تبليغاتX

رصدخانه فضايي است براي تجميع شنيده هاي دنياي اخبار و رسانه با تحليل هاي شخصي، به زباني نرم تر از دنياي مطبوعات. اولويتي در كار نيست. همه سرخط ها، از ديپلماسي و روابط بين الملل گرفته تا عرصه ارتباطات و رسانه و شنيدني هاي ادب و هنر، مجال حضور دارند. شراكت با آرا و نظرهاي شما هم غنيمتي است براي افزودن بر غناي محتوا.
 

Home Email World Pictures Art Society English Version Archive

روزنامه نگاری تحقیقی ؛ بایدها و نبایدها مدرسه همشهری افتتاح شد آنچه خبرنگاران درباره صدا باید بدانند What is a multimedia story غم نامه های ترانه سرایی از سرزمین شمالی نمونه ای از یک گزارش تحقیقی در اکونومیست آفتاب به حیاط ما هم خواهد تابید نگاهی به پروژه ساخت سالن فیلارمونیک پاریس

رصدخانه

تست هوش:

یک کشور با آمریکا ۳۰ سال است که رابطه ندارد که هیچ، فحش داده و پرچمش را هم آتش زده است. بعد از ۳۰ سال وزیر خارجه اش یکهو می رود واشنگتن بدون اینکه یک کلمه به مردمش پاسخگو باشد که چرا رفته.

هیچ کس هم جرات نکند یک کلمه از او سوال کند چرا رفتی، چه گفتی و چه شنیدی؟

خب حالا باید بگویید نام آن کشور چیست؟

۱) سوریه

۲) لیبی

۳) جزایر کومور

۴) دولت بعد نهم

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 18:16 | لینک  | 

اگر جشنواره ای برای انتخاب خوش تیپ ترین، با وقارترین و جنتلمن ترین رئیس دولت دنیا وجود داشت، حتما تندیس بلورین آن به محمود احمدی نژاد، رئیس دولت بعد نهم جمهوری اسلامی ایران می رسید.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:50 | لینک  | 

شنبه، 14 شهريور 88، ساعت 9.30 شب، تحليل اخبار شبكه 1

1- افشار، گوينده خبر شبكه 1، با همان حنجره ارزشي و لحن حماسي، از خشم و وحشت آمريكا و صهيونيستها از روابط صميمي احمدي نژاد و چاوز مي گويد و دليلش را از يك كارشناس ارزشي و ولايت مدار در وزارت خارجه ارزشي و ولايت مدارتر مي پرسد. كارشناس همان مقدمه افشار را تكرار مي كند و كلماتي مثل حياط خلوت، به نظر مي رسد، همگرايي، واگرايي، هژموني، اقتدار، تعامل، چالش و مانند اينها را به آن اضافه مي كند و مي دود سر حساب بانكي اش تا ببيند پول اين مصاحبه ارزشي به حسابش واريز شده يا نه.

2- پنج دقيقه بعد، شبكه هاي غير ارزشي و برانداز بي بي سي فارسي و صداي آمريكا تصاويري از تظاهرات چند صد هزار نفري مخالفان چاوز در شهرهاي مختلف دنيا را نشان مي دهند و مي گويند، مخالفان او از سياستهاي عوام فريب و آزمون پس داده اي كه طي سالها نتوانسته از فقر و نكبت مردم چيزي بكاهد، به تنگ آمده اند.

3- چند روز پيش عضو يكي از كميسيون هاي مجلس ارزشي و ولايت مدار ايران گفته بود، چاوز انساني مذهبي و معتقد به اصول ديني است.

4- شكي نيست كه دنياي استكبار چشم ديدن اين همه صميميت و دوستي عميق بين ايران و ونزوئلا را ندارد و از اتحاد اين دو قدرت جهاني به شدت مي ترسد.جا دارد از صدا و سيماي ارزشي ايران كه در گزينش اخبار و تنظيم آن نهايت دقت عمل را اعمال مي كند و با رفتار حرفه اي در خدمت ولايت و ارزشهاي انقلاب قدم برمي دارد، تشكر شود.

5- دوران ديكتاتورهاي كوتوله كه به پشتوانه پول نفت سگان هار خود را به جان مردم مي اندازند و گوشت ملت را به دندان مي گيرند، به سر آمده. بشر چاره اي به جز روي آوردن به مدنيت ندارد. فشار عقلانيت و مدنيت، ديكتاتورهاي كوتوله را به چاه خلا خواهد راند. پس بگذار پيش از آنكه با سيفون به خلاي تاريخ سر بخورند، آخرين دست و پاهايشان را هم بزنند.

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:39 | لینک  | 

این روزها در بهارستان سیرکی برپاست. رعیت های لهجه دار با تراکم آدرنالین در بدن های فربهشان، از کابینه ای سخن می گویند که از چشمه خون فرزندان پاک ایران جرعه ها نوشیده.

در بهارستان سیرکی برپاست، به مراتب بزرگتر از سیرک پهلوان خلیل. سیرک بهارستان نه پهلوانی دارد و نه بیننده ای. در عوض تا بخواهید خر دارد و میمون و اردک و گراز و شغال.

جماعتی از قاتلان بناست صلاحیت گروهی دیگر از قاتلان را بررسی کنند.

 در بهارستان این روزها سیرکی برپاست. 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 16:32 | لینک  | 

 

در مراسم تنفیذ همه آنانی که باید می بودند، بودند و غیبت یکی دو تا مردود معلوم الحال کاریکاتورنما اصلا اهمیت نداشت.  یکی هم که از همه مهمتر بود، بود!

ایناهاش.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:31 | لینک  | 

مرور روزانه اخبار بود و تورق دفتر جنایات "گربه سگ" و سوزش مسخره ای که دو ماهی است به این قلب لاکردار افتاده و امانم را بریده. ناگهان خبری به چشمم خورد که برای چند دقیقه ای مثل یک بچه دو ساله خندانم کرد. سوزش قلب ایستاد و دقایقی به مرخصی رفت.

پیرمرد اسکاتلندی آلبوم جدیدش را در راه دارد. Get Lucky آلبوم جدید مارک نافلر است که سپتامبر- شهریور- منتشر می شود.

مشتاقانه منتظرم تا روحم را به آن نغمه های متین و اصیل و آن پنجه های میخکوب کننده بسپارم. لعنت به این جبر جغرافیایی که دلمشغولیهایمان را به تماشای تصاویر اجساد عزیزانمان تبدیل کرده.

حرف آخر: اگر خاورمیانه و حاکمان خونریزش نبود، دنیا قدری قشنگتر نبود؟

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:17 | لینک  | 

حمله لباس شخصي ها به صفوف معترضان تظاهرات سالانه آزادیخواهان "سن فرمین" در شهر پامپلونای اسپانیا در روز هجدهم تیرماه ۱۳۸۸ بار دیگر با سرکوب شدید لباس شخصی های خاص این ناحیه موسوم به " لباس چرمی ها " مواجه شد.

به گزارش خبرنگار رصدخانه، این تظاهرات مسالمت آمیز که همه ساله با هدف حمایت از شادی، آزادی، خجستگی، و در اعتراض به استبداد مطلقه " گاو اعظم پامپلونا" در مسابقات ماتادورهای اسپانیا برگزار می شود، امسال نیز با سرکوب شدید و خونین عناصر وفادار به حکومت روبرو شد. بنا به گزارشهای واصله، در سرکوب تظاهرات امسال که با توسل به اعمال خشونت باری چون شاخ زدن، له کردن، جویدن، گاز گرفتن و امثال آن همراه بود، دست کم یک نفر کشته و افزون بر ۱۰۰ نفر زخمی شدند که حال بعضی از آنها وخیم است.

تعدادي از لباس شخصي هاي سن فرمين در قرارگاه 117 حرمليون سن فرمينگفتنی است گروهی از تندروترین حامیان حکومت مطلقه گاوی در پامپلونا، در حالیکه هیچ منصب رسمی و یا مجوز قانونی برای اعمال خشونت علیه مخالفان ندارند، هر ساله با یورش به جمع معترضان، از اختیارات پنهان و غیر رسمی خود برای ارعاب و سرکوب معترضین استفاده می کنند.

گزارش خبرنگار ما می افزاید امسال به لطف ضریب نفوذ اینترنت و موبایل در جامعه پامپلونا، صحنه های بدیعی از تظاهرات و سرکوب مردم به دست لباس شخصی ها منتشر شده که حیرت همگان را برانگیخته است. تعدادی از عناصر لباس شخصی نیز توسط کاربران اینترنت شناسایی و تصاویر آنها روی شبکه منتشر شده است.

لباس شخصي ها براي سركوب مردم از ادواتي موسوم به باتوم سرخود استفاده مي كنندگزارش های تایید نشده ای نیز حاکیست طی دو روز گذشته جنازه مثله شده چند لباس شخصی که توسط مردم شناسایی و تصاویرشان منتشر شده بود، در بیابانهای حومه پامپلونا پیدا شده است. تلویزیون دولتی و حامی استبداد گاوی، تا کنون از پخش این اخبار خودداری کرده است.

مردم پامپلونا از گاو اعظم به عنوان دیکتاتوری یاد می کنند که با سوء استفاده از قانون اساسی کشور دوره ای جدید از استبداد مطلقه گاوی را آغاز کرده است.

 

 

 

بقر الوحوش بياباني، فرمانده ستاد كل نيروهاي مسلح پامپلوناپی نوشت:

تصویر آخر مربوط به یکی از وحشی ترین عناصر لباس شخصی در پامپلونا است که به گفته شاهدان عینی، به تنهایی ۱۰ نفر از معترضان خیابانی را مضروب و روانه بیمارستان ساخته است. این موجود توسط نیروهای مردمی شناسایی و مشخصاتش در اینترنت منتشر شده است. وی  بقر الوحوش بیابانی نام دارد و ساکن خیابان سوم محله بقره، طویله چهارم، آخور اول از سمت راست است. او به تازگی به فرماندهی ستاد کل نیروهای مسلح پامپلونا منصوب شده، اما در جریان سرکوب اخیر معترضان با هیبت مبدل در جمع لباس شخصی ها حضور یافته بود.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:13 | لینک  | 

رهبر مملکت من، آقا سید علی است. رئیس جمهور محمود خان است. خطیب نماز جمعه، احمد خاتمی است. وزیر کشور صادق خان است. رئیس صدا و سیما حاج عزت است. وزیر فرهنگ و ارشاد، صفار دوست داشتنی است. وزیر اطلاعات، اژه ای است.  دو روزنامه متعلق به دو صدای عمده سیاسی در این مملکت، یکی در دست حسین شریعتمداری است و یکی در دست الیاس حضرتی. کلی اسم های شیک و مامانی دیگر هم هست مثل علی آبادی، پور ازغدی، فاطمه رجبی، شاغلام الهام، احمدی مقدم، شمقدری، مهدی کلهر، رادان، جنتی، مصباح یزدی...

حالا سوال این نیست که " رای من کو ؟"

سوال اصلی این است که " من اینجا چکار  می کنم؟ "

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:55 | لینک  | 

روزنامه کیهان در شماره دیروز خود به مناسبت سالروز اعدام رهبر گروه فرقان(اکبر گودرزی) اشتباها عکس مدیرمسئول خود(حسین شریعتمداری) را به جای رهبر اعدام شده گروه فرقان منتشر کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: خبرگزاری انتخاب، دوشنبه، ۴خرداد ۱۳۸۸

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 18:53 | لینک  | 

چه شهری است این تهران

شهر خفقان و دروغ، شهر سوء تفاهم ها، شهر شهوت و حرص، شهر سرخاب و سفیداب دخترکان نورسیده. شهر فروش کلیه. شهر فروش شعر و مدیحه. روزنامه نگاران شاعر پیشه. شاعران روزنامه نگار. شهر آدم های اشتباهی. شهر حقوق ۳۰۰ هزار تومانی. دلالان ثروتمند. کاتبان فقیر. شهر وبلاگ نویسی. شهر ۳۰ ساله های پیر. شهر پز و ادعا. مرگ نازنین های بی ادعا. شهر نعره زدن به وقت خاموشی و دم فرو بستن به وقت فریاد. شهر مماشات و ملاحظه. شهر تعارف. شهر جنون و نوربالا. شهر پژو ۲۰۶. شهر مسافر کشی با پیکان یاتاقان زده. طرح ترافیک و زوج و فرد. شهر بلاهت دو به دو. شهر بازیگران بالفطره. شهر مدیر مسئولهای چاق. شهر خبرنگاران لاغر. بهمن های جو گرفته. رکساناهای غم گرفته. شیخ های خیزگرفته. سیدهای پس رفته. شهر کیهان. شهر اعتماد. الیاس و رجب و ماشا الله مقابل عزت و حسین و محمود. شهر پلاکارد و بیلبورد. شهر انتخابات. شهر فقها و خبرگان و شورای نگهبان. شهر هرمز شجاعی مهر و پیرزن های خانه نشین . شهر خاطره.  خاطرات دهه ۶۰. شهر خالکوبی. شهر افیون. شهر طلاق. شهر نفرت. شهر بارقه چاقو در ظلمات شب. شهر محمد بیجه.   مهر جاودانی بر پیشانی پسرکهای پاکدشت.  آفتابه بر گردن اراذل. کلاش بر دست عمو پلیسه. شهر گشت ارشاد و چادر و روپوشهای سبز لجنی. شهر چشم های لوچ ارشادگر. شهر قاضیان خشمگین. شهر متهمان مرعوب. شهر دیه، چهار نفر شتر برای پیشانی ترک برداشته ...

چه شهری است این تهران. اما چه جسارتی می خواهد دل کندن از آن و رفتن به .. رفتن به ... رفتن به .. رفتن به کجا؟

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 15:25 | لینک  | 

دوست و برادر عزیزمان مان، هوگو چاوز، درست دو هفته پس از آن که در تهران از علاقه اش برای تجدید مناسبات با آمریکا سخن گفت، در نشست کشورهای آمریکایی در ترینیداد و توباگو دست باراک اوباما را فشرد.

البته این اوباما بود که پیش از آغاز رسمی نشست، ابتکار عمل به خرج داد و به سوی چاوز آمد، اما دوربین های عکاسی خنده رضایت مندانه برادر چاوزـ همراه و حامی ابدی انقلاب جمهوری اسلامی - را به وضوح ثبت کرده اند.

خدا کند آن دستی که در دستان چاوز قرار گرفته، واقعا دست باشد، نه چُدن!!!

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 16:21 | لینک  | 

عکس تزئینی است!!یک  روز از 22 بهمن گذشته، اما پیامک های تبریک سالگرد انقلاب از  روابط عمومی ایرانسل و اکبر آقا، بقال سر کوچه، و بقیه دوستان هنوز دریافت می شود. تلویزیون از 12 ظهر برنامه ای را با عنوان "30 سال حضور" پخش می کند تا پیش درآمدی باشد بر فوتبال ساعت 3 بین ایران و کره جنوبی. برنامه، گاهشماری است تصویری از حضور 30 ساله ورزشکاران غیور و توانمند ایرانی که به رغم تمام توطئه های دشمنان از خدا بی خبر، همین طور در عرصه های مختلف جهانی افتخار آفریده اند. یک لحظه چهره غفوری فرد بر صفحه تلویزیون می نشیند، با همان زبان شیرین و گفتار نغزش. زمان، 1365 هجری شمسی است و او با توک زبان چیزهایی می گوید.

بالاخره ساعت 3 می رسد و داور با سوت خود، آغاز مسابقه فوتبال را اعلام می کند. جواد خیابانی مستقیم از استادیوم گزارش می دهد. تا دقیقه 10، مسعود شجاعی 15 توپ را لو داده و پای وحید هاشمیان هنوز به توپ نخورده است. جواد خیابانی همین طور از بازی تهاجمی ایران و هراس کره ای ها می گوید. همه چیز رنگ و بوی پیروزی و استکبار ستیزی و شکست ناپذیری ایرانیان را دارد...

جواد نکونام در نیمه دوم گل می زند. جواد خیابانی نعره ای معنوی می زند. گل... گل... صدایش گرفته، جای تمام ملت ایران داد می زند. فجری دیگر، رقم می خورد. فجر در فجر است امسال. همان جواد اول، هم تیمی اش را که قصد تبریک دارد به کناری پرت می کند و با چشمانی از حدقه در آمده، نعره می زند " خودم زدم، خودم.. ". این یکی جواد هنوز دارد نعره می زند گل... الله و اکبر. خدا این جوادهای معنوی را از ایران معنوی نگیرد. الله و اکبر.

کری خوانی های خیابانی علو گرفته. اما 30 ثانیه از آغاز مجدد بازی نگذشته که توپ کره ای ها به تیر دروازه ایرانیان سلحشور می ماسد و به بیرون می رود. جواد خیابانی سوت می زند و به آسمان می نگرد. 40 هزار ایرانی در استادیوم سکوت می کنند. ای داد، نکند بدخواهان این مملکت مقدس و نورانی توطئه ای در سر داشته باشند..

دقایقی بعد، کریم باقری، این لوتهار ماتئوس ایران، این اسوه قدرت ایران در منطقه، از 15 متری دروازه کره ای ها شوتی محکم می زند که با فاصله 60 متر از بالای دروازه به اوت می رود. او پس از این اقدام قهرمانانه، با اخم به هم تیمی اش که سانتر کرده بود نگاه می کند!! هیچ کس نمی فهمد چرا کریم به آن بیچاره اخم کرده، حتی جواد خیابانی.

یک دقیقه بعد، خیابانی به خودش می آید و می گوید: کریم بدون شک امروز یکی از بهترین بازی های چند سال اخیرش را نمایش داده..

خیابانی همین طور که می گوید " با این پیروزی  8 امتیازه می شویم و به صدر جدول می رویم"، انگشتانش را گره کرده و دعا می کند ایران همیشه سرافراز در تاریخ بشریت، امروز گاف ندهد و بچه ها پیروز از میدان خارج شوند.

تا اینجا مسعود شجاعی 187 توپ را لو داده. دقایقی بعد، گل کره ای ها در دروازه ایران معنوی می نشیند. زننده گل، تماشاچی های ایرانی را به سکوت فرا می خواند. جواد خیابانی ناله ای دردناک سر می دهد. هیبت ظفر فرو می پاشد. از معنویت خبری نیست. آمریکای جهانخوار شاد می شود. خیابانی دلی پر درد دارد. فرزین شیرزادی، در میانه چرت قیلوله، چشمی باز می کند و رو به پسر چند ماهه اش با لهجه شیرازی می گوید: " او گُلو بود ها... که پیروزما می کرد ها... او تپید."

باد فوتبال می خوابد. اما هنوز تا پایان راه، خیلی مانده. علی دایی حتما این تیم را به جام جهانی می برد.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 20:42 | لینک  | 

1-     مردم این روزها از نتایج کاروان ایران در المپیک شاکی اند. مردم این روزها ناراحتند که چرا عرق ملی شان ناراحت است! مردم این روزها آکنده از غمبادند که چرا پیروزی غرورآفرین مثلا یک کشتی گیر افتخارآفرین ایرانی را مقابل مثلا  یک کشتی گیر نفله ازبک نظاره گر نیستند. آخ که چه می شد اگر در یکی از همین شب نشینی ها، حین بلع برنج زعفرانی و خورش قورمه سبزی، وقتی باجناقها از ساخت دو دستگاه جدید آپارتمان در پونک و جاری ها از دستبندهای طلای ایتالیایی خود حرف می زنند، یک غرور آفرین ایرانی پیدا می شد و یک تکه مدالی، کوفتی، زهرماری می گرفت. چقدر می چسبید...آخ...

2-     ورزش در زندگی روزمره اولویت چندم ما ایرانی هاست؟ صبح که در را باز می کنی، چند نفر را می بینی که با بطری شیر بر دست و هدفون موسیقی به گوش، بدوند؟ جامعه سیاست زده و متعفن امروز، راه ورزش و آسودگی را یه چند نفر از جوانان گشوده که انتظار داریم، ابلهانه و مضحکانه، هر چهارسال یکبار بر دنیا فائق شویم و پوزه بر خاک بمالیم؟

3-     ورزش حرفه ای آن طرف ورزش عمومی سر بر می آورد. جامعه ای که مردمانش تن و اندام و تغذیه سالم و آرامش روانی بیشتری دارند در میادین ورزشی پیروزترند. اغلب مردم آمریکا صبحها می دوند. روسها اندامی مثل سنگ دارند که از طریق ژنها به فرزندانشان منتقل می شود. کوبایی ها ثروتمند نیستند اما دل خوش دارند. دیکتاتوری بالای سرشان هست، اما نه از جنس مذهبی اش. لخت می شوند و کنار دریا می زنند و می رقصند و ورزش می کنند. ما چه احوالی داریم؟ یک ایرانی از روزی که چشم به دنیا می گشاید چه می بیند؟ از پس دیکتاتوری مذهبی و خناق سیاسی و جهل مذهبی و نادانی اجتماعی و فقر شعور، آیا قرار است ملتی ورزشکار و تنومند و فیزیکال درآید؟ در کجای دنیا احمقی را سراغ دارید که پرچمداری یک زن در کاروان ورزشکاران کشورش را بر نتابد و در تریبون سیاسی الهی آنرا متضاد با ظهور ناجی اش عنوان کند؟ آیا قرار است تیم ایران از پس این جهل مرکب به مدال برسد؟

4-     ما  که هستیم که مرگ یکی از خودمان، درست در نیم متریمان، را نمی بینیم، اما عاشق برد ورزشی آنهم از راه تماشای تلویزیون هستیم؟ آیا وطن دوستی در حمایت از نویسندگان دربند نیست؟ در حفاظت از محیط زیست نیست؟ در دستگیری از همسایه و همنوع نیست؟ در زدودن دزدها و چپاول گران نفت و گاز از جامعه نیست؟ در احترام به حقوق دیگری نیست؟ در ریا گریزی و اجتناب از تظاهر و تملق نیست؟ فقط و فقط در برد ورزشی است؟

5-     فکر می کنم در و تخته در این مملکت بد جور به روی هم می چرخد. مردم همانند که حکومت می خواهد و حکومت دقیقا همانی است که می توان زیرخاکی و الدنگ بود اما آقایی کرد و پرادو سوار شد. فقط همین شکستهای ورزشی زیاد به مذاق خوش نمی آید که آن هم فدای سر تمام بساز و بفروشها  و مصالح فروشها و دیپلماتهای تحقیقات استراتژیک و تهیه کنندگان سریالهای صدا و سیما و جواد خیابانی عزیز و دوست داشتنی و اخبارگوهایی که در آغاز اخبار با غلظت می گویند: " بسم الله الرحمن ارحیم، صلوات بر محمد و آل محمد". مسئولان و اهالی شوراها و بخشداریها و استانداریها با آن کت و شلوارهای مقدم سورمه ای و پژوهای GLX و انگشترهای عقیق و فیروزه و تسبیح و ته ریش و رد مهر بر پیشانی و قد 160 سانتی و شکم برجسته فراموش نشود انشاءالله.

 ۶-     نمی دانم اگر مقیاس و ظرفی برای اندازه گیری حماقت و جهل و رندی و چاپلوسی و ریا وجود داشت، ایران امروز از 20، چند می گرفت.

7-     بدون شرح:

·         حدادي با چشمان گريان آشيانه پرنده را ترك كرد، قهرمان پرتاب ديسك آسيا: مصدوميتم مهمترين مشكل من بود

·         باکسب عناوين بيست و ششم و چهل وچهارم : پايان مسابقات محسن شادي و هما حسيني درمسابقات روئينگ

·         تنها پرتابگر وزنه ايران از دور رقابت ها كنار رفت. نيك فر: سرگردان بودم؛روزم نبود

·         شکست رودکي برابر حريف گرجستاني

·         پس از ناكامي در راهيابي به فينال، عباس صميمي از ورزش قهرماني خداحافظي كرد

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:47 | لینک  | 

گربه سگ، از اول گربه سگ نبود. نمی دانم گربه بود یا سگ، ولی هرچه بود گربه سگ نبود. می دانستی که با یک گربه یا یک سگ طرفی. یکی بود. پس می شد درباره اش به نتیجه مشخصی رسید. نحیف بود. لاغر بود. سرمایه ای به جز جهل اردکها نداشت. گذشت...

کم کم که قدرت گرفت و پول زیر زبانش مزه کرد، زائده ای از زیر شکمش بیرون زد. هی بزرگ و بزرگتر شد. دست و پا پیدا کرد. سر و بدنش مشخص شد. او گربه سگ شده بود. دو تا شده بود. یکی بود اما دو شخصیت داشت. نه، دو شخصیتی هم نبود. همان یکی بود اما بویی داشت که هم سگها را به سمت خود می کشید هم گربه ها را. از قضا هم سر سگی و هم سر گربه ای اش خطرناک بودند. سگ، پاچه می گرفت و تکه پاره می کرد. گربه چنگ می زد و چشم در می آورد.

پول او را به این روز انداخت. حالا چاق بود. چاق چاق. گوشت می خواست. بوی گوشت که می شنید مست می شد. دیوانه می شد. چشمانش قرمز می شد. جنون وجودش را می گرفت.

اردکها دیگر دوستش نداشتند. از او می ترسیدند. اما خب، خود آنها هم پولکی شده بودند. اصلا حس و حال دیدن گربه سگ را هم نداشتند. گربه سگ هم اگر به پر و پاچه اش نمی پیچیدند، به آنها کاری نداشت. هر کس پی خودش بود. همه پول در می آوردند.
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:3 | لینک  | 

مدرکی ندارم که ارایه کنم، چون دوربینی همراهم نبود، موبایلم  دوربین نداشت(عقب مانده بود) و پول هم نداشتم که کتاب بخرم، بنابراین مجبورم به حضرت عباس قسم بخورم که عین واقعیت است:

نمایشگاه کتاب، روز آخر، غرفه انتشارات ارتش جمهوری اسلامی، کتابی با عنوان" جن چیست" در خصوص دنیای جن، ماهیت آن و سوالات رایج...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:42 | لینک  | 

من الان با یک داستان کوتاه واقعی می خواهم به شما ثابت کنم که این آمریکای جهانخوار امپریالیست استعمارگر خبیث جنگ افروز را می شود فقط و فقط با صرف هزینه ای ناچیز به مبلغ 15 هزار تومان به خاک سیاه نشاند و منزوی کرد.

هر کدام از ما تا به حال صدها و صدها بار در اخبار منتشره از رادیو و تلویزیون فخیمه جمهوری اسلامی از زبان مجری چنین شنیده ایم که مثلا " در این خصوص آقای فلانی کارشناس مسائل خاورمیانه، یا مخصص امور روسیه، یا کارشناس  امور بین الملل، و از این قبیل عناوین، بیشتر توضیح می دهد..."

خوب شاید برای خیلی ها هیچ وقت مشخص نشود که این کارشناسان که شب و روز در این استودیو و آن استودیوی صدا و سیما آسمان و ریسمان را به هم می بافند و کله پاچه همه، از دنیل اورتگا و هوگو چاوز تا حامد کرزای و پرویز مشرف، را بار می گذارند اصلا کیستند و از کجا آمده اند و قرار است به کجا بروند. ولی منی که چند صباحی را در تحریریه روزنامه های این مملکت وقت تلف کرده ام به چشم خود دیده ام که دبیر سرویس محترم سیاسی یا بین الملل به راحتی زمان را مدیریت می کند و دمی را در روزنامه می گذراند، ساعتی به استودیوی شبکه خبر سر می زند، ساعتی را به فلان خبرگزاری اختصاص می دهد، و سرآخر پیشنهاد رپورتر روزنامه نیویورک تایمز در تهران برای مصاحبه را هم رد نمی کند و به  این ترتیب هزینه قسط آپارتمان خیابان پاسداران و هزینه منزل و البته هر از گاهی سفر آلمان (برای گشتزنی در محیط حرفه ای دوویچه وله) را به راحتی تامین می کند. همین دبیر سرویس (که بهتر است نامی از او نبرم) می گفت هر بار حضور در برنامه خبری به عنوان کارشناس برایش چیزی حدود 15 هزار تومان منفعت دارد. بالاخره در چهارمین دهه عمرم فهمیدم که این کارشناسان یک مشت روزنامه نگارند - که مورد لطف و محبت وزارت امور خارجه هم هستند و از سفرهای موسمی به اروپا بی نصیب نمی مانند-  به علاوه عده ای از عزیزان شاغل در سازمان تحقیقات استراتژیک وزارت امور خارجه و خلاصه اینکه یک جای کار همیشه به این وزارت امور خارجه ربط دارد.

و اصل ماجرا: امروز صبح در تاکسی از گوینده اخبار رادیو ایران شنیدم که همان جمله قدیمی را تکرار کرد: و اینک آقای فلانی کارشناس امور بین الملل در خصوص بسته پیشنهادی ایران به غرب (در مورد مسایل هسته ای، انرژی، صلح، غذا، بشریت، دین، و هزار مورد دیگر) بیشتر توضیح می دهد.

آقای کارشناس آمد پشت میکروفن و از معجزات این بسته الهی گفت و گفت و گفت و آخرش را اینطوری جمع کرد: آمریکا بدون مطالعه بسته به آن واکنش نشان داده و گفته چیز بی اهمیتی است که البته به نظر می رسد این به انزوای آمریکا منجر خواهد شد.

1-     به این جمله "به نظر می رسد" توجه کنید. مطبوعات چی ها و در کل کارشناسان امور خیلی به این جمله علا قه مندند، هم یک جورهایی نشان می دهد حتما اهل تفکر هستند که چیزی به نظرشان رسیده، هم دستشان را برای پاسخگویی به اتفاقات احتمالی  آینده باز می گذارد. چون آنها فقط به نظرشان رسیده بود و مطمئن نبوده اند که فلان نتیجه حاصل می شود.

2-     اینکه چطور بی اهمیتی آمریکا به بسته پیشنهادی محمود (احمدی نژاد) به انزوای این کشور ختم می شود را نه من فهمیدم، نه مجری اخبار و نه خود کارشناس، شما هم بیخودی جوش نزنید، موهایتان سفید می شود.

3-     به حول وقوه الهی دیدید که با 15 هزار تومانی که امروز کارشناسی شد، فیتیله آمریکا سوخت. هیچ نیازی هم به ظهور آقا امام زمان نبود.

4-     دوستان یک لطفی بکنند دور هم جمع شویم، هم دیداری تازه کنیم هم پول بگذاریم وسط یک زمینی دیده ام در رودبارک، آن طرف کلاردشت، زمین مرغوبی است انشاالله، 500 متر، تایید شورایی، متری 30 هزار تومان، 6  میلیون پیش می خواهند، مابقی اقساط ماهی 66 هزار تومان، انشاالله که شروعی باشد برای سرمایه گذاری، به هر حال در این دوره و زمانه آدم باید آینده نگر هم باشد، آخ..اوی... بدنم اذیت شد...اوی...آخ... راه  به راه  خیطه...اوخ...مالیده... اوی... از کنارا برو با این حال خرابت... بمیرم برای هادی مختاریان که  با اون حال خرابش الان گیر کرده بین یه مشت عرب خرفهم،... اوی... آخ...

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:41 | لینک  | 

دیالوگ یک شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 3

-        سلام پسر عمه

-          سلام فرهاد، چطوری؟

-          ای، بد نیستم.

-          کار و بار چطوره؟ هنوز کتابت می کنی؟

-          آره، چکار کنم. این طوریه دیگه.

-          چقدر در میاری؟

-          با اضافه کاری، 450 تومنی می شه، خدا رو شکر

-         خیلی عالیه  (با خودش: خاک بر سرت)

-          خیلی ممنون!

-          خونه ای، زمینی دست و پا نکردی؟

-          والله یه 4 تومنی گذاشتم موسسه مهر سر 4 ماه 4 میلیون وام میدن، خدا بخواد می خوام تو ممدشهر کرج یه 60 متر زمین قولنامه ای بخرم برای سرمایه گذاری.

-          (تو دلش: ای خاک عالم بر سرت.)

 تا تو بیای وام بگیری اون 60 متری شده 20 میلیون

-          بله، اگر خدا بخواد، خیلی ممنون، راستی حضرتعالی چه می کنید؟

-          من تو همون کار سابقم. با نیسان بار اینور اونور می کنم. ماهی 2 میلیون در میاد ولی راضی نیستم.

-          صحیح!

-          یه خونه خریدم تو کرج، یه 30 میلیونی هم نقد دارم می خوام تو شمال یه تیکه زمین بخرم. تو هم یه فکری به حال خودت بکن. از قضیه عقب موندی ها!

- بله، ممنون.

 دیالوگ همان شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 2

-          سلام، آقای پدر، حال شما؟

-          سلام فرهاد، باز پول می خوای؟

-          نه، خواستم احوالی بپرسم.

-          خوبم، دنبال کار سوم می گشتی برای شیفت شب، پیدا کردی؟

-          اتفاقا، بعد از احوالپرسی می خواستم در همین مورد مزاحم بشم.

-          ( با خودش: ای خاک بر سرت.) آره، یه مورد هست، روزی 8 صفحه روزنامه مطلب فارسی رو باید به انگلیسی ترجمه کنی، همون روز هم مزدت رو میدن: فکر کنم روزی هزار تومن.

-          ای وای خیلی ممنون مزاحم نمی شم. به مادر سلام برسونید.

-          خداحافظ ( تو دلش: این الدنگ آدم بشو نیست. ما با دست خالی به اینجا رسیدیم، اینا با این همه امکانات دو قدم نتونستن بردارن. ای خاک بر سرت.)

 

 دیالوگ همان شهروند درجه 4 با یک شهروند درجه 1

-          سلام قربان، روز به خیر.

-          ( تو دلش: معلومه این قرمدنگ از اون گدا گشنه هاس):  بله؟

-          قربان، تقاضای یک وام داشتم از حضورتون.

-          شرایط رو می دونی؟

-          نخیر قربان.

-           ( تو دلش: ای خاک بر سرت): برای ۴ میلیون باید ۴تومن بخوابونی تو حساب ۳ تا ضامن جور کنی کارمند رسمی با دسته چک. خودت هم باید چک بدی. بعد ۴ ماه وامت حاضره. قسطش هم هست ماهی ۳۰۰ هزار تومن، با سود ۱۳ درصد که از راس حساب می شه.

-       امکانش هست با دو تا ضامن خدمتتون عارض بشم؟

-        نخیییییییییییییییییییر آقا

-           بله، وام عالی مستدام. ( تو دلش:...) ( به دلایل اخلاقی قابل ذکر نمی باشد.)

 

نتیجه اخلاقی:

این روزها روند اشاعه "خاک بر سرت" از بالا به پایین و متقابلا فحش ناموسی از پایین به بالا  به شدت شایع است.

تکمله:

شنیدم تو پاکدشت ( جولانگاه ممد بیجه، مسلخ بچه های معصومی که قربانی حرص و جنون بالادستی ها و ضعف و فقر پایین دستی ها شدند، و بالاخره خوابگاه بچه های خیابانگرد تهران) زمین و ملک بدجور رو به ترقی است. 6 ماه پیش یکی از رفقا زمین 60 متری را با باجناقش شریکی خریده متری 100 تومن الان مشتری پاش خوابیده متری 250 . چی داره به سرمون میاد؟ چی به سر آدم میاد وقتی سلام و نفسش به خاطر پول در میاد؟ چی به سر جامعه میاد؟ می ترکه؟ پس چرا نمی ترکه؟ درست می شه؟ پس چرا درست نمی شه؟ آخرش چی می شه؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:37 | لینک  | 

قمر تیتان در منظومه شمسی نزدیکترین شرایط اقلیمی را به زمین دارد. آنجا آب و دریاچه هست ولی به شکل یخ زده. به هر حال این امکان هست که شخصیتهای محبوب من در آن زندگی کنند. پس چنین باد. شخصیتها را که یادتان هست؟ جماعتی اردک، یک گربه سگ دیکتاتور، گروه کفتارها و گروه خوکها.

داخلی، غروب، کلوز آپ گربه سگ

گربه سگ رییس جماعت کفتارها را دستگیر کرده و شخصا از او درباره انتخابات تیتان بازجویی می کند. ( چیزی شبیه ماراتن من، صحنه شکنجه داستین هافمن به دست لارنس الیویه):

-          گربه سگ با موچین به دست و تهدید به کندن موهای صورت کفتار: امنه؟

-          کفتار: چی امنه؟

-          می گم امنه؟

-          خب چی امنه؟

گربه سگ یک تار موی صورت کفتار را می کند

-          امنه؟

-          کفتار با ضجه: آخ، آره بابا، امنه

-          گربه سگ موی دیگری را می کند: امنه؟

-          نه، نه، هیچم امن نیست.

-          تکرار شکنجه: امنه؟

-          تو که ... ما رو. ...بگو چی می خوای بهت بگم.

-          اگه بذارم چهار تا از نوچه هات تایید صلاحیت بشن، امنه؟ گیر نمی دی؟ ریشه ام رو نمی زنی؟

-          چهار تا کمه جان تو

-          یک موی دیگر: امنه؟

-          آی ننم. آی ددم. آره. امنه. امنه. به حضرت عباس امنه. دیگه نکن، امنه.

داخلی، یک ساعت بعد:

 گربه سگ دستها را از پشت کمر به هم گره زده، از پنجره افق تیتان را می نگریست. اردکها در تکاپوی خرید شب عید بودند. تیتان امن تر از همیشه به نظر می رسید.  

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:7 | لینک  | 

در سرسرای تالار گربه سگ این روزها قیامتی است. خوکها و کفتارها به هماغوشی و تغزل مشغولند. گربه سگ بر تارک نشسته و از تماشای این شهوت عریان لذت می برد. اردکها ، اما، بی خیال هیاهوی تالار می دوند تا پیش از صلات ظهر لانه هایشان را دو طبقه کنند، مبادا سیمان گران شود.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:35 | لینک  | 

محمود احمدي نژاد که براي سخنراني روز اربعين حسيني در افتتاحيه هشتمين کنگره سرداران چهار هزار شهيد منطقه 17 تهران رفته بود، تريبون اين مراسم را به انتقاد شديداللحن از منتقدان برنامه هسته يي و سياست خارجي در داخل اختصاص داد. وي با تاکيد بر اينکه «اکنون همه فهميده اند ايران تبديل به قدرت اول جهان شده است» اظهارات برخي منتقدان را از «جنس دشمن» ارزيابي کرد...

روزنامه اعتماد، شنبه 11 اسفند 86، صفحه 2 

راستش کم آورده ام. شوکه شده ام. وای. چه به سر این اردک کده کوچک دوست داشتنی ام دارد می اید. داشتیم قاطی اردکها زندگیمان را می کردیم. اصلا قدرت نمی خواستیم والا. ای داد ای بیداد... اردک کده ام از دستم رفت...

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:22 | لینک  | 

نمی خوام قازرات ببافم. ولی فکر می کنم این حق منه که حداقل برا خودم غر غر کنم. ما که نه فهمیدیم دنیا چیه نه برا سیاحت غرب توشه جمع کردیم بذا حداقل غر بزنیم اموراتمون بگذره.

آقا، بیا برا یه روزم که شده بی خیال خودت شو. از فکر تنبون واسه بچت  و کفش برا زنت و بیمه تامین اجتماعی و قسط پراید و اون دندون درد بی پدر مادرت بیرون بیا، برا چند دقیقه به دور و بریات نگاه کن. ببین چی می بینی؟ به جزئی ترین حرکات و رفتار مردم دم دستت توجه کن و ازشون نتیجه بگیر. بعد اونها رو به منم بگو. فکر کنم بازی خوبیه تا هم سرگرم شی و هم مردمت رو بهتر بشناسی. اگه نویسنده ای، روزنامه نگاری، هنرمندی، باید مردمت رو بشناسی و الا هم خودت بدرد لا جرز می خوری هم نوشته هات. از خودم شروع می کنم. من هر روز ساعت 6 صبح از خونم تو کرج می زنم بیرون و باید 7:30 تو میرداماد کارت بزنم. سفر امروزم اینطوری بود:

رسیدم ایستگاه تاکسی کرج ونک. مثل هر روز 30 نفری تو صف واستاده بودن.  یه 10 تا ماشین هم تو صف بود! خب، آره. مسافر میگه من که باید 1000 تومن پیاده شم لااقل بذا صندلی جلو بشینم. واسه همین هم مسافر تو صف می مونه هم ماشین. ولی من دیرم شده بود. دلو زدم به دریا و عقب یه تاکسی سمند نشستم. هنوز داشتم خودمو جابجا می کردم تا جا بیفتم دیدم صدای خر و پف 3 مسافر دیگه هواست. بغلیم با دهن باز و نفس های متعفن، هیکلشو انداخت روم و کپید.

راننده صورت دفرمه ای داشت. حدودا 50 ساله بود با چشمای ورقلمبیده و سبیلهای پهن درویشی. احتمالا صوفی بود. هم عکس علی و شمشیر و شیر تو ماشین گذاشته بود هم یه انگشتر عقیق تو انگشت داشت به کلفتی لوله بخاری.

اون موقع صبح حرکت ماشینها تو اتوبان به سمت تهران دیدنیه. صد رحمت به پیست فرمول 1. ملت می تازن. درویش خان هم شروع کرد...

چپ، راست، نور بالا برا جلویی، بوق برا بغلی، فحش خارمادر برا دست چپی، فحش گور پدر برا دست راستی. می رفت و می رفت و کله پاچه ملت رو بار می گذاشت و البته عینا جواب می شنید.

نعش بغلیم یواش یواش داشت سنگینی می کرد...

نرسیده به اکباتان یه بیلبورد خورد به چشمم با عکس این یارو عماد قرنیه، نه، مغنیه. عکس بزرگی ازش داشت و یه جمله که نخوندم. یادمه پارسال درست همونجا بیلبورد سید حسن نصرالله رو زده بودن.

نعش بغلیم به دنده چپم بدجور فشار می آورد. نفسم داشت بند می آومد....

رادیو پیام ترانه "ای دوست" افتخاری رو داشت پخش می کرد و درست قسمتی بود که آقای مفتخر، باید به روش جواد یساری صدا رو میداد بالا و یاها یاهاهه هاهایی راه مینداخت که خر رو تو چمن خجل میکرد.

حس می کردم دنده ام داشت خورد می شد...

اخبار 7:15 رادیو پیام شروع شد. عماد افروغ داشت از ویژگیهای یه نماینده خوب می گفت که باید شجاع باشه، گل باشه، ماه باشه، مدیر و مدبر باشه.

به نظرم اومد صورتم باید کبود شده باشه. اکسیژن به مغزم نمی رسید.

دهن جنازه بو خلا می داد. صورتش کج شده بود سمتم..

درویش، تکلیف ننه یکی دیگه رو هم روشن کرد...

به ونک که رسیدیم ساعت 8 شده بود. ساعت بیولوژیکی سه تا  جنازه یهو به کار افتاد و هر سه تاشونو پروند. دست تو جیب کردن و هزاری هارو رو کردن و بعد هم غیبشون زد.

به اداره که رسیدم درست 1 ساعت تاخیر خوردم...

خب حالا اگه قرار باشه یه موخره بیارم واسه نتیجه، اینو ترجیح میدم:

هی افندیم، گدی منیم بامیه... گدی مریض خانیه... سن میکله یه خروس داشت برای تقویتش هر روز بهش میداد شیر و عسل... انقذه خوبه...مارکو پسرم...اوه نه پدر تو نمی تونی... من توی دهن این دولت می زنم... من مرغ توفانم... شنوندگان عزیز توجه فرمایید...استکبار جهانی بداند که ما هیچ نمیدانیم...تا کی باید گه بچه رو از زیر ناخنم جمع کنم؟...من آمده ام وای وای من آمده ام... امنه؟ امنه؟ چی امنه؟ امنه؟ آره بابا چه جورم امنه. امنه؟ نه اصلا امن نیست... صدای انقلاب شمارو شنیدم. اعوذ با لله منم شیطان رجیم... مای نیم ایز الکسیس زوربا... چرا دهنت بو موال میده؟ ... هی ماریوس بیخیال کوزت شو جونتو وردار و در رو...من بازم غذا می خوام...امنه؟ ای عمتو، نه بابا، نا امنه...

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:45 | لینک  | 

بوی تیز و دماغ سوز مدفوع که در سرسرا پیچید، چشمهای آبدزدک باز شد. شب شده بود. نوری در کار نبود. وقت آن بود که از گوشه نمور کمد بیرون بزند و خوراک شکم را فراهم کند. بی درنگ به سمت منبع انتشار بو جهید. شاخکهایش خیلی زود مسیر صحیح را برایش ردیابی کرد.

بو از تکه ای مدفوع داغ و تازه متصاعد می شد. خودش بود. گربه سگ، باز هم وسط سرسرا خودش را سبک کرده بود. طبیعت حشره ای اش نهیب می زد که

" یالا، بپر روی اون تپه داغ و مهمونی رو شروع کن."

اما ذهن نیم بندش هشدار می داد که

" نکنه بازم تله باشه."

گربه سگ گرسنه بود و این روزها حتا به جیرجیرکهای خانه هم چشم داشت. حشره، یکبار پیش از این، در یکقدمی مرگ، از خطر جسته بود. البته به لطف بیضه های سنگین گربه سگ. پروستات، مدتها بود که یارای تیز دویدن را از موجود گرفته بود.

چپ و راست را نگریست. خبری نبود. از بوی تاپاله مست مست شده بود. بزاق دهانش بدجور ترشح می کرد. یکی از پاهای پرزدارش را جلو گذاشت. از گوشه دیوار، گربه سگ را دید که روی کاناپه ولو شده و مقابل تلویزیون آخرین اخبار مربوط به انتخابات و رقابت دو جریان اصلی قدرت را  تماشا می کند. خیالش راحت شد. به تاپاله چشم دوخت و آهسته آهسته نزدیکش شد. گرمای تاپاله به صورتش خورد. سر جلو برد. هنوز لب تر نکرده بود که پنجه گربه سگ، سنگین و پر صدا روی سرش فرود آمد و با تاپاله یکی اش کرد.

شکم آبدزدک ترکید و سفیدی هایش تا عمق تاپاله فرو رفت. گربه سگ، خونسرد و آرام  کوفته قهوه ای و سفید را از روی زمین جمع کرد، قدری ورز داد تا یک رنگ شود، خوب که مخلوط شد با وسواس نصف کرد، نیمی را به دهان سگی و نیمی را به کام گربه ای اش فرو برد. بعد آروغی زد و رفت دوباره روی کاناپه لمید.  

بیرون، برف می آمد...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:12 | لینک  | 

راستش هیچ ندارم که اضافه کنم. خودتان تفسیر کنید که وزیر ارشاد چطوری و از کجا این آمار را در آورده است. عین جمله حضرت والا در نشست دبیران شورای فرهنگ عمومی استان های کشور ( به نقل از نشریه کتاب هفته- شماره ۵۸ صفحه ۲):

شاید از سال گذشته تا به امروز رشد ۳۰۰ درصدی فرهنگی داشته ایم و این علامت هدف گذاری جدی است!!!!!

I have nothing to say,You try to figure it out that how Iranian Minister of culture could reach this statistic.These are his exact words

Maybe,we have had a 300% growing of culture from last year up to now and this is a serious sign of goal making

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:28 | لینک  |