی. قدری جسورتر باش. فاصله بین نت ها را بکش و بعد آن را قطع کن. من از تو تقارن نمی خواهم. کاری کن که شگفت زده شوم.
«ژان یانگ» از جمله جوانان خوش آتیه کنسرواتوار مرکز موسیقی در پکن است؛ جایی که در چند سال اخیر به یک ماشین بزرگ شناسایی و پرورش نخبگان موسیقی تبدیل شده است.چین با اتکا به همان انرژی برخاسته از جمعیت کلان که راهگشای تبدیل شدن به قدرت اقتصادی جهانی بوده به سمت موسیقی کلاسیک غرب خیز برداشته است. کنسرواتوارها یکی از پس دیگری سر برمی آورند. تقاضای تاسیس سالن های کنسرت و ارکستر در مراکز استان ها رو به فزونی است و کانتینرهای حامل پیانو و ویلن های ساخت چین پشت سر هم بنادر این کشور را به مقاصد خود در سراسر جهان ترک می کنند...
ادامه مطلب

هیلتون کرامر به عنوان یک منتقد کهنه کار در عرصه هنر چهره ای مطرح و شناخته شده است. وی در کتاب جدید خود با نام «پیروزی مدرنیسم» مجموعه ای از نظرها و دیدگاه های خود را که اغلب در نشریات معتبری چون «نیوکرایتریون» (ماهنامه هنری که خود کرامر در سال 1982 تاسیس و منتشر کرد)، «نیویورک آبزرور» (هفته نامه ای که کرامر تا همین اواخر هم در آن می نوشت) و «کامنتری»(نشریه ای که کرامر از دیرباز با آن همکاری داشته) چاپ شده اند، گنجانده است.
البته کرامر در «پیروزی مدرنیسم» هیچ یک از دیدگاه های انتقادی خود را مورد بازنگری و حتی شرح و تفصیل هم قرار نداده است. در این کتاب نه می توان نشانی از تعدیل و اصلاح نظرهای او یافت و نه اثری از دیدگاه های مخالف و ادله و استناد. به نظر می رسد کرامر هنوز مثل 20 سال پیش می اندیشد و قصد ندارد هیچ کدام از نقدهای خود را نقد کند...
ادامه مطلب
«گروهان نهم» نام نخستین فیلم سینمای روسیه است که فضای جنگ 9 ساله شوروی سابق و افغانستان را به تصویر می کشد.این فیلم اگرچه یک سال پیش ساخته شده، اما نام آن به تازگی در محافل سینمایی مطرح شده است. نخست به خاطر شانس نامزدی در بخش بهترین فیلم خارجی اسکار 2007 (که اینگونه نشد) و دوم، به دلیل اکران در سینماهای بریتانیا. به همین دلیل، لوک هاردینگ از روزنامه گاردین گزارشی را در رابطه با این فیلم تهیه کرده که می خوانید؛
بین سال های 79 تا 89 میلادی، حدود 620 هزار نفر از نیروهای نظامی اتحاد جماهیر شوروی در جنگ علیه افغانستان شرکت کردند. هدف از جنگ، سرنگونی رئیس جمهوری افغانستان، حفیظ الله امین، که به عقیده رهبران شوروی مظنون به راه اندازی انقلاب بود، اعلام شده بود.
اما سربازان این کشور پس از ورود به جنگ خود را در سیاهچاله ای به مراتب عمیق تر یافتند؛ نبردی خونین، فرسایشی و عذاب آور.از آنان در بازگشت به وطن، چون قهرمانان ملی استقبال شد؛ با وعده های رنگارنگی مثل اعطای مسکن و خودرو و دیگر تسهیلات زندگی. اما پس از فروپاشی شوروی و نظام کمونیستی حاکم بر این کشور در سال 91، حمایت مالی از سربازان قطع شد و بسیاری را در ورطه تنگدستی و فقر فرو برد. همزمان کانون توجهات به سمت جنگ جدید مسکو در چچن جلب شد...
ادامه مطلب
همدردی با شیطان
ترنس رافرتی/ ترجمه؛ فرهاد فرجاد
احساس رأفت، همدلی با آدمیان و رسیدن به نوعی وحدت و یگانگی از جمله رحمت های پروردگار و عنایات ویژه اش به بشر شمرده می شوند، اگرچه این صفات در قرن بیست و یکم، در میانه این همه جنگ افروزی و ثروت اندوزی کمتر نمودی دارند. پس جای شگفتی نیست اگر این روزها شخصیت های روانی، قاتل و منزوی در صنعت سینما، تلویزیون و حتی کتاب های داستانی باری از قهرمانی را به دوش گرفته اند و آرام آرام محبوب می شوند. 
«قیام هانیبال»، جدیدترین فیلم «پیتر وبر» که از هفته گذشته در سینماهای آمریکا به اکران درآمده، ادامه ای است بر همان دوره کارآموزی آدم کشی در کلاس استاد هانیبال لکتر!
تعجب نکنید، این روان شناس (و در عین حال روانی) آدمخوار که نخستین بار از تخیلات توماس هریس (نویسنده رمان اژدهای قرمز در سال 1981) بیرون جست و سپس در پس بازیگری آنتونی هاپکینز سر از سه فیلم بیرون آورد، (سکوت بره ها؛ 1991، هانیبال؛ 2001 و اژدهای قرمز؛ 2002) اگر هیچ خدمتی به دنیای سینما و هنر و ادبیات نکرده باشد، دست کم توانسته است بستر یک دوره آموزشی حرفه ای و تمام عیار از آدمکشی را فراهم کند...
ادامه مطلب

جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی موسوم به اسکار که از سال 1929 تاکنون، هر ساله به آثار برتر سینما اعطا می شود، به لحاظ کیفی و کمی و نیز میزان توجه بین المللی، به عنوان معتبرترین رویداد سینمایی در سراسر جهان شناخته می شود.
آکادمی علوم و هنرهای سینمایی، سازمانی متشکل از اعضای افتخاری است و پنج هزار و 830 نفر از اعضای آن (آمار سال 2007) حق رای دارند. از این شمار، اکثریت رای دهنده متعلق به جامعه هنرپیشگان است که با یکهزار و 311 نفر عضو، بزرگ ترین تشکل در میان اعضای آکادمی به شمار می آید.
آرای اعضا که از سوی شرکت «پرایس واتر هاوس کوپرز» مورد رسیدگی و نظارت قرار می گیرد، در حقیقت مشخص کننده عناوین شایسته دریافت جایزه اسکار است. هفتاد و نهمین مراسم اسکار در 25 فوریه 2007 با اجرای «الن دی جنرز» در سالن «تئاتر کداک» هالیوود برگزار خواهد شد...
ادامه مطلب

آمریکایی ها به این سبک و سیاق اداره اصحاب موسیقی خو گرفته اند و به آن اعتراضی هم ندارند. یادتان باشد اگر ثروت و نفوذ سام فیلیپس نبود، نه جانی کش پدرسالار کانتری می شد، نه الویس پریسلی روح راک اند رول لقب می گرفت و نه جری لی لوئیس می توانست آن همه انرژی (و به تعبیری توحش) انباشته شده در پنجه هایش را روی کلاویه های پیانو خالی کند.
پس از آنکه استعدادهای جوان گروه دیکسی چیکس در جریان کنسرت «2003 لندن» به سیاست های جنگی جورج بوش حمله کردند و گفتند؛«شرم دارند از این که بوش، یک تگزاسی است»، هیچ کس فکر نمی کرد که آنها بتوانند از سد عظیم مافیای کانتری در تگزاس عبور کنند و خود را به دالان پرپیچ وخم «گرمی» برسانند.
اما از دست آن همه تهدید به مرگ، بایکوت و خشونت القا شده از جانب قدرت مداران کانتری کاری بر نیامد و یکشنبه شب گذشته دخترهای «دیکسی چیکس» هر پنج جایزه ای را که نامزدش شده بودند، تصاحب کردند.
از قضا هر پنج جایزه جزو جوایز اصلی (و بسیار صعب الوصول) گرمی بودند؛ بهترین ترانه، آلبوم و ضبط سال، به علاوه جایزه بهترین آلبوم کانتری (به خاطر آلبوم«گام گذاشتن بر راهی طولانی؛ «Taking the long way» محصول کمپانی کلمبیا) و بهترین اجرای کانتری (به خاطر اجرای گروهی ترانه «آماده دوستی نیستی»؛ Not Ready To Make Nice).
دیکسی چیکس تنها گروهی نبود که چند جایزه را با هم درو کرد (اگرچه بهترین را برد) ؛ در چهل و نهمین دوره جوایز سالانه گرمی، گروه ردهات چیلی پپرز چهار جایزه گرفت و مری جی بلایج خواننده سیاهپوستی که توانسته با تلفیق رگه هایی از بلوز با موسیقی رپ (آنچه این روزها آر اندبی؛ R&B خوانده می شود) خوش بدرخشد، سه جایزه را از آن خود کرد. کاری آندروود، جاستین تیمبرلیک، تونی بنت، جان مایر، لوداکریس و مایکل برکر نیز جزو هنرمندانی بودند که بیش از یک جایزه را تصاحب کردند...
ادامه مطلب
در سال 1932، هنری کارتیه برسون جوان که به تازگی از آفریقا بازگشته بود، از دیدن یک عکس شگفت زده شد. عکس، سه کودک آفریقایی را به تصویر کشیده بود که شادمان، می دویدند تا خود را به امواج دریا بسپارند.
برسون سال ها بعد آن تصویر را چنین به خاطر آورد؛ «عکس، برای من همچون جرقه ای بود که آتش به جانم انداخت، نمی توانستم بپذیرم که چنین تصویری با یک دوربین گرفته شده است. با خود گفتم؛ لعنت بر شیطان، دوربینم را برداشتم و راهی خیابان شدم...».آنچه کارتیه برسون طی سال های آتی خلق کرد، همان که پیترگالاسی (از موزه داران صاحب نام آمریکا) زمانی نوشت به یکی از تاثیرگذارترین اپیزودهای تاریخ هنر مدرن تبدیل شد.
این که عکس کودکان آفریقایی چقدر بر دید هنری برسون اثرگذار بود، جای بحث و بررسی دارد و حتی از سوی بعضی منتقدان و کارشناسان هنری زیرسوال هم رفته است. اما قدر مسلم اینکه تصویر یاد شده، در کارهای بعدی برسون اثری از نظم، ریتم و هماهنگی برجای گذاشت...
ادامه مطلب
انگار یک رهبر ارکستر هستم
ادوارد راتستین /ترجمه؛ فرهاد فرجاد
«باید این آهنگ لعنتی را از مغزم بیرون کنم». این جمله را ریچارد هنی، همان مامور چشم آبی انگلیسی، زمانی که در ارتفاعات اسکاتلند تحت تعقیب دشمنانش بود، به زبان آورد. صحبت از فیلم «سی و نه قدم» است. چیزی یادتان می آید؟ ریچارد از تکرار یکی از ملودی های هیچکاکی در ذهنش به ستوه آمده بود.
بیایید سری بزنیم به چارلی، همان خواهرزاده بی خبر از همه جای قاتل مری بیوه در فیلم «سایه شک». او هم به نظر می رسید نمی تواند از شر آن ملودی والتز خلاص شود؛ «نمی توانم این ملودی را از سرم بیندازم بیرون!»
حالا برویم سر وقت آن خانم دل تنها در فیلم «پنجره پشتی»، زمانی که در مقام سپاسگزاری به آهنگساز گفت؛ «نمی توانم به شما بگویم که این موسیقی برایم چه معنایی دارد».
همه این شخصیت ها بیگناه بودند، احاطه شده در دنیایی از سوءظن، شک، خطر و تناقض و ذهن همه شان توسط موسیقی آلفرد هیچکاک تسخیر شده بود. این موسیقی گویی رسالت داشت تا با نفوذ در جان مایه آنها، اضطراب، تشویش و هراسشان را افزایش دهد. این موسیقی همانی است که هیچکاک در تمام طول عمرش می خواست نه تنها بازیگران که تماشاگران فیلم هایش را هم بلرزاند...
ادامه مطلب
قرارداد رسمی این تبادل فرهنگی- تجاری اواخر همین ماه و در حالی به امضا خواهد رسید که اماراتی ها قصد دارند علاوه بر لوور جدید موسوم به لوور صحرا، چهار موزه دیگر را هم در پروژه مولتی میلیارد دلاری توسعه گردشگری در جزیره «سعدیه» در حومه ابوظبی بگنجانند. این پنج موزه بنا است در سال 2012 افتتاح شوند. منتقدان پروژه شامل 2400 نفر از هنرمندان، طراحان و متصدیان موزه های فرانسه پس از امضای توماری اعتراض آمیز از سوی وزیر فرهنگ این کشور «ارواح عبوس» خوانده شده و از مشاغل خود برکنار شده اند.
اغلب موزه های بزرگ و مطرح فرانسه در تملک دولت قرار دارند و ژاک شیراک، رئیس جمهور این کشور نیز بارها عنوان کرده است که عرصه هنر از یک بازار جهانی برخوردار است و فرانسه می تواند در این رقابت، حضوری تاثیرگذار داشته باشد. بنابر این از معامله نام و عنوان موزه لوور می توان چنین نتیجه گرفت که لوور، از نگاه دولت فرانسه، چندان بار سنگینی را یدک نمی کشد و در رقابت جهانی، کمتر حرفی برای گفتن دارد. فرانسه با یک حرکت ناگهانی، تغییر مسیر داده و گام در راهی گذاشته است که پیشتر، از آن اکراه داشت...
ادامه مطلب
گرامافون، اما با من دوست بود. چون یاد گرفته بودم که چطور سروصدایش را دربیاورم. برای انتخاب صفحه مشکلی نداشتم. صدها صفحه گرامافون، از ویگن و بنان خودمان بگیر تا بسم الله خان و راوی شانکار هندی و ام کلثوم مصری و بالاخره یک دوجین راک فرانسوی و انگلیسی دور و برم را پر کرده بود.آن روزها مردم برای شنیدن موسیقی با گزینه های متنوعی روبه رو بودند. هرکس هرچه دلش می خواست گوش می کرد. نت، نت بود دیگر. زبانی جهانی بود و ملیت نمی شناخت.
باز هم نمی دانم چرا میان تمام آن صفحه های قدیمی، یک صدای بم و پخته مردانه به گوش من دو ساله خوش تر می نشست. روزگار گذشت. گرامافون پیرتر و پیر شد تا اینکه یک روز به بهای 500 تومان سر از یک دکان سمساری درآورد. ولی آن صدای بم و غمگین از سرم بیرون نمی رفت. بزرگتر که شدم، فهمیدم صدا، متعلق به جانی کش بود. مردی که برخلاف دیگر خوانندگان غربی داد نمی زد تا مادرم را از شدت خشم منفجر کند که «بازم نوار این دیوونه ها رو گذاشتی؟» ...
ادامه مطلب
حضور براد پیت در «مردگان» اسکورسیزی حضوری خاموش بود. چرا که او در مقام تهیه کننده، پشت صحنه قرار داشت. اما ایفای نقش مکمل در «بابل» به کارگردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو او را به عنوان یکی از گزینه های احتمالی اسکار امسال مطرح کرد.
براد پیت در بابل که هفته گذشته جایزه گلدن گلوب را به دست آورد، یکی از پیچیده ترین و بالغ ترین اجراهای خود را به نمایش گذاشته است. وی در نقش شوهری آشفته و پریشان حال ظاهر می شود که همسرش در یک اتوبوس توریستی نزدیک دهکده ای متروکه در مراکش از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفته و او می بایست برای نجات همسر مجروحش تلاش کند...
ادامه مطلب
شمارش معکوس برای برگزاری بیست و پنجمین دوره جشنواره فیلم فجر آغاز شده و سینماروهای حرفه ای به تقلا افتاده اند تا فرصت تماشای فیلم های مطرح جهان روی پرده های نقره ای وطنی را از دست ندهند. اگرچه هنوز فهرستی قطعی و نهایی از فیلم های خارجی جشنواره امسال اعلام نشده اما در گزینه های احتمالی مطرح شده از سوی منابع نزدیک به هیات انتخاب، نام فیلم هایی چون «بابل»، «مردگان»، «مرد حصیری»، «کوکب سیاه» و «راهی به سوی گوانتانامو» به چشم می خورد.
نخستین اخبار رسمی مرتبط با فیلم های خارجی جشنواره بیست و پنجم به اواسط آذرماه گذشته باز می گردد، زمانی که مدیر امور جشنواره های بنیاد سینمایی فارابی از شناسایی و بررسی اطلاعات اولیه حدود دو هزار فیلم خارجی برای حضور در بخش جام جهان نمای جشنواره فجر خبر داد. روابط عمومی جشنواره فیلم فجر به نقل از محمدسعید قائنی نجفی در سایت جشنواره اعلام کرد؛ پس از ارسال مقررات جشنواره از سه ماه پیش به سراسر جهان، از میان مجموع متقاضیان شناسایی شده، تاکنون 667 فیلم بلند و 61 فیلم کوتاه از 67 کشور انتخاب اولیه شده اند و در فهرست آثار دعوت شده قرار گرفته اند. روابط عمومی جشنواره فجر در خبر خود افزود؛ هیات انتخاب بین الملل متشکل از امیر اسفندیاری، جمال امید، محمد بزرگ نیا، مجید شاه حسینی و مجید شیخ انصاری فیلم مناسب نمایش در بخش های مختلف بین المللی جشنواره را از میان آثار فوق انتخاب خواهد کرد...
ادامه مطلب
نگاهی به فروش فیلم های هالیوودی در سال 2006 چنین آشکار می سازد که ذائقه سینماروها یک سال پس از اکتشاف دوباره سوژه های سنگین سیاسی و اجتماعی و موفقیت فیلم هایی چون «سریانا»، «برخورد» و «کوهستان بروک بک» تغییر یافته است. سال 2006 برخلاف سال 2005 بازار خوبی را برای سیاسی سازها رقم نزد و اصحاب هالیوود این فریاد سینماروها را به وضوح شنیدند؛ «کافی است، کمی تفریح می خواهیم».مردم از انتقاد صریح فیلم «ملت حاضری خور» نسبت به عادات غذایی خود هیچ خوششان نیامد. آنها بدون توجه به مسئله ناامنی و تروریسم نیم نگاهی هم به «یونایتد 93» نینداختند. حتی درد و رنج برخاسته از جنگ و مصائب پیش و پس آن در «پرچم های پدران ما» (ساخته کلینت ایستوود) توجه سینماروها را جلب نکرد و سر آخر، لئوناردو دی کاپریو هم در «الماس خونین» نتوانست چشم آنها را به مناظر بکر و دیدنی آفریقا خیره کند...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
|
ادامه مطلب
با كوهي از گفت و شنودهاي خواندني روبرو شويد. از همين رو شايد اشاره پراكنده به جملات او در مصاحبههاي يكي دو سال اخيرش، بهترين راه براي معارفه با كلام او باشد. آنچه ميخوانيد گزيدهاي است از سه مصاحبهاي كه پاموك پارسال و امسال با اشپيگل، گاردين و گاهنامه «هنر داستاننويسي» (آرت آو فيكشن) داشته است...ادامه مطلب
دبی كان
شب آخر در ویورلی هیلز
خونابه حتی بر دامن سفید و چین دار «نورا» هم پاشید. نورا، لیوان افتاده را برداشت و به آرامی شانه های بیمارش را مالید. سرفه های نفس گیر زن كه بند آمد، با چشمانی اشك آلود بر نگاه خیره «نورا» نگریست.
متاسفم عزیزم.
نیازی به عذرخواهی نیست. بهش عادت دارم.
خانم دیوید سن چند هفته بیشتر با مرگ فاصله نداشت. نورا این علایم را می شناخت.
خب، چی می گفتم آهان، برای ازدواج داری از «ویورلی» می ری
نورا لبخندی زد.
نه، دارم به یه بیمارستان شبانه روزی منتقل می شم.
زن، چشمانش را بست و آهی كشید...
ادامه مطلب








لحظه ای که عکس می گیری فکر کن
هزار و یک شب در لوور صحرا
آرام بخواب مرد سیاهپوش
چند گام به سمت پختگی
نقطه تلاقی خیر و شر
نزدیک به نیم قرن از ظهور باب دیلن در عرصه شعر و موسیقی می گذرد. ترانه های او بارها و بارها دستمایه تعبیر و تفسیر واقع شده اند، اما این شاعر پیچیده در تاب سرنوشت همواره عزلت سکوت را ترجیح داده تا شخصیتش نیز بسان اشعارش ابهام و رمز و راز را باز بتاباند. از خسته دلی که نامش را از دیلن توماس، شاعر ایرلندی، وام گرفته جز این هم انتظار نمی رود. او برای یادآوری نیرویی فراتر از توان انسان ماشینی، عظمتی والاتر از درک ناقص انسان غره به قدرت، یادآوری خدا، عشق و بازهم خدا به انسان سرگشته و حیران امروزی از چنان ادبیات رمزآلودی بهره می گیرد که تنها و تنها از رهاورد شنیدن موسیقی او قابل درک است، نه از طریق خواندن اشعارش. زمانه عوض شده است حتی برای باب دیلن... 


پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
