حسین شریعتمداری گویا برای پرکردن سرمقاله امروز خود در کیهان بهانه ای جز این پیدا نکرده که به جنبش شبیخونی دیگر بزند. اما دستپاچگی و سطحی نگری همیشگی او این بار هم وی را به سوژه ای برای استهزا تبدیل کرده است. وی که متوجه فحوای کلام میرحسین و منظور او نشده، نیمی از ستون سرمقاله اش با عنوان " گویا تر از این " را به این مطلب اختصاص داده که اغتشاش گران برای حضور در خیابانها به این داده اشتباه آویخته اند که سالروز تولد موسوی هفتم مهرماه است، حال آنکه خود موسوی این موضوع را تکذیب کرده و گفته تولدش این روز نیست.
از شریعتمداری و اندیشه و مشی و اخلاق او چه می توان گفت و شنید؟ روزنامه ای که زمانی دانشگاه روزنامه نگاری ایران بود و مردم برای خریدنش صف می کشیدند، روزنامه ای که انتشارش وابسته به جیب ملت است، به غنیمت کدام دسته از آدمیان افتاده است؟ افسوس و صد افسوس.
به عکس بنگرید. عکسی است از خبرگزاری فارس، مربوط به حامیان ولایت در راهپيمايي روز قدس. پوستر، به گواه تصویر شاهکاری است از حزب موتلفه اسلامی که احوال عناصرش بر همگان معلوم است.
عمق فاجعه آنجاست که در می یابیم نگارنده شعار و طراح پوستر، برای کلمه ولایت، در زبان انگلیسی از کلمه Province به معنای استان( ولایت، به معنای تقسیم بندی جغرافیایی آن) استفاده کرده. در نهایت خواننده انگلیسی جمله را چیزی شبیه این تعبیر می کند: استان فقیه، رمز پیروزی
ايكاش آقايان كه پس از قلع و قمع ملت خودشان قصد مديريت جهاني را دارند، پيش از آن قدري راههاي برقراري ارتباط با دنيا را هم مي آموختند تا هنگام كوبيدن ميخشان در سرزمينهاي كفر حداقل بتوانند منظور خود را به دنيا بفهمانند.
دست سبزها با نشانه V به علامت " پیروزی " بیرون از ماشین هاست. وارد تونل ها که می شوند بوق و نوربالا هم به نمادهایشان اضافه می شود. تونل کندوان حرفهای بیشتری دارد. سرها از پنجره بیرون می زند و فریاد " یا حسین میرحسین " محکم می خورد به سقف دود گرفته تونل. آنها که شال و پارچه سبز نداشته اند، گشته اند و هر چیز سبزی را که در ماشین یافته اند بیرون داده اند. از دمپایی سبز بگیر تا خیار و هندوانه و در یک مورد بسیار نادر، کپسول پیک نیک!
به ازای هر ۱۵-۲۰ ماشین سبز، ۱ ماشین احمدی نژادی می بینی که شاخصه اول راکبانشان، علامت ۸ به نشانه " شکست نیروهای مقابل" است. یعنی با دست علامت ۷ را به سمت پایین نشان می دهند. بعضی شان پرچم سه رنگ ایران را مصادره کرده اند و بعضی سر بیرون می آورند و با ادبیاتی کاملا لمپنی دشنام هم به زبان می آورند. اغلب پراید و نیسان سوارند و قیافه هایی کاملا شناخته شده دارند. قیافه هایی که مخصوصا برای کتک خورده های راهپیمایی های اخیر موج سبز، آشنا هستند.
جاده چالوس این روزها به جنگ نمادها تبدیل شده و مردم را به سیاسی ترین مسافرت تفریحی عمرشان دعوت می کند.
۷ در برابر ۸
امید طبقه آزادیخواه و مترقی به دموکراسی و زیست بی دغدغه، در مقابل دفاع متوحشانه طبقه لمپن و چاله میدانی از شیوه زیست انگلی و چاپلوس محور.
خیلی از آنها که کورکورانه به انقلاب اسلامی ۵۷ پیوستند و رفتن شاه را مطالبه کردند، حالا هم بر این باورند که موج سبز پیروز می شود و بساط متحجران و لمپن ها و شارلاتان ها برچیده می شود. آیا می توان به تحلیل این نسل که ۳۰ سال پیش به غایت حزب اللهی و انقلابی بود و حالا سکولار، اعتماد کرد؟
قرار است چه کسی پاسخگوی جوانانی باشد که با جنگ و قحطی و فقر و حومه نشینی و کمیته و ثارالله و شلاق و تعزیرات و بسیج و گشت ارشاد بزرگ شدند و مثل موش آزمایشگاهی بازیچه دست حاکمان انقلابی شدند؟
عقده های فروخورده جوانان متولد دهه ۵۰ و ۶۰ که این چنین با حضور در مقابل گلوله، بساط امیدواری و دلخوشی نسل متحول سالخورده را فراهم آورده اند، چگونه جبران خواهد شد؟
قرار بود یک نسل از باشعورترین فرزندان این سرزمین قربانی شوند تا ایرانیان دریابند حکومت مذهبی پاسخگوی نیاز بشر امروزی نیست؟
از اینها که بگذریم، می توان باور کرد که جنگ نشانه ها به نفع سبزها پایان یابد؟
روز انتقام نزدیک است
سراغ اولی ها را اگر می خواهید بگیرید کافیست نیم نگاهی به دور و برتان بیاندازید. از سردبیرها و مدیر مسئول های باسمه ای هستند تا مدیران روابط عمومی ادارات و سازمانها و مدیران نهادها و نمایندگان مجلس و بروید بالاتر تا به عظمی ترین مقامهای حد تصورتان برسید. اینها خود دو دسته اند. فرماندهانشان خط شکنند و برای پولسازی حدی نمی شناسند و گوشت مردم به دندان می گیرند و چشم به روشنترین حقایق بسته اند. پیروانشان حکم مگسان دور مدفوع را دارند و وزوزکنان تلاش می کنند تمام محرومیت های دوران رعیتی خود و پدرانشان را در دوران مگسی امروزیشان جبران کنند. اینها این روزها در روزنامه ها در حد ناظر ارشد و سردبیر محتوایی و مانند آن مشغولند. خود را بهترین می دانند و از روزگارشان و پیشرفتهایی که یک شبه عایدشان شده سخت مغرورند. خانه های ۷۰ متریشان در اتابک و قلعه حصار به سرعت در حال تبدیل به آپارتمانهای شیک در بالا شهر تهران است و همگی از مزایای نگاه مثبت به کائنات سخن می گویند: هذا من فضل ربی.
گروه دوم هنوز وجدانی دارند و با تمام ناملایمات زندگی می سازند و غر هم می زنند، هرچند بی فایده. میرزا بنویس و مسافرکش و کارگر، زندگی اینها مشقت بار اما پاک است. کوتوله نیستند و برعکس اهل عقلانیت و خرد مبتنی بر اخلاقند، حتی اگر کارگری کنند.
سومی ها اصولا از مزایای هوش سرشار و سیستم های اجتماعی سالم در حکومت های سالم بهره می برند و بر تارک مایکرو سافت و امثال آن تکیه می زنند. خوشا به حالشان لابد!
تمام بدبختی ما اینجاست که آن گروه اول اهل حیله اند و مکر و ریا و اگر پاشنه در به سمت دیگری بچرخد، به همان سمت جدید می جهند. بنابراین هیچ گاه نمی توان امید به اضمحلالشان داشت. آنها مثل انرژی از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند و نابودی ندارند.
شما چند نفر از این کوتوله های پولساز را در اطراف و اکنافتان می شناسید؟ چند نفرشان در چشمان شما نگریسته اند و گفته اند در ناآرامی های اخیر هیچ نیروی امنیتی به مردم آتش نگشود و کسی را نزد و نکشت؟ آن لحظه چه احساسی داشتید؟
مدنیون اهل آرا و اندیشه اند. فکر می کنند و دنیا دیده اند. صلح و آرامش و آزادی می خواهند. سیرت و صورت زیبا را با هم دارند.
بربریون اهل تحجر و توحشند. سلطه گرا و تنگ نظر و کوته فکرند. جار و جنجال می خواهند و حیاتشان در گرو همین بلواهاست. نه سیرت زیبا دارند و نه صورت زیبا.
آن اولی ها رئوفند و مهربان. آزارشان به جنبنده ای نمی رسد. توان آزار ندارند.
دومی ها سنگ دلند و ضحاک صفت. به آسانی قلب می درند و جگر می خورند.
خدایا. اگر هستی که انگار نیستی، بگو آن خوبان چگونه بر این بدان فائق توانند شد؟ اگر جهانت را از این رو خلق کردی که خون خوبان به دست بدان ریخته شود، لعنت جاودان بر این خلقتت.
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید مظلوم
بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال 1388 که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز 18 تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.
بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!.
صبح جمعه 2/5/1388 به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.
به آقای روح الامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را اینگونه برایم تشریح کرد: بر اساس اطلاعات دریافتی این دوروزه، محسن را در روز پنج شنبه 18 تیرماه، افراد لباس شخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه 19 تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می نمایند. سپس این آیه قرآن را قرائت کرد:
و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء – آیه 100).
و ادامه داد، ًمن از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هرکدام از خود سلب مسؤلیت می کردند. دو هفته را اینگونه سپری کردم، به هرکجا سر می زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبرو می شدم. تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر 4 میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد. از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت، شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی دهد. او به من گفت به شما تسلیت عرض می کنم. من فکر کردم که می خواهد بلوف بزند و مرا بترساند، بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم را می دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای 40 درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند. آنها، پس از یک هفته، ما را در جریان قتل فرزندم، قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم. ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمی دادند و بهانه می آوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود، من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد. بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.
مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.
آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آنرا به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می-خواستیم؟ من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آنقدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده می ترسد؟
دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، می گفت: به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.
او می گفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را می¬گیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانواده¬ها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند نه این که در بلاتکلیفی بسر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشت شدگان حفظ می¬شود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و مـــن قتـــل مظـــلوماً فقـــد جعــلنا لولیــه سلــطانا
(اسراء - 33) .
البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او می گفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رئیس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بوده ام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه 222 که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم، تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر می رفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود. آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم می گفت: یکی بخر 2 تا ببر.
در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنـا لله و إنـا إلیه راجــعون.
حسین علائی
جمعه، دوم مردادماه
سال ۱۳۸۸
پی نوشت میرزا: ظاهرا مودت و دوستی آقای علایی با آقای روح الامین پدر آنقدر پر رنگ بوده که ایشان را به کتابت چنین نامه ای واداشته است. اما ایشان باید در نظر داشته باشند که در حافظه تاریخی ایرانیان نام حسین علایی با سرکوبهای خونین ۱۸ تیر ۱۳۷۸ گره خورده و به این زودیها هم پاک نخواهد شد. ملت می دانند که چنین نامه نگاریهایی به معنای تبرئه و برائت کاتب از رفتارهای سرکوبگرانه حکومت نیست.
این گفته ها را می توان به شام غریبان هرگونه مذاکره ای تعبیر کرد که مخصوصا اوباما با مماشات و ملاحظه در خصوص وقایع اخیر، چشم به آن دوخته بود. پیامد این شام غریبان هم برای همه ایرانیان به وضوح روشن است. دور جدیدی از تحریم های سیاسی و اقتصادی در راه خواهد بود تا مثل قطعنامه قبلی، ۲۰۰ هزار نفر را در عرض دو، سه ماه بیکار کند و در ابعاد خطرناکتر، محصول استراتژیکی مانند بنزین را زیر تحریم فرو ببرد. غایت خطر، آن است که عربستان سعودی تامین نفت صادراتی ایران را تضمین کند و غرب نفت ایران را نخرد. نا آرامی ها به جنوب شهر و طبقات فقیر خواهد کشید. اینجاست که نیروهای امنیتی از مردم خشمگین در خیابانها رفتاری متفاوت از طبقات متوسطی خواهند دید که تا به امروز اعتراضاتشان را ابراز می داشتند.
آیا این بلوا و نا آرامی مردم را به مطالباتشان می رساند یا آنها را قربانیان اصلی تحریم و تلاشی اقتصادی بدل خواهد کرد؟ باید صبر کرد و دید.
قلم نيوز-شنبه 13 تیر 1388- گزارش تفصیلی کمیته صیانت از آرای میرحسین موسوی ارائه شد.
تبلیغات غیرقانونی با استفاده از منابع و امکانات دولتی و عمومی
1- به موجب ماده (68) قانون انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران: «انجام هر گونه فعالیت تبلیغاتی از تاریخ اعلام رسمی اسامی نامزدها له یا علیه نامزدهای ریاست جمهوری از میز خطابه نماز جمعه و یا هر وسیله دیگری که جنبه رسمی و دولتی دارد و فعالیت کارمندان در ساعات اداری و همچنین استفاده از وسایل و سایر امکانات وزارتخانهها و ادارات، شرکتهای دولتی و موسسات وابسته به دولت و نهادها و مؤسساتی که از بودجه عمومی (به هر مقدار) استفاده میکنند و همچنین در اختیار گذاشتن وسایل و امکانات مزبور ممنوع بوده و مرتکب، مجرم شناخته میشود.» همچنین" ادارات و سازمانها و ارگانهای دولتی و نهادها و اعضای آنها با ذکر سمت خود حق ندارند له و علیه هیچ یک از نامزدهای انتخاباتی اعلامیه، اطلاعیه و پلاکارد بدهند" ...
ادامه مطلب
برای دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
شمس لنگرودی- اول تیر ۸۸
برداشت: وبلاگ خبرنگار گیلانی
گفت و گو با یکی از چماقداران لباس شخصی
جلال کیهان منش- روز آنلاين- چهارشنبه 3تير 88
صبح شنبه 23 خرداد ماه، در حالیکه تهران همچنان روز پر التهابی را پیش رو داشت، چهره افراد لباس شخصی که با چماق هایی یکدست به ضرب و شتم مردم می پردازند پررنگ تر شد. این افراد اغلب به طور روزمرد استخدام شده اند و آن طور که یکی از آنان می گوید "به روزمزدان ایرانی روزانه 200 هزارتومان و به غیرایرانی ها تا چند برابر این مقدار" در روز پرداخت می شود. چماقداری که خبرنگار روز با وی صحبت کرده همچنین گفته است:ما درآسایشگاه هستیم اما غیرایرانی ها در هتل اقامت دارند.
این گفت و گوی ویژه در پی می آید.
از چهار روز پس از اعلام نتایج انتخابات، نیروهایی لباس شخصی اما با کلاه کاسکت نیروهای ضد شورش در خیابان ها پدیدار شده اند که لهجه آنها آشنا نیست. برخی از شاهدان عینی می گویند:این چماقدارها یک چیزهایی می گویند که ما نمی فهمیم. بعضی هم به طور مشخص خبر از آن می دهند که در برابر خود چماق به دستانی را دیده اند که زبان شان عربی بوده است. دیروز در یک ساندویچ فروشی فرصتی دست داد تا با یکی از این لباس شخصی ها صحبت کنم.
من داخل مغازه بودم که او وارد شد. از مغازه داریک نوشیدنی خنک خواست؛آن هم در حالیکه چماقش را به همراه داشت. سر صحبت با وی را باز کردم.
سلام برادر خسته نباشی
خدا عمرت دهد. التماس دعا (او که در چشمانش دلهره نهفته است، لهجه غلیظی دارد)
اهل کجا هستی؟
تربت
تربت؟
تربت جام.
چند سال داری؟
36 سال
زن و بچه هم داری حتما؟
نی. زن و بچه خرج دارد. من بیکارم.
بیکار؟ مگر تو بسیجی نیستی؟ حقوق نمی گیری از سپاه؟
نی. بسیجی نیستم که. بیکارم.
ولی الان که سرکاری؛ نه؟
ها!
چوبدستی چرا دستت گرفتی؟
ما را آورده اند اینجا تا منافقین را بزنیم. این چوبدستی را هم برای همین به ما داده اند.
چه کسی داده؟
حاجی. گفته جوری بزن که دیگر بلند نشود. اینها خائن هستند.
خودت چه فکر می کنی؟
من به این کارها کاری ندارم؛ پولم را می گیرم.
پول کتک زدن می گیری. حال هم می کنی.
ها! آنها پول داده اند تا بزنم. توباشی نمی زنی؟
حالا چقدر می دهند؟
روزی 200 تومان. [خنده ای می آید توی چشم هایش]200 هزار تومان
خیلی زیاد است. با این پول می خواهی چه کار کنی؟
می روم زن می گیرم. دو تا هم بخواهم می دهند وقتی اینقدر پول داشته باشم. می دانی چقدر می شود؟ دو میلیون. حالا شاید دیگر نروم تربت. شاید همینجا بمانم. حاجی می گفت باز هم تظاهرات می شود؛ به ما کار می دهند.
چند روز است آمده ای تهران؟
3 روز. 7 روز دیگر قرارست بمانیم.
کسان دیگری که با تو هستند از کجا آمده اند؟
همه را نمی شناسم اما در آسایشگاه ما از مازندران، اراک و خوزستان هم آدم هستند. از تربت حیدریه و خواف هم هستند. [نوشیدنی اش را خورده است. در خواست یک نخ سیگار می کند. می دهم. آتش می زند. در حال دود کردن سیگار به حرف زدن ادامه می دهیم. ]
عرب هم هست بین تان. نه؟
آره؛ ولی من شنیدم آنها را به هتل برده اند. می گویند از لبنان آمده اند. دیشب که به ما شام تن ماهی دادند، بچه ها می گفتند به عرب ها غذای خوب می دهند.
آسایشگاه شما کجاست؟
نمی دانم. تهران را بلد نیستم. اما دور است. اینطرفی می رویم تا می رسیم به آسایشگاه. ( او شرق تهران را نشان می دهد).
تا حالا تهران آمده بودی؟
نه ؛اولین باراست.
نماز هم می خوانی؟
بله. اما اینجا می گویند وقتی در ماموریت هستی دستشویی هم نباید بروی.
ناراحت نمی شوی مردم را می زنی؟
مردم؟ حاجی می گوید کسانی که شعار می دهند منافق هستند. من حرف او را قبول دارم. او حاجی است. می دانی حاجی دروغ نمی گوید. [در این موقع مرد هیکلمند و چاقی وارد مغازه می شود. با اخم به دور وبر نگاه می کند و چشمش به آن جوان می افتد. ]
می گوید: اینجا چه می کنی؟ با کی حرف می زدی؟
مرد جواب می دهد: هیچی؛ آمده بودم کانادا بخرم.
برو سر پست خودت. یا الله.
مرد چماقش را بر می دارد و می رود. نوشابه خنک خورده و حالش جا آمده. هفت روز دیگر که برسد، باز برای او کار خواهد بود؟
او وابسته به گروهكهاي تروريست يا عوامل استكبار جهاني نبود.
او هرگز سنگي را به سمت سربازان جان بر كف مقام عظماي ولايت نشانه نرفته بود.
او پايه هاي ولايت مطلقه فقيه را هم نلرزانده بود.
فقط آمده بود تا در سايه هيجانات همان انتخابات كذايي كه مقام عظماي ولايت ناشي از شور و شعور ملت دانسته بود، وجود پاكش را اثبات كند.
اما پاسخش چه بود؟ گلوله اي داغ كه بر قلبش نشست.
او هرگز نمرده است. شهيدان اين كودتاي شوم محكوم به فنا هميشه نزد ايرانيان زنده اند.
اين لقمه از گلوي دژخيمان ضحاك نشان تاريخ پايين نخواهد رفت.
۲- نظام جمهوری اسلامی طی ۳۰ سال چنان تقدس کاذبی به خود بخشیده که ادبیات مهره های همین نظام را در قالبی محدود، با محدوده واژگان و کلمات مقدس نما جا داده است. منبرها و تریبونها همواره جایی بوده برای مقدس نشان دادن همه چیز. تمام خطابه ها و نطق ها با الگویی تکراری و کلیشه ای آغاز و تمام شده اند:
بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم عجل لولیک الفرج، مردم شریف و همیشه در صحنه ایران سرفراز در رویارویی با استکبار جهانی...
می بینید؟ این واژه ها دیگر به جوک و فکاهی تبدیل شده اند و نزد مردم ماهیتی معلوم الحال دارند. همان تعارف و شیرین زبانی و بار معنایی تحمیلی. حال که آقایان به طرز غریبی در مناظرات، از آسمان و عرش و درگاه الهی به روی زمین پا گذاشته اند و قرار است با اعداد و ارقام اقتصادی از زندگی دنیوی سخن بگویند، واژه کم آورده اند. انگار در ادبیات و زبان فارسی اصلا کلماتی برای زندگی دنیوی وجود خارجی ندارند.
۳- ضعف و کم کاری رسانه ها باز هم آشکار شد. رسانه ها به رسالت واقعی خود یعنی تن دادن به تلاشی انسانی برای کشف نسبی واقعیت، هیچ خدمتی نکرده اند. هر چه بوده، جوسازی، هوچی گری و تخریب حریف بوده. مردم غایبان اصلی این عرصه اند. سولات بعد از تمام این مناظرات عجیب تازه مشخص شده:
چرا وقتی احمدی نژاد در دفاع از اتهام " برداشت غیر قانونی از بودجه شهرداری-۳۰۰میلیارد تومان- برای فعالیت انتخاباتی دوره نهم" می گوید اگر می توانید ثابت کنید، هیچ کس مدرکی ژورنالیستی ارائه نمی دهد؟
چرا وقتی احمدی نژاد از تبدیل خانه ۱۰۰ متری کروبی به خانه ای چند صد متری در شمال تهران می گوید، روزنامه اعتماد ملی خفقان می گیرد؟
چرا وقتی کروبی می گوید چاوز صدام را محکم تر از احمدی نژاد به آغوش می گرفت، روزنامه های کیهان و ایران و وطن امروز خفقان مرگ می گیرند؟
در همه جای دنیا رسانه ها به قدرت وابسته اند. در ایران رسانه ها در مالکیت مادی و معنوی قدرت قرار دارند. این همان رسالت نیم بند تعریف شده برای رسانه ها را هم به فضاحت می کشد: تلاش انسانی برای کشف نسبی واقعیت. در ایران اسلامی خبری از همان نسبیت نیم بند هم نیست. چون هم قانونی از روزنامه نگار حمایت نمی کند و هم آن تقدس تصنعی و زجرآور ادبیان نظام مانع از نقد است. اما آیا هیچ تقصیری متوجه ژورنالسیت ها نیست؟ بزرگان روزنامه نگاری ایران که هنوز مشغول به کارند و خیال بازنشستگی هم ندارند، در کارنامه خود چه نشانی از جسارت و تهور دارند؟ بهنود، فرقانی، شکرخواه، نمکدوست، محسنیان راد، صدیقی، قاضی زاده، و اصلا همان معتمد نژاد بزرگ، همگی مدعی اند و شاگرد پرورش می دهند. هر یک منصبی در روزنامه ای دارند و چند میلیونی حقوق می گیرند. در کارنامه آنها کدام گزارش افشاگرانه، جریان ساز و سرنوشت سازی دیده اید که تاریخ مطبوعات ایران را تکان داده باشد؟
در همین گیر و دار، ما روزنامه نگاران ایرانی که متاسفانه اغلب، خود را علامه، فرهیخته، عالم و فرزانه می پنداریم، بد نیست لحظه ای هم با وجدان خود خلوت کنیم. البته که پشتوانه قانونی نداریم و از خطر مصون نیستیم، اما دست بردن در دهان شیر و جنگ با اختاپوس قدرت، جوهره این شغل است. یا اهلش هستیم یا نیستیم. اگر نیستیم، بهتر است جنگل و چوب را با اراجیف و انشاهای متعفن مان تبدیل به کاغذ باطله نکنیم.
دوستان تحریمی به شکل غریبی خشمگینند. . دوستان تحریمی می گویند مچبند سبز نماد پوپولیسم مذهبی است. دوستان تحریمی عهد بسته اند برای نشان دادن خشم خود به دیکتاتوری و خفقان، انزوا پیشه کنند و تا زمان ظاهر شدن دموکراسی صد درصد خالص آفتابی نشوند. دوستان تحریمی نمی دانند که..
مچبندهای سبز، نه نشانه امید جوانان به معجزه سید مردی نوخاسته، که نماد همدلی و غلیان همان جریان سرکوب شده ۱۸ تیر ۷۸ است. امید به گام نهادن در مسیری است که نه امروز و فردایش، که سالها پس از آن هنوز با سرکوب و خفقان مواجه خواهد بود اما آغاز همدلی دوباره برای رسیدن به آزادی است، نه با سیدها و شیخ ها، که با همان جوانان مچبند بسته. فرصتی است برای مطالبه. مطالبه فضای تنفس. فضای بودن. فضای خواستن.
به لحاظ جنس مطالبات، تحريمي ها تعارض و تضادي با آنان كه به موج سبز پيوسته اند، ندارند. هر دو گروه جواناني هستند كه از خفقان مذهبي، سركوب جنسي، تعرض به حقوق بشر و اقتدارگرايي به ستوه آمده اند و در يك كلام جوياي آزادي اند. زياده خواه نيستند. مي خواهند مثل همه دنيا زندگي كنند. گاو پيشاني سفيد نباشند. خلاف جهت رود شنا نكنند. مي خواهند از بافت نكبت بار خاورميانه بيرون بجهند و به دنياي توسعه يافته ملحق شوند. مي خواهند منافع ملي كشور را تامين شده بيابند، منافعي كه گاه بايد به خاطرش سكوت كرد، گاه بايد جنگيد، گاه بايد مدارا كرد، نه آنكه چشمها را بست و ليچار بار دنيا كرد.
اينان همه در يك گروه مي گنجند. در مقابل، مذهبيون، حكومتيان سيرناشدني، خرافه پرستان، و متحجران قرار دارند. تقابل همين دو گروه است كه فضاي ايران را چنين ملتهب كرده. گروه دوم، دنيا نديده اند. داشته هايشان را بهترين مي پندارند. هر آنكه را كه برادري اش ثابت نشده باشد خائن، مرتد و سزاوار سخت ترين مجازات ها مي دانند. خطرناكند. جنتي را به خاطر داريد كه در نماز جمعه اي گفت وظيفه ما اين است كه اينان را به زور چماق هم كه شده راهي بهشت كنيم؟ اينان خود را قيم مردم مي دانند. سالها محروميت و فقر ناشي از توسعه نيافتگي روستاها ( ماواي اكثريت شان) را مي خواهند با ثروت بيشمار نفتي كه به چنگشان افتاده، جبران كنند و عجبا كه سير هم نمي شوند.
گروه اول، اما، بي آنكه دلي به خود بسوزانند و چاره اي بيانديشند و همدل شوند، به جان هم افتاده اند. يكي در مدح تحريم مي گويد و ديگري در باب مشاركت. آن طرف، متحجران سوداگر از اين دعوا حظ مي برند و تجارت مي كنند.
تقابل جوانان و به غنیمت بردگان انقلاب، سیاسی نیست. مذهبی است. جوانان سکولارند و انقلاب خوردگان، مذهبی. همه اهالي گروه اول مي دانند كه موسوي، خاتمي، كروبي، كرباسچي و امثالهم نمي توانند و نمي خواهند آنها را به سرحد مطالباتشان برسانند. تحريمي ها همين جا از دوستانشان جدا مي شوند. اما...
اما شكي نيست كه آزادي متاعي پربهاست و آسان به چنگ نمي آيد. اين جنگ مذهبي را اگر كه نتوان سياسي كرد، هيچ راهي براي حصول نتيجه باقي نمي ماند. در سياست است كه همان جوانان گروه اول مي توانند آرام آرام كرسي و تريبوني براي حرف زدن پيدا كنند. افكارشان را به سردمداران مذهبي اصلاحات بفهمانند. خلاقيت و نبوغشان را به رخ بكشند و صاحب منصب شوند. نسلهاي بعدي را تربيت كنند و اميد به روزگاري داشته باشند كه ايران به دور از جبر ايدئولوژي مذهبي، با دنيا آشتي كند. اين اتفاق يك شبه نمي افتد. نيازمند صبوري است. همان صبوري كه از عهده و توان روشنفكران ايران از مشروطيت تا كنون خارج بوده.
تحريمي هاي عزيز. بسياري از شما را مي شناسم. دوست داشتني ترين آشنايانم بوده ايد و هستيد. اگر مي دانستيد كه رفتار سياستمدارانه نتايج روشنتري از بينش سياه و سفيد دارد، چنين نمي كرديد. ملاك رفتار و گفتار شما همواره وجدان، انسانيت و نجابت بوده است. براي آن كه به اين بينش شما احترام بگذارند بايد سياست داشته باشيد. بايد در حكومت رخنه كنيد و صدايتان را به گوش همكيشان خود برسانيد. وگرنه همان بر شما و ما مي رود كه بر اجدادمان رفته و بر فرزندانمان هم خواهد رفت.
در همین رابطه بخوانید:
عمیقاً «ضدانقلاب» باشید و رأی بدهید! حسین قاضیان
رو موهیون به خاطر رسوایی مالی خود را از یک پرتگاه کوهستانی به پایین پرت کرد. پیش از این هم خبرهای پراکنده ای در خصوص خودکشی مقامات دولتی ژاپن منتشر شده است. خودکشی در فرهنگهای مشترک جنوب شرق آسیا، به ویژه نزد چشم بادامی ها اگر به خاطر ادعای حیثیت یا پاسخگویی به افکار عمومی باشد، پسندیده و ستودنی است و قرار هم نیست که چنین واکنشی برای دیگران درس آموز باشد. اما آن فضایی که باعث می شود یک مقام دولتی برای ابراز شرمندگی و پوزش در برابر جامعه چنین حکم سنگین و دلخراشی را در محکمه وجدان خود صادر و اجرا کند، حتما درسهایی برای آموختن دارد.
گستره اقتصاد و سیاست و فرهنگ و حتا ورزش ما از فساد و چپاول رد و نشانهای زیادی دارد. این نشانه ها آنقدر هستند که هر دولتمرد محتاج رای مردم، به وقت تبلیغ خود، از آنها سخن می گوید و البته که هرگز نام و آماری هم به زبان نمی آورد. مافیا تمام آن چیزی است که مردم ایران از فساد اقتصادی شنیده اند و عجبا که ماهیت این مافیا اصلا کشف شدنی نیست. مردم هیچگاه به طور جدی افشای نام مفسدین را در مطالبات خود نگنجانده اند و گاه، خود برای امرار معاش در مسیر همان رفتار ناپاکی قدم گذاشته اند که در محیط پیرامونی خود از دولتیان الگو گرفته اند.
هرگز نمی توان شعار اصلاح الگوی مصرف را در فرهنگ و رفتار مردم تزریق کرد، وقتی هر سفر و لشگر کشی گویندگان نخستین این شعارها هزینه های میلیاردی دارد. هرگز نمی توان الگوی مصرف کالاهایی را اصلاح کرد که از مسیر اقتصاد رانتی و دولتی و به شیوه ای کاملا انحصاری، نابخردانه و ولنگارانه به کشور وارد شده است. پس هرگز هم نمی توان از رسانه های دولتی و وابسته به قدرت انتظار داشت که قدرتهای مفسد را افشا و به پریدن از پرتگاه متقاعد کنند. ولی می توان از روزنامه نگاران مستقل انتظار داشت که چرایی اقدامی نظیر رئیس جمهور سابق کره جنوبی را تحلیل و به زبانی ساده این پیام را به مردم منتقل کنند که فشردن حلقوم مفسدین دولتی یک حق مسلم و کتمان نشدنی است.
با گذشت چند روز از سیل در شهر قم، تاکنون نه تنها آمار صحیحی از میزان قربانیان سیل منتشر نشده، بلکه هیچ یک از مسئولان این شهر که به دلیل عدم آمادگی، مسافرت نوروزی به خارج از کشور و ناهماهنگی در پیشبینی سیل، در میلیاردها تومان خسارت مالی و مرگ تعدادی از شهروندان مقصر بودهاند، تاکنون توبیخ هم نشدهاند.
این فیلم را حتما ببینید: سیل قم
امروز اما، به گمانم این رویای ساده انگارانه رنگ باخته است. تو گویی برای بیداری از این خواب، ظهور و بروز اتفاقی به نام احمدی نژاد، لازم بود. ایرانیان در چهار سال گذشته با خون و گوشت خود لمس کردند که گرمی یک شبه با مویز و سردی لحظه ای با غوره، چه تبعات ویرانگری می تواند داشته باشد. برای ملت ایران تعداد رسانه های مستقل و آزاد و مانند اینها هرگز ملاک و معیار تشخیص روزگار نبوده است، که اگر بود، از هر ۱۰۰ ایرانی دست کم ۱۰ نفر می بایست نام یک روزنامه نگار یا نویسنده یا فعال جنبش های مدنی را می دانست.
ایرانیان اما هر گاه که دیدند نان و آبشان دیگر به ارزانی سابق نیست و خانه های یک طبقه شان به سختی دوطبقه می شود،و بدتر از همه لحاف و تشکی که کنار میز و صندلی اداره پهن کرده اند هر لحظه در آستانه جمع شدن و تحویل به یک خوش خواب دیگر از جماعتی دیگر قرار گرفته، به این نتیجه رسیدند که روزگار خوبی را نمی گذرانند.
وقتی می گویم ایرانیان، منظورم همان اکثریت قشر متوسطی است که یک شبه خاتمی را با آرای بیست میلیونی رییس جمهور می کند و به همان سرعت هم ناگهان قهر می کند و می گذارد هر آنچه ذره ذره و به دشواری به دست آمده، در چشم به هم زدنی دود شود و به هوا برود.
این اکثریت "یک لحظه عاشق و دمی بعد فارغ" چند ماه دیگر چه آشی را برای خودش خواهد پخت؟ فکر می کنم طعم این آش هر چه باشد، به تلخی و شوری آش چهار سال پیش نخواهد بود.
سه شنبه 14 اسفند برای تهیه گزارش از دومین همایش ملی مهندسی ایمنی و مدیریت HSE ( ایمنی، بهداشت، محیط زیست ) ساعت 8 صبح به دانشگاه صنعتی شریف رفتم. قرار بود مراسم افتتاحیه ساعت 9 شروع شود اما به دلیل بروز مشکل در شبکه برق خیابان آزادی ( به گفته دبیر همایش یکی از جعبه های برق را شب قبل دزدیده بودند ) مراسم ساعت 10 و سی دقیقه آغاز شد. این معطلی 1 ساعت و نیمه اعصاب همه را بهم ریخته بود. تا جایی که دکتر رشتچیان دبیر همایش مقدمه سخنرانی خود را به این مساله اختصاص داد و با هیجان ناشی از خشم و شرم گفت: من نه در پی عذرخواهی که مستحق مجازاتم. اگر چه از یک سال پیش مو به مو تمام مقدمات برپایی این همایش را پیگیری کردم اما باز هم امروز به چنین مشکلی برخوردم...
حضار تحت تاثیر خضوع و صراحت دکتر رشتچیان کف زدند...
بعد اشاره کرد: چرا وقتی برای برپایی چنین همایشی باید یک سال دنبال شرکتهای دولتی بدویم که مثلا 500 هزار تومان اسپانسر شوند اما شرکتهای خارجی با همان تماس اول قبول کردند...؟
سپس نوبت معاون وزیر نفت شد که چنین آغاز کند: دکتر رشتچیان می خواست خشم ناشی از مشکل برق را سر یکی خالی کند و کی بهتر از ما...؟
ساعتی بعد نوبت به سخنرانی نماینده شرکت Stat Hydroرسید. مهندس نروژی با یک ساک بزرگ مشکی خود را به تریبون رساند و با تومانینه خاصی منتظر ماند تا دو مسئول امور صدا و تصویر، لپ تاپ او را به پروژکتور متصل کنند. بعد گلویی صاف کرد و به انگلیسی گفت: دوستان ابتدای صحبتهای خود را به مشکل برق اختصاص دادند. اجازه بدهید من هم همین کار را بکنم. تواضع دکتر رشتچیان ستودنی است اما... خب، می دانید...
نروژی در این لحظه دست برد داخل همان ساک بزرگی که به زحمت آورده بود روی سن. چراغ قوه بزرگی در آورد و گفت: من حتا پیش بینی قطعی برق را هم کرده بودم. ولی با خود گفتم این همایش حتا بدون برق، با چراغ قوه هم که شده باید برگزار شود...
جمعیت گیج و منگ، لحظه ای سکوت کرد، آنگاه صدای دست بالا گرفت.
به این داستان واقعی دو فاکتور مستقل اما مرتبط را هم اضافه کنید:
n نروژ تنها کشور نفتخیزی است که دست به نفتش نزده و میدان های جهانی نفت را تنها با تکنولوژی و دانش نفتی تسخیر کرده است. تمام میادین نفتی دنیا، سرتاسر خلیج فارس، به هر جا که نگاه کنید مهندس نروژی می بینید.
n 98 درصد انرژی نروژ از باد تامین می شود! آنها سوخت فسیلی نمی سوزانند. دولت نروژ هم به صراحت اعلام کرده هیچ نیازی به انرژی هسته ای و نیروگاه و این حرفها ندارد. آنها از باد انرژی می گیرند.

سال هاست
نان خشکی ها
از محلهی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید،
همه چیز... همه چیز گران شده است
قند، چای، نان، چراغ، چه کنم، زهرمار ...
همه چیز گران شده است.
و من هر شب آرزو می کنم 
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است.
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند:
خشت، کوره، آجر
سنگ، بیجه، محمد!
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همهی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم.
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم
اینجا
ما هر چه داشته فروختهایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیادههای پاک دشتِ ورامینام
از پیادههای پاک دشتِ بَم، بامیان، کرج، کوفه، آسیا!
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمدهایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفیست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند.
سید علی صالحی
از مجموعه شعر «یوماآنادا ، فاخته باید بخواند ، مهم نیست که نصف شب است.»
عکسها: هادی مختاریان
برداشت از : www.hadipix.com
توضیح: نوشته مسعود بهنود در آستانه سالگرد انقلاب خواندنی بود. از همین رو پست جدید این وبلاگ بی کم و کاست به مطلب ایشان اختصاص یافت.
با گذشت سی سال از چاپ مقاله رشیدی مطلق که به نوشته آنتونی پارسونز فتیله انقلاب را آتش زد، سالی آغاز می شود که هر روزش یادآور حوادثی است که سی سال قبل رخ داد و سرانجام به 22 بهمن سال 57 رسید. بار دیگر آن بحث کهن شده آغاز می شود که مقصر که بود. یا لعنت به روشنفکران. و آن سئوال مقدر که چرا به اصلاحات تن ندادید و انقلاب را ممکن کردید.
در دو سوی 22 بهمن، حکومت پادشاهی و هم حکومت اسلامی، اگر هیچ شباهت دیگر نداشته باشند در این نکات شبیه به هم اند که به يک اندازه از "روشنفکر" نفرت داشته و دارند. هر دو هواداران آزادی را علت ناکامی های کشور می دانند. از نظر دو نهادهای حقوق بشری جهان آلت دست قدرت های جهان اند. هر دو حکومت خود را در حال مبارزه با قدرت های جهانی می دیدند و می بینند و به همين دليل توقع دارند کسی از آزادی دم نزند. با خارجی ها هیچ رفت و آمد نکند. هیچ کاری نکند که فرنگی از وی تحسین کند.
برخی از اعضای نسل جدید گمان دارند همه اين ها از جمله خصلت های دوران فعلی است و تصور می کنند در حکومت مدرن پادشاهی این ها معمول نبود. ولی چنین نیست. از قضا آن چه کار اهل تاریخ را دشوار می کند همین است که هواداران جمهوری اسلامی، همه عیب های جهان را در حکومت پادشاهی سراغ می کنند اما از حال خود هیچ خبر ندارند. هواداران پادشاهی هم همه نقدها را به جمهوری اسلامی دارند اما در قامت پادشاهی هیچ خطائی نمی بینند. حقیقت هیچ کدام از این ها نیست...
ادامه مطلب
اگر چه معتقدم این روزها مردم ایران از دورترین فاصله ممکن با اهل قلم، سخت به کاسبی و نزاع بر سر بقا مشغولند و حاضرند برای زنده ماندن از روی جنازه یکدیگر گذر کنند، ولی بی انصافی است اگر تدبیر جسورانه یک همکار را کم اهمیت بخوانم و از آن به سادگی عبور کنم. مسیح علی نژاد، روزنامه نگار جوانی که از همان ابتدای حضورش در عرصه روزنامه نشان داد جسارت کافی برای رویارویی با لشگر تاریکی را دارد، مسابقه ای راه انداخته به نام " یاد قلم "، بلکه نهیبی برپیکر خواب آلود همکارانش وارد آورد که گاه خاموشی و عزلت نیست. البته که بی ثباتی شغلی، استثمار بیرحمانه کارفرماها، فقر و از همه بالاتر خفقان و سانسور گلوی همه را می فشارد، ولی نباید از یاد برد که ما هم سهمی از ایران داریم و مسئولیت حفظ این آب و خاک و سپردنش بر دستان فرزندانمان را نمی توانیم کتمان کنیم. اژدهای جبر و بیداد در آسمان پاک سرزمین مهرگان جولان می دهد اما دیده ایم که هر از گاهی خون سیاهش بر صخره های البرز مانده، و هر موجودی که مجروح شود، به یقین قابلیت مردن هم دارد. قلم ها را برداریم. گاه خاموشی نیست.
محورهای مسابقه:
- انتخابات مجلس هشتم و اما و اگرهای حضور و مشارکت در آن
- فراز و فرودهای حقوق شهروندی در ایران
- ایران و حقوق بشر
- سیاست خارجی ایران در دولت نهم
- معضلات اجتماعی جامعه امروز ایران
- ایران و آمریکا: تقابل یا تعامل؟
- بخش آزاد:
در بخش آزاد٬ شرکت کنندگان میتوانند هر موضوعی را که مرتبط با ایران باشد انتخاب نمایند. انتخاب سوژه بکر و جالب نیز توجه میتواند یکی از ملاکهای تعیین برنده این مسابقه باشد.
شرایط شرکت در مسابقه:
همه جوانان روزنامه نگار٬ وبلاگ نویس و علاقه مندان به حوزه خبرنگاری و نویسندگی میتوانند در این مسابقه شرکت کنند. ارسال مقالاتی که در شش ماه گذشته در نشریه و یا وبلاگی منتشر شده باشد بلامانع است.
علاقمندان میتوانند مطالب خود را در هشتصد تا هزار کلمه تهیه و از اول تا سی ام بهمن ماه سال جاری به ایمیل زیر ارسال نمایند:
masih_pooyan@yahoo.com
در این که تنها مرهم زخمهای بیداد و ظلم در ایران، روند اصلاحات است، هیچ شکی نیست. قاطبه اهل
فکر بر این باورند که اتفاقی مثل انقلاب در زمانه فعلی نه شدنی و نه منطقی است. بنابراین برای ترمیم جهالت، ارتقای فرهنگ، زدودن ریشه های دیکتاتوری در قانون و فاصله گیری از تبعیض ها و ناملایمات مندرج در شرع و فقه، هیچ راهی به جز اصلاحات بلند مدت به صلاح مردم نیست. ولی آنچه در این میان مطرح است این که مدعیان اصلاحات در ایران، به راستی همان می کنند که می گویند؟ اصلا چه کسی می تواند مشروعیت آنان را و صدق و راستی گفتارشان را به اثبات برساند؟
از یک سو با عده ای - خود روشنفکر خوانده - طرفیم که در لاک حزب و تشکل، دم از اصلاحات می زنند و به تنها چیزی که نمی اندیشند آینده و سعادت ایران است.آنان خودروهای مجلل سوار می شوند، کمتر از جردن و زعفرانیه را به سکونت نمی گزینند و معتقدند که ستادهای انتخاباتی شان نباید از میدان هفت تیر تهران پایین تر رود، چرا که قشر کارگر و فقیر توان فهم اندیشه ها و نظریات آنان را ندارد. از این جماعت، کرباسچی مثال زدنی است که تا زمانی که منابع سرشار شهرداری تهران را در دست داشت گل می کاشت اما زمانی که پول یا مفتی در کار نبود خار هم نکاشت.( اشاره به مدیریت حجره ای او در حزب و روزنامه کارگزاران). صبح شازده احتجاب اصفهانی، اگر سری به زمین اسبدوانی اش در تهرانپارس نزند، شب نمی شود. از ماکسیمای سفیدش پیاده نمی شود مگر آنکه به پیشوازش دویده باشند و در را برایش باز کرده باشند. از این الهه های کبر و غرور در جماعت اصلاح طلبان کم نیست. جالب آن که کارگزاران- متکبرترین اصلاح طلبان - مدعی حمایت از اقتصاد آزاد-Free Market – لیبرال دموکراسی، خصوصی سازی اقتصاد، و مانند اینها هستند و در دو سال گذشته دایم بر دولت تاخته اند. اما تنها آنکه چند صباحی بین آنها آمد و شد داشته می داند که حتی دو نفرشان با یکدیگر منطبق نیستند و نیم متر آنطرف تر از نوک دماغ خود را قبول ندارند. اوایل انتشار روزنامه کارگزاران را به خاطر می آورم که به یکی از روسا گفتم چرا سعی نمی کنید وضعیت توزیع روزنامه در شهر کرج را سامان دهید، گفت اصولا به دنبال عمله جماعت نیستیم. روز دیگری را به خاطر دارم که برای اعتراض به تاخیر در پرداخت حقوق به دفتر مدیر مسوول- سجادیان- رفتیم. اما با عنصری به نام شاپوریان روبرو شدیم که ظاهرا در دوره شهرداری کرباسچی معاونتی در یک جهنم دره ای داشته و به یمن همان ارتباطات٬ با بساز و بفروش جماعت خوب میانه ای داشت. او را وقتی که هیچ بنی بشری در نزدیکی روزنامه یافت نمی شد تا رئیس بخوانند می نشاندند در اتاق مدیر مسوول تا کسی نگوید اینجا سگ صاحابش را نمی شناسد. خلاصه داستان را گفتیم به منشی فربهش و پاسخ شنیدیم مهمان دارند. بعد از 45 دقیقه که مهمان تنومند- هم هیبت شعبان استادخانی، بی هیچ اغراق- مرخص شد از سر کنجکاوی چشمی به زیر دست منشی انداختم تا ببینم مهمان که بود. زیر دست منشی قراردادی بود به این مضمون: این قرارداد بین فلانی و فلانی مبنی بر فروش ماسه خشک تدوین شده است. آری اگر این روزها در این ایام قحط الرجال اصلاحات چی ها، دست به دامان ابوالحسن مختاباد شده اند تا در مجلس برایشان رای جمع کند، یقین دارم جز برای چند مناقصه نفتی و قرارداد میلیاردی دیگر نیست. اینها ذاتا کاسب و بازاری اند. منتها از نوع نفتی اش. خرده فعله ها ، البته زمین و ملک هم می خورند . خودتان بگویید برای امثال خوش چهره که برای این جماعت قلم می زنند چه نامی با مسماتر است؟
اما آنسو چه داریم؟ عده ای عقب مانده ذهنی که با تیغ مذهب و تحجر و سنت و نادانی مملکت را به پرتگاه فنا می رانند؟ فکر نمی کنم. آنها چنین نشان می دهند که به سنت و اصول پایبندند. ولی هدف همان است که گروه نخست دنبال می کنند: کاسبی، بدون در نظر گرفتن سهم مردم. می گویید نه ؟ بله، هدف یکی است، مسیر متفاوت است.
مردم چه می کنند؟ اگر مردم را همان اکثریت بدانیم، که می دانیم، در واقع مردم کاری نمی کنند. هر کس راهی برای بقا در جنگل را آموخته و به فرزندش می آموزد. یکی آموخته که مسافرکشی راه بدی نیست. یکی طعم ساخت و ساز را چشیده، یکی در ادارات، پشت میز برای خود حاشیه امنیتی ساخته و دیگری هم کارچاق کنی در بازار را می آزماید. فردگرایی، حرکت فردی و تلاش برای بقای فردی آنچنان در گوشت و پوست مردم نفوذ کرده که حتی ماندن یک جنازه در خیابان هم با واکنش خاصی روبرو نمی شود. نحوه رانندگی، راه رفتن، حرف زدن، مترو سوار شدن مردم، همه و همه نشان از همین رویه دارد.آنچه در ذهن مردم می گذرد این است: هوا بدجور پسه، کلاهت رو سفت بچسب.
بار بر دوش کیست؟ عده ای کم شمار دانشجو که به اقتضای سن و سال چپ می زنند ( مثل همه جای دنیا ) و عده ای کم شمارتر روزنامه نگار و نویسنده که به اقتضای شغل حرص می خورند ( باز مثل همه جای دنیا ). اما از آنجا که این صداهای معترض همیشه برای به بار نشستن نیازمند حمایت توده مردمند و مردم در ایران تا ابدالدهر همانند که شرح حالشان رفت، دو گروه یادشده را باید فناشدگان اصلی ماجرا دانست. به حال و روزشان بنگرید: افسرده، پریشان، زرد و زار، محبوس، و در خوشبینانه ترین حالت ، بی پول.
چاره چیست؟ این پرسش را هر کس به نحوی پاسخ می دهد. من به شخصه نه خود را جمشید و کاوه می دانم و نه جمشید و کاوه ای می بینم. کشتی ایران مثل تایتانیک به دو نیم شده و در حال فرورفتن به قعر تاریکی است. در این حالت چه می توان کرد؟ من مایلم بیرون بپرم و تخته پاره ای پیدا کنم و خود را نجات دهم. شما چه می کنی دوست عزیز؟
پشت پرچین کار
جمعه ای که گذشت، جاده خور (خروجی پیست خور جاده چالوس) روزی پرتردد و ازدحام را از سر باز کرد. حدود 60-50 دستگاه اتوبوس به علاوه ده ها خودروی شخصی در امتداد هم جاده را بالا رفتند و در کمتر از نیم ساعت، دامنه مسطح کوه میزبان جمعیتی نزدیک به پنج هزار نفر شد. جمعیت چادر زدند و زیراندازها را پهن کردند. پس از آن بازار سلام و احوال پرسی داغ شد، گویی همه آشنا بودند و صمیمی. غریبه ای در کار نبود. اینان نه مدیر بودند، نه دارا، نه مدعی. مزدبگیرانی بودند که از دار دنیا، تنها حقوق اولیه شان را می خواستند؛ حقوقی که هرچه می دوی، ردی از آن نمی یابی. گویی قدرتی در کار است که تو را از آن عقب نگاه دارد. همان بحث همه برابرند و عده ای برابرتر، همان جمله ای که جورج ارول در انتهای کتاب مزرعه حیوانات گنجاند.
چهارسالی است که جمعه پیش از اول ماه مه، روز جهانی کارگر، جامعه کارگران استان تهران همراه با خانواده هایشان در این منطقه دور هم جمع می شوند، دیداری تازه می کنند، درد دل می کنند، از مصائب و مسائل هم می پرسند و راهکارها را به شور می نشینند. رسمی پسندیده اما دور از نظر افتاده، چون همان قدر که گشت نیروی انتظامی و تذکر و جمع آوری پلاکاردها به چشم می آمد، از خبرنگار و اهالی رسانه های گروهی خبری نبود.
در واقع خود من هم به خیال ملاقات با بچه های جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان راهی شدم اما فراتر از آن دیدم؛ هر گروه و انجمن و تشکلی که به مقوله کار، کارگر و کارفرما ربطی دارد، آنجا جمع شده بودند؛ از ریش سفیدان به جا مانده از روزگار سندیکای فلزکاران و مکانیک ها گرفته تا جوانان سایپا و ایران خودرو و دیگر گروه های صنعتی و تولیدی و البته بچه های مضطرب مهاجر. ناصر زرافشان و منصور اصانلو هم آمدند و برای جمع، صحبت کردند. از چند پرسش و پاسخ کوتاه چنین مشخص شد که سابقه گردهمایی کارگران تهرانی در آستانه روز جهانی کارگر به 20-15 سال پیش بازمی گردد. نخستین بار این کارگران فلز کار و مکانیک و گروه کوهنوردی آنها موسوم به «کاوه» بودند که تصمیم گرفتند این روز را در حصار کرج دور هم جمع شوند. بحث حضور خانواده ها در این جمع در سال 67 مطرح و با اجتماع 60-50 نفر در گرمابدر (اطراف لواسانات) آغاز شد...
ادامه مطلب
ادامه مطلب












پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
پیوندها
